Chapter 1

1 در ابتدا، خدا آسمانها و زمین‌ را آفرید.

2 و زمین‌ تهی‌ و بایر بود و تاریکی‌ بر روی‌ لجه‌ و روح‌ خدا سطح‌ آبها را فرو گرفت‌.

3 و خدا گفت‌: «روشنایی‌ بشود.» و روشنایی‌ شد.

4 و خدا روشنایی‌ را دید که‌ نیکوست‌ و خدا روشنایی‌ را از تاریکی‌ جدا ساخت‌.

5 و خدا روشنایی‌ را روز نامید و تاریکی‌ را شب‌ نامید. و شام‌ بود و صبح‌ بود، روزی‌ اول‌.

6 و خدا گفت‌: «فلکی‌ باشد در میان‌ آبها و آبها را از آبها جدا کند.»

7 و خدا فلک‌ را بساخت‌ و آبهای‌ زیر فلک‌ را از آبهای‌ بالای‌ فلک‌ جدا کرد. و چنین‌ شد.

8 و خدا فلک‌ را آسمان‌ نامید. و شام‌ بود و صبح‌ بود، روزی‌ دوم‌.

9 و خدا گفت‌: «آبهای‌ زیر آسمان‌ در یکجا جمع‌ شود و خشکی‌ ظاهر گردد.» و چنین‌ شد.

10 و خدا خشکی‌ را زمین‌ نامید و اجتماع‌ آبها را دریا نامید. و خدا دید که‌ نیکوست‌.

11 و خدا گفت‌: «زمین‌ نباتات‌ برویاند، علفی‌ که‌ تخم‌ بیاورد و درخت‌ میوه‌ای‌ که‌ موافق‌ جنس‌ خود میوه‌ آورد که‌ تخمش‌ در آن‌ باشد، بر روی‌ زمین‌.» و چنین‌ شد.

12 و زمین‌ نباتات‌ را رویانید، علفی‌ که‌ موافق‌ جنس‌ خود تخم‌ آورد و درخت‌ میوه‌داری‌ که‌ تخمش‌ در آن‌، موافق‌ جنس‌ خود باشد. و خدا دید که‌ نیکوست‌.

13 و شام‌ بود و صبح‌ بود، روزی‌ سوم‌.

14 و خدا گفت‌: «نیرها در فلک‌ آسمان‌ باشند تا روز را از شب‌ جدا کنند و برای‌ آیات‌ و زمانها و روزها و سالها باشند.

15 و نیرها در فلک‌ آسمان‌ باشند تا بر زمین‌ روشنایی‌ دهند.» و چنین‌ شد.

16 و خدا دو نیر بزرگ‌ ساخت‌، نیر اعظم‌ را برای‌ سلطنت‌ روز و نیر اصغر را برای‌ سلطنت‌ شب‌، و ستارگان‌ را.

17 و خدا آنها را در فلک‌ آسمان‌ گذاشت‌ تا بر زمین‌ روشنایی‌ دهند،

18 و تا سلطنت‌ نمایند بر روز و بر شب‌، و روشنایی‌ را از تاریکی‌ جدا کنند. و خدا دید که‌ نیکوست‌.

19 و شام‌ بود و صبح‌ بود، روزی‌ چهارم‌.

20 و خدا گفت‌: «آبها به‌ انبوه‌ جانوران‌ پر شود و پرندگان‌ بالای‌ زمین‌ بر روی‌ فلک‌ آسمان‌ پرواز کنند.»

21 پس‌ خدا نهنگان‌ بزرگ‌ آفرید و همۀ جانداران‌ خزنده‌ را، که‌ آبها از آنها موافق‌ اجناس‌ آنها پر شد، و همۀ پرندگان‌ بالدار را به‌ اجناس‌ آنها. و خدا دید که‌ نیکوست‌.

22 و خدا آنها را برکت‌ داده‌، گفت‌: «بارور و کثیر شوید و آبهای‌ دریا را پر سازید، و پرندگان‌ در زمین‌ کثیر بشوند.»

23 و شام‌ بود و صبح‌ بود، روزی‌ پنجم‌.

24 و خدا گفت‌: «زمین‌، جانوران‌ را موافق‌ اجناس‌ آنها بیرون‌ آورد، بهایم‌ و حشرات‌ و حیوانات‌ زمین‌ به‌ اجناس‌ آنها.» و چنین‌ شد.

25 پس‌ خدا حیوانات‌ زمین‌ را به‌ اجناس‌ آنها بساخت‌ و بهایم‌ را به‌ اجناس‌ آنها و همۀ حشرات‌ زمین‌ را به‌ اجناس‌ آنها. و خدا دید که‌ نیکوست‌.

26 و خدا گفت‌: «آدم‌ را بصورت‌ ما و موافق‌ شبیه‌ ما بسازیم‌ تا بر ماهیان‌ دریا و پرندگان‌ آسمان‌ و بهایم‌ و بر تمامی‌ زمین‌ و همۀ حشراتی‌ که‌ بر زمین‌ می‌خزند، حکومت‌ نماید.»

27 پس‌ خدا آدم‌ را بصورت‌ خود آفرید. او را بصورت‌ خدا آفرید. ایشان‌ را نر و ماده‌ آفرید.

28 و خدا ایشان‌ را برکت‌ داد و خدا بدیشان‌ گفت‌: «بارور و کثیر شوید و زمین‌ را پر سازید و در آن‌ تسلط‌ نمایید، و بر ماهیان‌ دریا و پرندگان‌ آسمان‌ و همۀ حیواناتی‌ که‌ بر زمین‌ می‌خزند، حکومت‌ کنید.»

29 و خدا گفت‌: «همانا همۀ علف‌های‌ تخم‌داری‌ که‌ بر روی‌ تمام‌ زمین‌ است‌ و همۀ درختهایی‌ که‌ در آنها میوۀ درخت‌ تخم‌دار است‌، به‌ شما دادم‌ تا برای‌ شما خوراک‌ باشد.

30 و به‌ همۀ حیوانات‌ زمین‌ و به‌ همۀ پرندگان‌ آسمان‌ و به‌ همۀ حشرات‌ زمین‌ که‌ در آنها حیات‌ است‌، هر علف‌ سبز را برای‌ خوراک‌ دادم‌.» و چنین‌ شد.

31 و خدا هر چه‌ ساخته‌ بود، دید و همانا بسیار نیکو بود. و شام‌ بود و صبح‌ بود، روز ششم‌.

32 در آغاز، خدا آسمانها و زمین را آفرید.

33 زمین بی‌شکل و خالی بود، و تاریکی بر روی ژرفا؛ و روح خدا بر سطح آبها اهتزاز داشت .

34 خدا گفت: «روشنایی باشد،» و روشنایی شد.

35 خدا دید که روشنایی نیکوست و خدا روشنایی را از تاریکی جدا کرد.

36 خدا روشنایی را «روز» و تاریکی را «شب» نامید. شامگاه شد و بامداد آمد، روز اول.

37 و خدا گفت: «فلکی باشد میان آبها، و آبها را از آبها جدا کند.»

38 پس خدا فلک را ساخت و آبهای زیر فلک را از آبهای بالای فلک جدا کرد. و چنین شد.

39 خدا فلک را «آسمان» نامید. شامگاه شد و بامداد آمد، روز دوم.

40 و خدا گفت: «آبهای زیر آسمان در یک جا گرد آیند و خشکی پدیدار شود.» و چنین شد.

41 خدا خشکی را «زمین» و اجتماع آبها را «دریا» نامید، و خدا دید که نیکوست.

42 آنگاه خدا گفت: «زمین نباتات برویاند، گیاهانی که دانه تولید کنند و درختان میوه‌ای که میوۀ دانه‌دار بیاورند، گونه به گونه، بر روی زمین.» و چنین شد.

43 زمین نباتات رویانید، گیاهانی که دانه تولید می‌کردند، گونه به گونه، و درختانی که میوۀ دانه‌دار می‌آوردند، گونه به گونه. و خدا دید که نیکوست.

44 شامگاه شد و بامداد آمد، روز سوم.

45 و خدا گفت: «نورافشانها در فلک آسمان باشند تا روز را از شب جدا کنند، و تا نشانه‌ها باشند برای نمایاندن زمانها و روزها و سالها،

46 و نورافشانها باشند در فلک آسمان تا بر زمین روشنایی بخشند.» و چنین شد.

47 خدا دو نورافشان بزرگ ساخت، نورافشان بزرگتر را برای فرمانروایی بر روز، و نورافشان کوچکتر را برای فرمانروایی بر شب، و نیز ستارگان را.

48 خدا آنها را در فلک آسمان نهاد تا بر زمین روشنایی بخشند

49 و بر روز و بر شب سلطنت کنند و نور را از تاریکی جدا سازند. و خدا دید که نیکوست.

50 شامگاه شد و بامداد آمد، روز چهارم.

51 و خدا گفت: «آبها از انبوه جانداران پر شود و پرندگان بر فراز زمین در فلک آسمان پرواز کنند.»

52 پس خدا موجودات بزرگ دریایی و همۀ جانداران را که می‌جنبند و آبها را پر می‌سازند، گونه به گونه، و همۀ پرندگان بالدار را گونه به گونه آفرید. و خدا دید که نیکوست.

53 خدا آنها را برکت داد و گفت: «بارور و کثیر شوید و آب دریاها را پر سازید و پرندگان نیز بر زمین کثیر شوند.»

54 شامگاه شد و بامداد آمد، روز پنجم.

55 و خدا گفت: «زمین جانداران را گونه به گونه بر آوَرَد، چارپایان و خزندگان و وحوش زمین را، گونه به گونه.» و چنین شد.

56 پس خدا وحوش زمین را گونه به گونه ساخت، و چارپایان را گونه به گونه، و همۀ خزندگان روی زمین را گونه به گونه. و خدا دید که نیکوست.

57 آنگاه خدا گفت: «انسان را به صورت خودمان و شبیه خودمان بسازیم، و او بر ماهیان دریا و بر پرندگان آسمان و بر چارپایان و بر همۀ زمین و همۀ خزندگانی که بر زمین می‌خزند، فرمان براند.»

58 پس خدا انسان را به صورت خود آفرید، او را به صورت خدا آفرید؛ ایشان را نر و ماده آفرید.

59 خدا ایشان را برکت داد و خدا بدیشان فرمود: «بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید و بر آن تسلط یابید. بر ماهیان دریا و بر پرندگان آسمان و بر هر جانداری که بر زمین حرکت می‌کند، فرمان برانید.»

60 آنگاه خدا گفت: «اینک همۀ گیاهان دانه‌دار را که بر روی تمامی زمین است و همۀ درختان برخوردار از میوۀ دانه‌دار را به شما بخشیدم تا خوراک شما باشد.

61 و به همۀ وحوش زمین و همۀ پرندگان آسمان و همۀ خزندگانِ روی زمین که جان در خود دارند، همۀ گیاهان سبز را برای خوردن بخشیدم.» و چنین شد.

62 و خدا هرآنچه را که ساخته بود دید، و اینک بسیار نیکو بود. شامگاه شد و بامداد آمد، روز ششم.

63 در ابتدا، خدا آسمان‌ها و زمین را آفرید.

64 زمین خالی و بدون شکل بود. همه جا آب بود و تاریکی آن را پوشانده بود و روح خدا بر روی آبها حرکت می‌کرد.

65 خدا فرمود: «روشنايي بشود» و روشنايي شد.

66 خدا از ديدن روشنايي خشنود شد و روشنايي را از تاريكي جدا كرد.

67 خدا روشنایی را روز و تاریکی را شب نام گذاشت. شب گذشت و صبح فرا رسید، این بود روز اول.

68 خدا فرمود: «فلکي ساخته شود تا آبها را از يكديگر جدا كند.»

69 خدا فلک را ساخت و آبهاي زير فلک را از آبهاي بالاي فلک جدا كرد.

70 خدا فلک را آسمان نامید. شب گذشت و صبح ‌‌‌فرا رسید، این بود روز دوم.

71 خدا فرمود: «آبهاي زير آسمان در يک جا جمع شوند تا خشكي ظاهر گردد» و چنان شد.

72 خدا خشکی را زمین نامید و آبها را که در یک جا جمع بودند دریا نام گذاشت. خدا از دیدن آنچه انجام شده بود، خشنود شد.

73 سپس خدا فرمود: «زمين همه نوع گياه بروياند، گياهاني كه دانه بياورند و گياهاني كه ميوه بياورند» و چنين شد.

74 پس زمين همه نوع گياه رويانيد و خدا از ديدن آنچه انجام شده بود، خشنود شد.

75 شب گذشت و صبح فرا رسيد، اين بود روز سوم.

76 بعد از آن خدا فرمود: «اجرام نوراني در آسمان به وجود آيند تا روز را از شب جدا كنند و روزها، سالها و فصلها را نشان دهند.

77 آنها در آسمان بدرخشند تا بر زمین روشنایی دهند» و چنین شد.

78 پس از آن، خدا دو جرم نورانی بزرگ ساخت، یکی خورشید برای سلطنت در روز و یکی ماه برای سلطنت در شب. همچنین ستارگان را ساخت.

79 آنها را در آسمان قرار داد تا بر زمين روشنايي دهند

80 و بر روز و شب سلطنت نمايند و روشنايي را از تاريكي جدا كنند. خدا، از ديدن آنچه شده بود، خشنود شد.

81 شب گذشت و صبح فرا رسید، این بود روز چهارم.

82 پس از آن خدا فرمود: «آبها از انواع جانوران و آسمان از انواع پرندگان پُر شوند.»

83 پس، خدا جانداران بزرگ دریایی و همه جانورانی که در آب زندگی می‌کنند و تمام پرندگان آسمان را آفرید. خدا از دیدن آنچه کرده بود، خشنود شد

84 و همة آنها را برکت داد و فرمود تا بارور شوند و دریا را پُر سازند و به پرندگان فرمود: «بارور و کثیر شوید.»

85 شب گذشت و صبح فرا رسید، این بود روز پنجم.

86 بعد از آن، خدا فرمود: «زمین همه نوع حیوانات به وجود آورد، اهلی و وحشی، بزرگ و کوچک» و چنین شد.

87 پس خدا، همه آنها را ساخت و از ديدن آنچه انجام شده بود، خشنود شد.

88 پس از آن خدا فرمود: «اینک انسان را بسازیم. ایشان مثل ما و شبیه ما باشند و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همة حیوانات اهلی و وحشی، بزرگ و کوچک و بر تمام زمین حکومت کنند.»

89 پس خدا انسان را شبيه خود آفريد. ايشان را زن و مرد آفريد.

90 آنها را برکت داد و فرمود: «بارور و کثیر شوید. نسل شما در تمام زمین زندگی کند و آن را تحت تسلّط خود درآورد. من شما را بر ماهیان و پرندگان و تمام حیوانات وحشی می‌گمارم.

91 هر نوع گیاهی که غلاّت و دانه بیاورد و هر نوع گیاهی که میوه بیاورد برای شما آماده کرده‌ام تا بخورید.

92 امّا هر نوع علف سبز را برای خوراک تمام حیوانات و پرندگان آماده کرده‌ام» و چنین شد.

93 خدا از دیدن تمام کارهایی که انجام شده بود، بسیار خشنود گشت. شب گذشت و صبح فرا رسید. این بود روز ششم.

94 در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید.

95 زمین خالی و بدون شکل بود. همه جا آب بود و تاریکی آنرا پوشانیده بود و روح خدا بر روی آبها حرکت می​کرد.

96 خدا فرمود:  «روشنی بشود» و روشنی شد.

97 خدا دید که روشنی نیکوست و روشنی را از تاریکی جدا کرد.

98 خدا روشنی را روز و تاریکی را شب نام گذاشت. شب گذشت و صبح شد. این بود روز اول.

99 خدا فرمود:  «فضا ساخته شود تا آبها را از یکدیگر جدا کند.»

100 خدا فضا را ساخت و آب​های زیر فضا را از آب​های بالای فضا جدا کرد.

101 خدا فضا را آسمان نامید. شب گذشت و صبح شد. این بود روز دوم.

102 خدا فرمود:  «آبهای زیر آسمان در یک جا جمع شوند تا خشکه ظاهر گردد» و چنان شد.

103 خدا خشکه را زمین نامید و آبها را که در یک جا جمع شده بودند بحر نام گذاشت. خدا دید که آنچه انجام شده بود نیکوست.

104 سپس خدا فرمود:  «زمین همه نوع نبات برویاند. نباتاتی که غلات و حبوبات بیاورند و نباتاتی که میوه بار آورند» و چنین شد.

105 پس زمین همه نوع نبات رویانید و خدا دید که آنچه بوجود آمده بود نیکوست.

106 شب گذشت و صبح شد. این بود روز سوم.

107 بعد از آن خدا فرمود:  «اجسام نورانی در آسمان بوجود آیند تا روز را از شب جدا کنند و روزها، سالها، آیات و زمانها را نشان دهند.

108 آنها در آسمان بدرخشند تا بر زمین روشنی دهند» و چنین شد.

109 پس از آن، خدا دو جسم نورانی بزرگتر ساخت، یکی آفتاب برای سلطنت در روز و یکی ماهتاب برای سلطنت در شب. همچنین ستارگان را ساخت.

110 آنها را در آسمان قرار داد تا بر زمین روشنی دهند

111 و بر روز و شب سلطنت نمایند و روشنی را از تاریکی جدا کنند. خدا دید که نیکوست.

112 شب گذشت و صبح شد. این بود روز چهارم.

113 پس از آن خدا فرمود:  «آبها از انواع حیوانات و آسمان از انواع پرندگان پُر شوند.»

114 پس خدا جانداران بزرگ بحری و همۀ حیواناتی که در آب زندگی میکنند و تمام پرندگان آسمان را آفرید. خدا دید که آنچه کرده بود نیکوست.

115 و همۀ آنها را برکت داد و فرمود:  «بارور و زیاد شوید و آبهای بحر را پُر سازید و پرندگان در زمین زیاد شوند.»

116 شب گذشت و صبح شد. این بود روز پنجم.

117 بعد از آن خدا فرمود:  «زمین همه نوع حیوانات بوجود آوَرَد، اهلی و وحشی، بزرگ و کوچک» و چنین شد.

118 پس خدا همۀ آنها را ساخت و دید که آنچه انجام داده بود نیکوست.

119 پس از آن خدا فرمود:  «حالا انسان را میسازیم. آنها به صورت ما و به شکل ما باشند و بر ماهیان بحری و پرندگان آسمان و همۀ حیوانات، اهلی و وحشی، بزرگ و کوچک و تمام زمین حکومت کنند.»

120 پس خدا انسان را به صورت خود آفرید. انسان را به صورت خدا آفرید. آنها را زن و مرد آفرید.

121 آنها را برکت داد و فرمود:  «بارور و زیاد شوید، زمین را پُر سازید و در آن تسلط نمائید. بر ماهیان و پرندگان و تمام حیوانات روی زمین حکومت کنید.»

122 و خدا گفت:  «هر نوع گیاهی را که غلات و حبوبات بیاورد و هر نوع درختی را که میوه بیاورد به شما دادم تا برای شما خوراک باشد.

123 اما هر نوع علف سبز را برای خوراک تمام حیوانات و پرندگان آماده کردهام.» و چنین شد.

124 آنگاه خدا کارهای آفرینش را ملاحظه کرد و همه را از هر جهت عالی یافت. شب گذشت و صبح شد، این بود روز ششم.

125 در آغاز، هنگامی‌ که‌ خدا آسمانها و زمین‌ را آفرید،

126 زمین‌، خالی‌ و بی‌ شکل‌ بود، و روح‌ خدا روی‌ توده‌های‌ تاریکِ بخار حرکت‌ می‌کرد.

127 خدا فرمود: «روشنایی‌ بشود.» و روشنایی‌ شد.

128 خدا روشنایی‌ را پسندید و آن‌ را از تاریکی‌ جدا ساخت‌.

129 او روشنایی‌ را «روز» و تاریکی‌ را «شب‌» نامید. شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز اول‌ بود.

130 سپس‌ خدا فرمود: «توده‌های‌ بخار از هم‌ جدا شوند تا آسمان‌ در بالا و اقیانوسها در پایین‌ تشکیل‌ گردند.»

131 خدا توده‌های‌ بخار را از آبهای‌ پایین‌ جدا کرد و آسمان‌ را به‌ وجود آورد.

132 شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز دوم‌ بود.

133 پس‌ از آن‌ خدا فرمود: «آبهای‌ زیر آسمان‌ در یکجا جمع‌ شوند تا خشکی‌ پدید آید.» و چنین‌ شد.

134 خدا خشکی‌ را «زمین‌» و اجتماع‌ آبها را «دریا» نامید و خدا این‌ را پسندید.

135 سپس‌ خدا فرمود: «انواع‌ نباتات‌ و گیاهان‌ دانه‌دار و درختان‌ میوه‌ دار در زمین‌ برویند و هر یک‌، نوع‌ خود را تولید کنند.»

136 همینطور شد و خدا خشنود گردید.

137 شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز سوم‌ بود.

138 سپس‌ خدا فرمود: «در آسمان‌ اجسام‌ درخشانی‌ باشند تا زمین‌ را روشن‌ کنند

139 و روز را از شب‌ جدا نمایند و روزها، فصلها و سالها را پدید آورند.» و چنین‌ شد.

140 پس‌ خدا دو روشنایی‌ بزرگ‌ ساخت‌ تا بر زمین‌ بتابند: روشنایی‌ بزرگتر برای‌ حکومت‌ بر روز و روشنایی‌ کوچکتر برای‌ حکومت‌ بر شب‌. او همچنین‌ ستارگان‌ را ساخت‌.

141 خدا آنها را در آسمان‌ قرار داد تا زمین‌ را روشن‌ سازند،

142 بر روز و شب‌ حکومت‌ کنند، و روشنایی‌ و تاریکی‌ را از هم‌ جدا نمایند. و خدا خشنود شد.

143 شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز چهارم‌ بود.

144 سپس‌ خدا فرمود: «آبها از موجودات‌ زنده‌ پر شوند و پرندگان‌ بر فراز آسمان‌ به‌ پرواز درآیند.»

145 پس‌ خدا حیوانات‌ بزرگ‌ دریایی‌ و انواع‌ جانوران‌ آبزی‌ و انواع‌ پرندگان‌ را آفرید.

146 خدا از این‌ نیز خشنود شد و آنها را برکت‌ داده‌، فرمود: «موجودات‌ دریایی‌ بارور و زیاد شوند و آبها را پُرسازند و پرندگان‌ نیز روی‌ زمین‌ زیاد شوند.»

147 شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز پنجم‌ بود.

148 سپس‌ خدا فرمود: «زمین‌، انواع‌ جانوران‌ و حیوانات‌ اهلی‌ و وحشی‌ و خزندگان‌ را به‌ وجود آوَرَد.» و چنین‌ شد.

149 خدا انواع‌ حیوانات‌ اهلی‌ و وحشی‌ و تمام‌ خزندگان‌ را به‌ وجود آورد، و از کار خود خشنود گردید.

150 سرانجام‌ خدا فرمود: «انسان‌ را شبیه‌ خود بسازیم‌، تا بر حیوانات‌ زمین‌ و ماهیان‌ دریا و پرندگان‌ آسمان‌ فرمانروایی‌ کند.»

151 پس‌ خدا انسان‌ را شبیه‌ خود آفرید. او انسان‌ را زن‌ و مرد خلق‌ کرد

152 و ایشان‌ را برکت‌ داده‌، فرمود: «بارور و زیاد شوید، زمین‌ را پُر سازید، بر آن‌ تسلط‌ یابید، و بر ماهیان‌ دریا و پرندگان‌ آسمان‌ و همه‌ حیوانات‌ فرمانروایی‌ کنید.

153 تمام‌ گیاهان‌ دانه‌دار و میوه‌های‌ درختان‌ را برای‌ خوراک‌ به‌ شما دادم‌،

154 و همه‌ علفهای‌ سبز را به‌ حیوانات‌ و پرندگان‌ و خزندگان‌ بخشیدم‌.»

155 آنگاه‌ خدا به‌ آنچه‌ آفریده‌ بود نظر کرد و کار آفرینش‌ را از هر لحاظ‌ عالی‌ دید. شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز ششم‌ بود.

Chapter 2

1 و آسمانها و زمین‌ و همۀ لشکر آنها تمام ‌شد.

2 و در روز هفتم‌، خدا از همۀ کار خود که‌ ساخته‌ بود، فارغ‌ شد. و در روز هفتم‌ از همۀ کار خود که‌ ساخته‌ بود، آرامی‌ گرفت‌.

3 پس‌ خدا روز هفتم‌ را مبارک‌ خواند و آن‌ را تقدیس‌ نمود، زیرا که‌ در آن‌ آرام‌ گرفت‌، از همۀ کار خود که‌ خدا آفرید و ساخت‌.

4 این‌ است‌ پیدایش‌ آسمانها و زمین‌ در حین‌ آفرینش‌ آنها در روزی‌ که‌ یهوه‌، خدا، زمین‌ و آسمانها را بساخت‌.

5 و هیچ‌ نهال‌ صحرا هنوز در زمین‌ نبود و هیچ‌ علف‌ صحرا هنوز نروییده‌ بود، زیرا خداوند خدا باران‌ بر زمین‌ نبارانیده‌ بود و آدمی‌ نبود که‌ کار زمین‌ را بکند.

6 و مه‌ از زمین‌ برآمده‌، تمام‌ روی‌ زمین‌ را سیراب‌ می‌کرد.

7 خداوند خدا پس‌ آدم‌ را از خاک‌ زمین‌ بسرشت‌ و در بینی‌ وی‌ روح‌ حیات‌ دمید، و آدم‌ نَفْس‌ زنده‌ شد.

8 و خداوند خدا باغی‌ در عدن‌ بطرف‌ مشرق‌ غَرْس‌ نمود و آن‌ آدم‌ را که‌ سرشته‌ بود، در آنجا گذاشت‌.

9 و خداوند خدا هر درخت‌ خوشنما و خوش‌خوراک‌ را از زمین‌ رویانید، و درخت‌ حیات‌ را در وسط باغ‌ و درخت‌ معرفت‌ نیک‌ و بد را.

10 و نهری‌ از عدن‌ بیرون‌ آمد تا باغ‌ را سیراب‌ کند، و از آنجا منقسم‌ گشته‌، چهار شعبه‌ شد.

11 نام‌ اول‌ فیشون‌ است‌ که‌ تمام‌ زمین‌ حویله‌ را که‌ در آنجا طلاست‌، احاطه‌ می‌کند.

12 و طلای‌ آن‌ زمین‌ نیکوست‌ و در آنجا مروارید و سنگ‌ جَزَع‌ است‌.

13 و نام‌ نهر دوم‌ جیحون‌ که‌ تمام‌ زمین‌ کوش‌ را احاطه‌ می‌کند.

14 و نام‌ نهر سوم‌ حدَّقل‌ که‌ بطرف‌ شرقی‌ آشور جاری‌ است‌. و نهر چهارم‌ فرات‌.

15 پس‌ خداوند خدا آدم‌ را گرفت‌ و او را در باغ‌ عدن‌ گذاشت‌ تا کار آن‌ را بکند و آن‌ را محافظت‌ نماید.

16 و خداوند خدا آدم‌ را امر فرموده‌، گفت‌: «از همۀ درختان‌ باغ‌ بی‌ممانعت ‌بخور،

17 اما از درخت‌ معرفت‌ نیک‌ و بد زنهار نخوری‌، زیرا روزی‌ که‌ از آن‌ خوردی‌، هرآینه‌ خواهی‌ مرد.»

18 و خداوند خدا گفت‌: «خوب‌ نیست‌ که‌ آدم‌ تنها باشد. پس‌ برایش‌ معاونی‌ موافق‌ وی‌ بسازم‌.»

19 و خداوند خدا هر حیوان‌ صحرا و هر پرندۀ آسمان‌ را از زمین‌ سرشت‌ و نزد آدم‌ آورد تا ببیند که‌ چه‌ نام‌ خواهد نهاد و آنچه‌ آدم‌ هر ذی‌حیات‌ را خواند، همان‌ نام‌ او شد.

20 پس‌ آدم‌ همۀ بهایم‌ و پرندگان‌ آسمان‌ و همۀ حیوانات‌ صحرا را نام‌ نهاد. لیکن‌ برای‌ آدم‌ معاونی‌ موافق‌ وی‌ یافت‌ نشد.

21 و خداوند خدا، خوابی‌ گران‌ بر آدم‌ مستولی‌ گردانید تا بخفت‌، و یکی‌ از دنده‌هایش‌ را گرفت‌ و گوشت‌ در جایش‌ پر کرد.

22 و خداوند خدا آن‌ دنده‌ را که‌ از آدم‌ گرفته‌ بود، زنی‌ بنا کرد و وی‌ را به‌ نزد آدم‌ آورد.

23 و آدم‌ گفت‌: «همانا اینست‌ استخوانی‌ از استخوانهایم‌ و گوشتی‌ از گوشتم‌، از این‌ سبب‌ "نسا" نامیده‌ شود زیرا که‌ از انسان‌ گرفته‌ شد.»

24 از این‌ سبب‌ مرد پدر و مادر خود را ترک‌ کرده‌، با زن‌ خویش‌ خواهد پیوست‌ و یک‌ تن‌ خواهند بود.

25 و آدم‌ و زنش‌ هر دو برهنه‌ بودند و خجلت‌ نداشتند.

26 بدین‌سان، آسمانها و زمین و همۀ لشکر آنها تمام شد.

27 و خدا در روز هفتم، کار خویش را به پایان رسانید؛ پس او در هفتمین روز، از همۀ کار خویش فارغ شد.

28 و خدا روز هفتم را مبارک خواند و آن را مقدس شمرد، چرا که در آن روز از همۀ کار خویش که خدا آفریده و ساخته بود، فراغت جُست.

29 این بود تاریخچۀ آسمانها و زمین آنگاه که آفریده شدند.

30 هیچ نهالِ کشتزار هنوز بر زمین نبود و هیچ گیاهِ کشتزار هنوز نروییده بود، زیرا یهوه خدا هنوز باران بر زمین نبارانیده بود و انسانی نبود تا بر آن کِشت کند،

31 بلکه مه از زمین برمی‌آمد و تمام روی زمین را سیراب می‌کرد.

32 آنگاه یهوه خدا آدم را از خاک زمین بسرشت و در بینی او نَفَسِ حیات دمید و آدم موجودی زنده شد.

33 و یهوه خدا باغی به سمت شرق، در عدن غرس کرد، و آدم را که سرشته بود در آنجا نهاد.

34 و یهوه خدا همه‌گونه درختان چشم‌نواز و خوش‌خوراک را از زمین رویانید. درخت حیات در وسط باغ بود، و نیز درخت شناخت نیک و بد.

35 رودخانه‌ای از عدن بیرون می‌آمد تا باغ را آبیاری کند و از آنجا به چهار شاخه منشعب می‌شد.

36 نام رودخانۀ اول فیشون است که سرتاسر سرزمین حَویلَه را که در آنجا طلا است دور می‌زند.

37 طلای آن سرزمین نیکوست، و در آنجا صَمْغ خوشبو و سنگ جَزَع یافت می‌شود.

38 نام رودخانۀ دوم جیحون است که سرتاسر سرزمین کوش را دور می‌زند.

39 رودخانۀ سوم دجله نام دارد که در شرق آشور جاری است، و رودخانۀ چهارم فرات است.

40 یهوه خدا آدم را برگرفت و او را در باغ عدن نهاد تا کار آن را بکند و از آن نگاهداری نماید.

41 و یهوه خدا آدم را امر کرده، گفت: «تو می‌توانی از هر یک از درختان باغ آزادانه بخوری؛

42 اما از درخت شناخت نیک و بد زنهار مخوری، زیرا روزی که از آن خوردی به‌یقین خواهی مرد.»

43 یهوه خدا فرمود: «نیکو نیست که آدم تنها باشد، پس یاوری مناسب برای او می‌سازم.»

44 و یهوه خدا همۀ جاندران صحرا و پرندگان آسمان را که از خاک سرشته بود نزد آدم آورد تا ببیند آدم چه نامی بر آنها خواهد نهاد، و هرآنچه آدم هر جاندار را خواند، همان نامش شد.

45 پس آدم همۀ چارپایان و پرندگان آسمان و همۀ وحوش صحرا را نام ‌گذاشت؛ ولی یاوری مناسب برای آدم یافت نشد.

46 پس یهوه خدا خوابی گران بر آدم مستولی کرد و در همان حال که آدم خفته بود یکی از دنده‌های او را گرفت و جای آن را با گوشت پر کرد.

47 آنگاه یهوه خدا از همان دنده‌ که از آدم گرفته بود زنی ساخت و او را نزد آدم آورد.

48 آدم گفت: «این است اکنون استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم؛ او زن نامیده شود، زیرا که از مرد گرفته شد.»

49 از همین رو، مرد پدر و مادر خود را ترک کرده، به زن خویش می‌پیوندد و آن دو یک تن می‌گردند.

50 آدم و زنش هر دو عریان بودند و شرم نداشتند.

51 به اين ترتيب تمام آسمانها و زمين تمام گرديد.

52 در روز هفتم خدا كار آفرينش را تمام كرد و از آن دست كشيد.

53 او، روز هفتم را مبارک خواند و آن را براي خود اختصاص داد، زيرا در آن روز كار آفرينش را تمام كرد و از آن دست كشيد.

54 این چگونگی آفرینش آسمانها و زمین است. وقتی خداوند آسمانها و زمین را ساخت،

55 هيچ گياه يا علف سبزي در روي زمين نبود زيرا خداوند هنوز باران بر زمين نبارانيده بود و كسي نبود كه در زمين زراعت كند.

56 امّا آب از زیر زمین بالا می‌آمد و زمین را سیراب می‌کرد.

57 پس از آن خداوند مقداري خاک از زمين برداشت و از آن آدم را ساخت و در بيني او روح حيات دميد و او يک موجود زنده گرديد.

58 خداوند باغی در عدن که در طرف مشرق است درست کرد و آدم را که ساخته بود در آنجا گذاشت.

59 خداوند همه نوع درختان زیبا و میوه‌دار در آن باغ رویانید و درخت حیات و همچنین درخت شناخت خوب و بد را در وسط باغ قرار داد.

60 رودخانه‌ای از عدن می‌گذشت و باغ را سیراب می‌کرد و از آنجا به چهار نهر تقسیم می‌شد.

61 نهر اول، فیشون است که سرزمین حویله را دور می‌زند.

62 در اين سرزمين طلاي خالص و عطر گران قيمت و سنگ عقيق وجود دارد.

63 نهر دوّم، جیحون است که سرزمین کوش را دور می‌زند.

64 نهر سوم دجله است که از شرق آشور می‌گذرد و نهر چهارم، فرات است.

65 سپس خداوند آدم را در باغ عدن گذاشت تا در آن زراعت کند و آن را نگهداری نماید.

66 خداوند به آدم فرمود: «اجازه داری از میوة تمام درختان باغ بخوری.

67 امّا هرگز از میوة درخت شناخت خوب و بد نخور زیرا اگر از آن بخوری در همان روز خواهی مرد.»

68 خداوند خدا فرمود: «خوب نیست که آدم تنها زندگی کند. بهتر است یک همدمِ مناسب برای او بسازم تا او را کمک کند.»

69 پس خداوند، تمام حيوانات و پرندگان را از خاک زمين ساخت و نزد آدم آورد تا ببيند آدم چه نامي بر آنها خواهد گذاشت و هر نامي كه آدم بر آنها گذاشت، همان نام آنها شد.

70 بنابراين آدم تمام پرندگان و حيوانات را نامگذاري كرد، ولي هيچ يک از آنها همدم مناسبي براي آدم نبود كه بتواند او را كمک كند.

71 پس خداوند، آدم را به خواب عمیقی فرو برد و وقتی او در خواب بود یکی از دنده‌هایش را برداشت و جای آن را به هم پیوست.

72 سپس از آن دنده زن را ساخت و او را نزد آدم آورد.

73 آدم گفت: «این مانند خود من است. استخوانی از استخوانهایم و قسمتی از بدنم.‌ نام او نساء است‌،‌‌‌‌ زیرا از انسان گرفته شد.»

74 به همین دلیل مرد پدر و مادر خود را ترک می‌کند و با زن خود زندگی می‌کند و هر دو یک تن می‌شوند.

75 آدم و زنش هر دو برهنه بودند و این را شرم آور نمی‌دانستند.

76 به این ترتیب تمام آسمانها و زمین کامل گردید.

77 در روز هفتم خدا همۀ کار آفرینش را تمام کرد و از آن دست کشید.

78 او روز هفتم را مبارک خواند و آنرا برای خود اختصاص داد، زیرا در آن روز همۀ کار آفرینش را تمام کرد و از آن دست کشید.

79 این چگونگی آفرینش آسمانها و زمین است.

80 هیچ گیاه یا علف سبز در روی زمین نبود، زیرا خداوند هنوز باران در زمین نبارانیده بود و کسی نبود که در زمین زراعت کند.

81 اما آب از زیر زمین بالا میآمد و زمین را سیراب میکرد.

82 پس از آن خداوند، خدا مقداری خاک از زمین برداشت و از آن آدم را ساخت و در بینی او روح حیات دمید و او یک موجود زنده گردید.

83 خداوند، خدا باغی در عدن که بطرف مشرق است درست کرد و آدم را که ساخته بود در آنجا جا داد.

84 خداوند همه نوع درختان زیبا و میوهدار را در آن باغ رویانید و درخت زندگی و همچنین درخت شناسائی خوب و بد را در وسط باغ قرار داد.

85 دریائی از عدن میگذشت و باغ را سیراب میکرد و از آنجا به چهار دریای دیگر تقسیم میشد.

86 دریای اول پیشون است که سرزمین حویله را دور میزند.

87 (در این سرزمین طلای خالص و عطر گران قیمت و سنگ عقیق وجود دارد.)

88 دریای دوم جیحون است که سرزمین کوش را دور میزند.

89 دریای سوم دجله است که از شرق آشور میگذرد، و دریای چهارم فرات است.

90 سپس خداوند، خدا آدم را در باغ عدن جا داد تا در آن زراعت کند و از آن نگهداری نماید.

91 خداوند به آدم فرمود:  «اجازه داری از میوۀ تمام درختان باغ بخوری.

92 اما هرگز از میوۀ درخت شناسائی خوب و بد نخوری، زیرا اگر از آن بخوری در همان روز میمیری

93 خداوند، خدا فرمود:  «خوب نیست که آدم تنها زندگی کند. بهتر است که یک همدم مناسب برای او بسازم تا به او کمک کند.»

94 پس خداوند تمام حیوانات و پرندگان را از خاک زمین ساخت و پیش آدم آورد تا ببیند آدم چه نامی بر آن​ها خواهد گذاشت و هر نامی که آدم بر آن​ها گذاشت همان نام آن​ها شد.

95 بنابرین آدم تمام پرندگان و حیوانات را نامگذاری کرد، ولی هیچ یک از آنها همدم مناسبی برای آدم نبود که بتواند به او کمک کند.

96 پس خداوند، خدا آدم را به خواب عمیقی فروبرد و وقتی او در خواب بود یکی از قبرغههایش را گرفت و جای آنرا بهم پیوست.

97 سپس از آن قبرغه زن را ساخت و او را پیش آدم آورد.

98 آدم گفت: «این مثل خود من است.استخوانِ از استخوانهایم و قسمتی از بدنم.نام او زن است، زیرا از انسان گرفته شد.»

99 به همین دلیل مرد پدر و مادر خود را ترک نموده با زن خود زندگی میکند و هر دو یک تن میشوند.

100 آدم و زنش هر دو برهنه بودند، ولی احساس خجالت نمیکردند.

101 به‌ این‌ ترتیب‌ آسمانها و زمین‌ و هر چه‌ در آنها بود، تکمیل‌ گردید.

102 با فرارسیدن‌ روز هفتم‌، خدا کار آفرینش‌ را تمام‌ کرده‌، دست‌ از کار کشید.

103 خدا روز هفتم‌ را برکت‌ داده‌، آن‌ را مقدس‌ اعلام‌ فرمود، زیرا روزی‌ بود که‌ خدا پس‌ از پایان‌ کار آفرینش‌، آرام‌ گرفت‌.

104 به‌ این‌ ترتیب‌ آسمانها و زمین‌ آفریده‌ شد. هنگامی‌ که‌ خداوند آسمانها و زمین‌ را ساخت‌،

105 هیچ‌ بوته‌ و گیاهی‌ بر زمین‌ نروییده‌ بود، زیرا خداوند هنوز باران‌ نبارانیده‌ بود، و همچنین‌ آدمی‌ نبود که‌ روی‌ زمین‌ کشت‌ و زرع‌ نماید؛

106 اما آب‌ از زمین‌ بیرون‌ می‌آمد و تمام‌ خشکیها را سیراب‌ می‌کرد.

107 آنگاه‌ خداوند از خاکِ زمین‌، آدم‌ را سرشت‌. سپس‌ در بینی‌ آدم‌ روح‌ حیات‌ دمیده‌، به‌ او جان‌ بخشید و آدم‌، موجود زنده‌ ای‌ شد.

108 پس‌ از آن‌، خداوند در سرزمین‌ عدن‌، واقع‌ در شرق‌، باغی‌ به‌ وجود آورد و آدمی‌ را که‌ آفریده‌ بود در آن‌ باغ‌ گذاشت‌.

109 خداوند انواع‌ درختان‌ زیبا در آن‌ باغ‌ رویانید تا میوه‌های‌ خوش‌ طعم‌ دهند. او در وسط‌ باغ‌، «درخت‌ حیات‌» و همچنین‌ «درخت‌ شناخت‌ نیک‌ و بد» را قرار داد.

110 از سرزمین‌ عدن‌ رودخانه‌ای‌ بسوی‌ باغ‌ جاری‌ شد تا آن‌ را آبیاری‌ کند. سپس‌ این‌ رودخانه‌ به‌ چهار رود کوچکتر تقسیم‌ گردید.

111 رود اول‌ «فیشون‌» است‌ که‌ از سرزمین‌ حَویله‌ می‌گذرد.

112 در آنجا طلای‌ خالص‌، مروارید و سنگ‌ جزع‌ یافت‌ می‌شود.

113 رود دوم‌ «جیحون‌» است‌ که‌ از سرزمین‌ کوش‌ عبور می‌کند.

114 سومین‌ رود، «دجله‌» است‌ که‌ بسوی‌ شرق‌ آشور جاری‌ است‌ و رود چهارم‌ «فرات‌» است‌.

115 خداوند، آدم‌ را در باغ‌ عدن‌ گذاشت‌ تا در آن‌ کار کند و از آن‌ نگهداری‌ نماید،

116 و به‌ او گفت‌: «از همه‌ میوه‌های‌ درختان‌ باغ‌ بخور،

117 بجز میوه‌ درخت‌ شناخت‌ نیک‌ و بد، زیرا اگر از میوه‌ آن‌ بخوری‌، مطمئن‌ باش‌ خواهی‌ مرد.»

118 خداوند فرمود: «شایسته‌ نیست‌ آدم‌ تنها بماند. باید برای‌ او یار مناسبی‌ به‌ وجود آورم‌.»

119 آنگاه‌ خداوند همه‌ حیوانات‌ و پرندگانی‌ را که‌ از خاک‌ سرشته‌ بود، نزد آدم‌ آورد تا ببیند آدم‌ چه‌ نامهایی‌ بر آنها خواهد گذاشت‌. بدین‌ ترتیب‌ تمام‌ حیوانات‌ و پرندگان‌ نامگذاری‌ شدند.

120 پس‌ آدم‌ تمام‌ حیوانات‌ و پرندگان‌ را نامگذاری‌ کرد، اما برای‌ او یار مناسبی‌ یافت‌ نشد.

121 آنگاه‌ خداوند آدم‌ را به‌ خواب‌ عمیقی‌ فرو برد و یکی‌ از دنده‌هایش‌ را برداشت‌ و جای‌ آن‌ را با گوشت‌ پُر کرد،

122 و از آن‌ دنده‌، زنی‌ سرشت‌ و او را پیش‌ آدم‌ آورد.

123 آدم‌ گفت‌: «این‌ است‌ استخوانی‌ از استخوانهایم‌ و گوشتی‌ از گوشتم‌. نام‌ او "نسا" باشد، چون‌ از انسان‌ گرفته‌ شد.»

124 به‌ این‌ سبب‌ است‌ که‌ مرد از پدر و مادر خود جدا می‌شود و به‌ همسر خود می‌پیوندد، و از آن‌ پس‌، آن‌ دو یکی‌ می‌شوند.

125 آدم‌ و همسرش‌، هر چند برهنه‌ بودند، ولی‌ احساس‌ خجالت‌ نمی‌کردند.

Chapter 3

1 و مار از همۀ حیوانات‌ صحرا که‌ خداوند خدا ساخته‌ بود، هُشیارتر بود. و به‌ زن‌ گفت‌: «آیا خدا حقیقتاً گفته‌ است‌ که‌ از همۀ درختان‌ باغ‌ نخورید؟»

2 زن‌ به‌ مار گفت‌: «از میوۀ درختان‌ باغ‌ می‌خوریم‌،

3 لکن‌ از میوۀ درختی‌ که ‌در وسط باغ‌ است‌، خدا گفت‌ از آن‌ مخورید و آن‌ را لمس‌ مکنید، مبادا بمیرید.»

4 مار به‌ زن‌ گفت‌: «هر آینه‌ نخواهید مرد،

5 بلکه‌ خدا می‌داند در روزی‌ که‌ از آن‌ بخورید، چشمان‌ شما باز شود و مانند خدا عارف‌ نیک‌ و بد خواهید بود.»

6 و چون‌ زن‌ دید که‌ آن‌ درخت‌ برای‌ خوراک‌ نیکوست‌ و بنظر خوشنما و درختی‌ دلپذیر و دانش‌افزا، پس‌ از میوه‌اش‌ گرفته‌، بخورد و به‌ شوهر خود نیز داد و او خورد.

7 آنگاه‌ چشمان‌ هر دوِ ایشان‌ باز شد و فهمیدند که‌ عریانند. پس‌ برگهای‌ انجیر به‌ هم‌ دوخته‌، سترها برای‌ خویشتن‌ ساختند.

8 و آواز خداوند خدا را شنیدند که‌ در هنگام‌ وزیدن‌ نسیم‌ نهار در باغ‌ می‌خرامید، و آدم‌ و زنش‌ خویشتن‌ را از حضور خداوند خدا در میان‌ درختان‌ باغ‌ پنهان‌ کردند.

9 و خداوند خدا آدم‌ را ندا در داد و گفت‌: «کجا هستی‌؟»

10 گفت‌: «چون‌ آوازت‌ را در باغ‌ شنیدم‌، ترسان‌ گشتم‌، زیرا که‌ عریانم‌. پس‌ خود را پنهان‌ کردم‌.»

11 گفت‌: «که‌ تو را آگاهانید که‌ عریانی‌؟ آیا از آن‌ درختی‌ که‌ تو را قدغن‌ کردم‌ که‌ از آن‌ نخوری‌، خوردی‌؟»

12 آدم‌ گفت‌: «این‌ زنی‌ که‌ قرین‌ من‌ ساختی‌، وی‌ از میوۀ درخت‌ به‌ من‌ داد که‌ خوردم‌.»

13 پس‌ خداوند خدا به‌ زن‌ گفت‌: «این‌ چه‌ کار است‌ که‌ کردی‌؟» زن‌ گفت‌: «مار مرا اغوا نمود که‌ خوردم‌.»

14 پس‌ خداوند خدا به‌ مار گفت‌: «چونکه‌ این‌ کار کردی‌، از جمیع‌ بهایم‌ و از همۀ حیوانات‌ صحرا ملعون‌تر هستی‌! بر شکمت‌ راه‌ خواهی‌ رفت‌ و تمام‌ ایام‌ عمرت‌ خاک‌ خواهی‌ خورد.

15 و عداوت‌ در میان‌ تو و زن‌، و در میان‌ ذُرّیت‌ تو وذریت‌ وی‌ می‌گذارم‌؛ او سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنۀ وی‌ را خواهی‌ کوبید.»

16 و به‌ زن‌ گفت‌: «اَلَم‌ و حمل‌ تو را بسیار افزون‌ گردانم‌؛ با الم‌ فرزندان‌ خواهی‌ زایید و اشتیاق‌ تو به‌ شوهرت‌ خواهد بود و او بر تو حکمرانی‌ خواهد کرد.»

17 و به‌ آدم‌ گفت‌: «چونکه‌ سخن‌ زوجه‌ات‌ را شنیدی‌ و از آن‌ درخت‌ خوردی‌ که‌ امر فرموده‌، گفتم‌ از آن‌ نخوری‌، پس‌ بسبب‌ تو زمین‌ ملعون‌ شد، و تمام‌ ایام‌ عمرت‌ از آن‌ با رنج‌ خواهی‌ خورد.

18 خار و خس‌ نیز برایت‌ خواهد رویانید و سبزه‌های‌ صحرا را خواهی‌ خورد،

19 و به‌ عرق‌ پیشانی‌ات‌ نان‌ خواهی‌ خورد تا حینی‌ که‌ به‌ خاک‌ راجع‌ گردی‌، که‌ از آن‌ گرفته‌ شدی‌ زیرا که‌ تو خاک‌ هستی‌ و به‌ خاک‌ خواهی‌ برگشت‌.»

20 و آدم‌ زن‌ خود را حوا نام‌ نهاد، زیرا که‌ او مادر جمیع‌ زندگان‌ است‌.

21 و خداوند خدا رختها برای‌ آدم‌ و زنش‌ از پوست‌ بساخت‌ و ایشان‌ را پوشانید.

22 و خداوند خدا گفت‌: «همانا انسان‌ مثل‌ یکی‌ از ما شده‌ است‌، که‌ عارف‌ نیک‌ و بد گردیده‌. اینک‌ مبادا دست‌ خود را دراز کند و از درخت‌ حیات‌ نیز گرفته‌ بخورَد، و تا به‌ ابد زنده‌ ماند.»

23 پس‌ خداوند خدا، او را از باغ‌ عدن‌ بیرون‌ کرد تا کار زمینی‌ را که‌ از آن‌ گرفته‌ شده‌ بود، بکند.

24 پس‌ آدم‌ را بیرون‌ کرد و به‌ طرف‌ شرقی‌ باغ‌ عدن‌، کروبیان‌ را مسکن‌ داد و شمشیر آتشباری‌ را که‌ به‌ هر سو گردش‌ می‌کرد تا طریق‌ درخت‌ حیات‌ را محافظت‌ کند.

25 و اما مار از همۀ وحوش صحرا که یهوه خدا ساخته بود، زیرکتر بود. او به زن گفت: «آیا خدا براستی گفته است که از هیچ‌یک از درختان باغ نخورید؟»

26 زن به مار گفت: «از میوۀ درختان باغ می‌خوریم،

27 اما خدا گفته است، ”از میوۀ درختی که در وسط باغ است مخورید و بدان دست مزنید، مبادا بمیرید.“»

28 مار به زن گفت: «به‌یقین نخواهید مرد.

29 بلکه خدا می‌داند روزی که از آن بخورید، چشمان شما باز خواهد شد و همچون خدا شناسندۀ نیک و بد خواهید بود.»

30 چون زن دید که آن درخت خوش‌خوراک است و چشم‌نواز، و درختی دلخواه برای افزودن دانش، پس از میوۀ آن گرفت و خورد، و به شوهر خویش نیز که با وی بود داد، و او خورد.

31 آنگاه چشمان هر دوی آنها باز شد و دریافتند که عریانند؛ پس برگهای انجیر به هم دوختند و لونگها برای خویشتن ساختند.

32 و صدای یهوه خدا را شنیدند که در خنکی روز در باغ می‌خرامید، و آدم و زنش خود را از حضور یهوه خدا در میان درختان باغ پنهان کردند.

33 ولی یهوه خدا آدم را ندا در داده، گفت: «کجا هستی؟»

34 گفت: «صدای تو را در باغ شنیدم و ترسیدم، زیرا که عریانم، از این‌رو خود را پنهان کردم.»

35 خدا گفت: «که تو را گفت که عریانی؟ آیا از آن درخت که تو را امر فرمودم از آن نخوری، خوردی؟»

36 آدم گفت: «این زن که به من بخشیدی تا با من باشد، او از آن درخت به من داد و من خوردم.»

37 آنگاه یهوه خدا به زن گفت: «این چه کار است که کردی؟» زن گفت: «مار فریبم داد و من خوردم.»

38 پس یهوه خدا به مار گفت: «چون چنین کردی، از همۀ چارپایان و همۀ وحوش صحرا ملعونتری! بر شکمت خواهی خزید و همۀ روزهای زندگی‌ات خاک خواهی خورد.

39 میان تو و زن، و میان نسل تو و نسل زن، دشمنی می‌گذارم؛ او سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنۀ وی را خواهی زد.»

40 و به زن گفت: «درد زایمان تو را بسیار افزون گردانم؛ با درد، فرزندان خواهی زایید. اشتیاق تو به شوهرت خواهد بود، و او بر تو فرمان خواهد راند.»

41 و به آدم گفت: «چون سخن زنت را شنیدی و از درختی که تو را امر کردم از آن نخوری خوردی، به‌سبب تو زمین ملعون شد؛ در همۀ روزهای زندگی‌ات با رنج از آن خواهی خورد.

42 برایت خار و خَس خواهد رویانید، و از گیاهان صحرا خواهی خورد.

43 با عرق جبین نان خواهی خورد، تا آن هنگام که به خاک بازگردی که از آن گرفته شدی؛ چرا که تو خاک هستی و به خاک باز خواهی گشت.»

44 و اما، آدم زن خود را حوا نامید، زیرا او مادر همۀ زندگان بود.

45 یهوه خدا پیراهنهایی از پوست برای آدم و زنش ساخت و ایشان را پوشانید.

46 و یهوه خدا فرمود: «اکنون آدم همچون یکی از ما شده است که نیک و بد را می‌شناسد. مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و تا ابد زنده بماند.»

47 پس یهوه خدا آدم را از باغ عدن بیرون راند تا بر زمین که از آن گرفته شده بود زراعت کند.

48 پس آدم را بیرون راند، و در جانب شرقی باغ عدن کروبیان را قرار داد و شمشیری آتشبار را که به هر سو می‌گشت، تا راه درخت حیات را پاس بدارد.

49 مار که از تمام حیواناتی که خداوند ساخته بود حیله‌گرتر بود، از زن پرسید: «آیا واقعاً خدا به شما گفته است که از هیچ یک از میوه‌های درختهای باغ نخورید؟»

50 زن جواب داد: «ما اجازه داریم از میوة تمام درختهای باغ بخوریم

51 به غیراز میوة درختی که در وسط باغ است.‌‌‌ ‌خدا به ما گفته است که از میوة آن درخت نخورید و حتّی آن را لمس نکنید مبادا بمیرید.»

52 مار جواب داد: «این درست نیست. شما نخواهید مرد.

53 خدا این را گفت زیرا می‌داند وقتی از آن بخورید شما هم مثل او خواهید شد و خواهید دانست چه چیز خوب و چه چیز بد است.»

54 زن نگاه کرد و دید آن درخت بسیار زیبا و میوة آن برای خوردن خوب است. همچنین فکر کرد چقدر خوب است که دانا بشود. بنابراین از میوة آن درخت کند و خورد. همچنین به شوهر خود نیز داد و او هم خورد.

55 همين كه آن را خوردند به آنها دانشي داده شد و فهميدند كه برهنه هستند. پس برگهاي درخت انجير را به هم دوخته خود را با آن پوشاندند.

56 عصر آن روز شنیدند خداوند در باغ راه می‌رود. پس خود را پشت درختان پنهان کردند.

57 امّا خداوند آدم را صدا کرد و فرمود: «کجا هست؟»

58 آدم جواب داد: «چون صدای تو را در باغ شنیدم ترسیدم و پنهان شدم زیرا برهنه هستم.»

59 خدا پرسید: «چه کسی به تو گفت برهنه هستی؟ آیا از میوة درختی که به تو گفتم نباید از آن بخوری خوردی؟»

60 آدم گفت: «این زنی که تو اینجا نزد من گذاشتی آن میوه را به من داد و من خوردم.»

61 خداوند از زن پرسید: «چرا این کار را کردی؟» زن جواب داد: «مار مرا فریب داد که از آن خوردم.»

62 سپس خداوند به مار فرمود: «چون این کار را کردی از همة حیوانات ملعون‌تر هستی. بر روی شکمت راه خواهی رفت و در تمام مدّت عمرت خاک خواهی خورد.

63 در بین تو و زن کینه می‌‌گذارم. نسل او و نسل تو همیشه دشمن هم خواهند بود. او سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنة او را خواهی گزید.»

64 و به زن فرمود: «درد و زحمت تو را در ایّام حاملگی و در وقت زاییدن بسیار زیاد می‌کنم. اشتیاق تو به شوهرت خواهد بود و او بر تو تسلّط خواهد داشت.»

65 و به آدم فرمود: «تو به حرف زنت گوش دادی و میوه‌ای را که به تو گفته بودم نخوری، خوردی. به خاطر این کار، زمین لعنت شد و تو باید در تمام مدّت زندگی با سختی کار کنی تا از زمین خوراک به دست بیاوری.

66 زمين خار و علفهاي هرزه خواهد رويانيد و تو گياهان صحرا را خواهي خورد.

67 با زحمت و عرق پیشانی از زمین خوراک به دست خواهی آورد تا روزی که به خاک بازگردی، خاکی که از آن به وجود آمدی. تو از خاک هستی و دوباره خاک خواهی شد.»

68 آدم اسم زن خود را حوا گذاشت چون او مادر تمام انسانهاست.

69 خداوند از پوست حيوانات براي آدم و زنش لباس تهيّه كرد و به آنها پوشانيد.

70 پس خداوند فرمود: «حال، آدم مثل ما شده و می‌داند چه چیز خوب و چه چیز بد است. مبادا از درخت حیات نیز بخورد و برای همیشه زنده بماند.»

71 بنابراين خداوند او را از باغ عدن بيرون كرد تا در روي زمين كه از آن به وجود آمده بود به كار زراعت مشغول شود.

72 خداوند، آدم را از باغ عدن بیرون کرد و فرشتگان نگهبانی در طرف شرق باغ عدن گذاشت و شمشیر آتشینی که به هر طرف می‌چرخید در آنجا قرار داد تا کسی نتواند به درخت حیات نزدیک شود.

73 مار، از تمام حیواناتی که خداوند، خدا ساخته بود زیرکتر بود. او از زن پرسید:  «آیا واقعاً خدا به شما گفته است که از همۀ درختان باغ نخورید؟»

74 زن جواب داد:  «ما اجازه داریم از میوۀ تمام درختان باغ بخوریم

75 بغیر از میوۀ درختی که در وسط باغ است. خدا به ما گفته است از میوۀ آن درخت نخورید و حتی به آن دست نزنید، مبادا بمیرید.»

76 مار جواب داد:  «این درست نیست. شما نمیمیرید.

77 خدا این را گفت، زیرا میداند وقتی از آن بخورید شما هم مثل خدا میشوید و میدانید چه چیز خوب و چه چیز بد است.»

78 زن نگاه کرد و دید آن درخت بسیار زیبا و میوۀ آن برای خوردن گوارا است. همچنین فکر کرد چقدر خوب است که دانا بشود. بنابراین، از میوۀ آن درخت گرفت و خورد. همچنین به شوهر خود داد و او هم خورد.

79 همینکه آنرا خوردند به آنها دانشی داده شد و فهمیدند که برهنه هستند، پس برگهای درخت انجیر را بهم دوخته خود را با آن پوشانیدند.

80 عصر آن روز شنیدند خداوند، خدا در باغ راه میرود، پس خود را پُشت درختها پنهان کردند.

81 اما خداوند، خدا آدم را صدا کرد و فرمود:  «کجا هستی؟»

82 آدم جواب داد:  «چون صدای تو را در باغ شنیدم ترسیدم و پنهان شدم، زیرا برهنه هستم.»

83 خدا پرسید:  «چه کسی به تو گفت که برهنه هستی؟ آیا از میوۀ درختی که به تو گفتم نباید از آن بخوری، خوردی؟»

84 آدم گفت:  «این زنی که تو او را همدم من کردی، آن میوه را به من داد و من خوردم.»

85 خداوند، خدا از زن پرسید:  «چرا این کار را کردی؟» زن جواب داد:  «مار مرا فریب داد که از آن بخورم.»

86 سپس خداوند، خدا به مار فرمود:  «چون این کار را کردی، از همه حیوانات ملعونتر هستی. بر روی شکمت راه میروی و در تمام مدت عمرت خاک میخوری.

87 در بین تو و زن دشمنی میاندازم. نسل تو و نسل وی همیشه دشمن هم میباشند. او سر تو را میشکند و تو کُری پای او را میگزی.»

88 به زن فرمود:  «درد و زحمت تو را در ایام حاملگی و در وقت زائیدن بسیار زیاد میکنم. تو به عشق شوهرت محتاج میباشی و اختیار تو بهدست او میباشد.»

89 به آدم فرمود:  «تو به حرف زنت گوش دادی و از درختی که به تو گفته بودم نخوری، خوردی. به خاطر این کار تو، زمین لعنت شد و تو باید در تمام مدت زندگی با سختی کار کنی تا از زمین خوراک بهدست بیاوری.

90 زمین خار و علفهای هرزه میرویاند و تو نباتات صحرا را میخوری.

91 با زحمت و عرق پیشانی از زمین خوراک بهدست میآوری، تا روزی که به خاک، یعنی خاکی که از آن به وجود آمدهای، برگردی. تو از خاک هستی و دوباره خاک میشوی.»

92 آدم اسم زن خود را حوا گذاشت چون او مادر تمام انسانها است.

93 خداوند، خدا از پوست حیوانات برای آدم و زنش لباس تهیه کرد و به آنها پوشانید.

94 پس خداوند، خدا فرمود:  «حالا آدم مثل ما شده و میداند چه چیز خوب و چه چیز بد است. مبادا از درخت حیات نیز بخورد و برای همیشه زنده بماند.»

95 بنابراین، خداوند، خدا او را از باغ عدن بیرون کرد تا در روی زمین، که از آن بوجود آمده بود، به کار زراعت مشغول شود.

96 خداوند آدم را از باغ عدن بیرون کرد و نگهبانانی در طرف شرق باغ عدن گماشت و شمشیر آتشینی را که به هر طرف میچرخید در آنجا قرار داد تا کسی نتواند به درخت زندگی نزدیک شود.

97 مار از همه‌ حیواناتی‌ که‌ خداوند به‌ وجود آورد، زیرکتر بود. روزی‌ مار نزد زن‌ آمده‌، به‌ او گفت‌: «آیا حقیقت‌ دارد که‌ خدا شما را از خوردن‌ میوه‌ تمام‌ درختان‌ باغ‌ منع‌ کرده‌ است‌؟»

98 زن‌ در جواب‌ گفت‌: «ما اجازه‌ داریم‌ از میوه‌ همه‌ درختان‌ بخوریم‌، بجز میوه‌ درختی‌ که‌ در وسط‌ باغ‌ است‌.

99 خدا امر فرموده‌ است‌ که‌ از میوه‌ آن‌ درخت‌ نخوریم‌ و حتی‌ آن‌ را لمس‌ نکنیم‌ و گرنه‌ می‌میریم‌.»

100 مار گفت‌: «مطمئن‌ باش‌ نخواهید مُرد!

101 بلکه‌ خدا خوب‌ می‌داند زمانی‌ که‌ از میوه‌ آن‌ درخت‌ بخورید، چشمان‌ شما باز می‌شود و مانند خدا می‌شوید و می‌توانید خوب‌ را از بد تشخیص‌ دهید.»

102 آن‌ درخت‌ در نظر زن‌، زیبا آمد و با خود اندیشید: «میوه‌ این‌ درختِ دلپذیر، می‌تواند، خوش‌ طعم‌ باشد و به‌ من‌ دانایی‌ ببخشد.» پس‌ از میوه‌ درخت‌ چید و خورد و به‌ شوهرش‌ هم‌ داد و او نیز خورد.

103 آنگاه‌ چشمانِ هر دو باز شد و از برهنگی‌ خود آگاه‌ شدند؛ پس‌ با برگهای‌ درختِ انجیر پوششی‌ برای‌ خود درست‌ کردند.

104 عصر همان‌ روز، آدم‌ و زنش‌، صدای‌ خداوند را که‌ در باغ‌ راه‌ می‌رفت‌ شنیدند و خود را لابلای‌ درختان‌ پنهان‌ کردند.

105 خداوند آدم‌ را ندا داد: «ای‌ آدم‌، چرا خود را پنهان‌ می‌کنی‌؟»

106 آدم‌ جواب‌ داد: «صدای‌ تو را در باغ‌ شنیدم‌ و ترسیدم‌، زیرا برهنه‌ بودم‌؛ پس‌ خود را پنهان‌ کردم‌.»

107 خداوند فرمود: «چه‌ کسی‌ به‌ تو گفت‌ که‌ برهنه‌ای‌؟ آیا از میوه‌ آن‌ درختی‌ خوردی‌ که‌ به‌ تو گفته‌ بودم‌ از آن‌ نخوری‌؟»

108 آدم‌ جواب‌ داد: «این‌ زن‌ که‌ یار من‌ ساختی‌، از آن‌ میوه‌ به‌ من‌ داد و من‌ هم‌ خوردم‌.»

109 آنگاه‌ خداوند از زن‌ پرسید: «این‌ چه‌ کاری‌ بود که‌ کردی‌؟» زن‌ گفت‌: «مار مرا فریب‌ داد.»

110 پس‌ خداوند به‌ مار فرمود: «بسبب‌ انجام‌ این‌ کار، از تمام‌ حیوانات‌ وحشی‌ و اهلی‌ زمین‌ ملعونتر خواهی‌ بود. تا زنده‌ای‌ روی‌ شکمت‌ خواهی‌ خزید و خاک‌ خواهی‌ خورد.

111 بین‌ تو و زن‌، و نیز بین‌ نسل‌ تو و نسل‌ زن‌، خصومت‌ می‌گذارم‌. نسلِ زنْ سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنه‌ وی‌ را خواهی‌ زد.»

112 آنگاه‌ خداوند به‌ زن‌ فرمود: «درد زایمان‌ تو را زیاد می‌کنم‌ و تو با درد فرزندان‌ خواهی‌ زایید. مشتاق‌ شوهرت‌ خواهی‌ بود و او بر تو تسلط‌ خواهد داشت‌.»

113 سپس‌ خداوند به‌ آدم‌ فرمود: «چون‌ گفته‌ زنت‌ را پذیرفتی‌ و از میوه‌ آن‌ درختی‌ خوردی‌ که‌ به‌ تو گفته‌ بودم‌ از آن‌ نخوری‌، زمین‌ زیر لعنت‌ قرار خواهد گرفت‌ و تو تمام‌ ایام‌ عمرت‌ با رنج‌ و زحمت‌ از آن‌ کسب‌ معاش‌ خواهی‌ کرد.

114 از زمین‌ خار و خاشاک‌ برایت‌ خواهد رویید و گیاهان‌ صحرا را خواهی‌ خورد.

115 تا آخر عمر به‌ عرق‌ پیشانی‌ات‌ نان‌ خواهی‌ خورد و سرانجام‌ به‌ همان‌ خاکی‌ باز خواهی‌ گشت‌ که‌ از آن‌ گرفته‌ شدی‌؛ زیرا تو از خاک‌ سرشته‌ شدی‌ و به‌ خاک‌ هم‌ برخواهی‌ گشت‌.»

116 آدم‌، زن‌ خود را حَوّا (یعنی‌ «زندگی‌») نامید، چون‌ او می‌بایست‌ مادر همه‌ زندگان‌ شود.

117 خداوند لباسهایی‌ از پوست‌ حیوان‌ تهیه‌ کرد و آدم‌ و همسرش‌ را پوشانید.

118 سپس‌ خداوند فرمود: «حال‌ که‌ آدم‌ مانند ما شده‌ است‌ و خوب‌ و بد را می‌شناسد، نباید گذاشت‌ از میوه‌ "درخت‌ حیات‌" نیز بخورد وتا ابد زنده‌ بماند.»

119 پس‌ خداوند او را از باغ‌ عدن‌ بیرون‌ راند تا برود و در زمینی‌ که‌ از خاکِ آن‌ سرشته‌ شده‌ بود، کار کند.

120 بدین‌ ترتیب‌ او آدم‌ را بیرون‌ کرد ودرسمت‌ شرقی‌ باغ‌ عدن‌ فرشتگانی‌ قرار داد تابا شمشیر آتشینی‌ که‌ به‌ هر طرف‌ می‌چرخید، راه‌«درخت‌ حیات‌» را محافظت‌ کنند.

Chapter 4

1 و آدم‌، زن‌ خود حوا را بشناخت‌ و او حامله شده‌، قائن‌ را زایید و گفت‌: «مردی‌ از یهوه‌ حاصل‌ نمودم‌.»

2 و بار دیگر برادر او هابیل‌ را زایید. و هابیل‌ گله‌بان‌ بود، و قائن‌ کارکُن‌ زمین‌ بود.

3 و بعد از مرور ایام‌، واقع‌ شد که‌ قائن‌ هدیه‌ای‌ از محصول‌ زمین‌ برای‌ خداوند آورد.

4 و هابیل‌ نیز از نخست‌زادگان‌ گلۀ خویش‌ و پیه‌ آنها هدیه‌ای‌ آورد. و خداوند هابیل‌ و هدیۀ او را منظور داشت‌،

5 اما قائن‌ و هدیۀ او را منظور نداشت‌. پس‌ خشم‌ قائن‌ به‌ شدت‌ افروخته‌ شده‌، سر خود را بزیر افکند.

6 آنگاه‌ خداوند به‌ قائن‌ گفت‌: «چرا خشمناک‌ شدی‌؟ و چرا سر خود را بزیر افکندی‌؟

7 اگر نیکویی‌ می‌کردی‌، آیا مقبول‌ نمی‌شدی‌؟ و اگر نیکویی‌ نکردی‌، گناه‌ بر در، در کمین‌ است‌ و اشتیاق‌ تو دارد، اما تو بر وی‌ مسلط شوی‌.»

8 و قائن‌ با برادر خود هابیل‌ سخن‌ گفت‌. و واقع‌ شد چون‌ در صحرا بودند، قائن‌ بر برادر خود هابیل‌ برخاسته‌، او را کشت‌.

9 پس‌ خداوند به‌ قائن‌ گفت‌: «برادرت‌ هابیل‌ کجاست‌؟» گفت‌: «نمی‌دانم‌، مگر پاسبان‌ برادرم‌ هستم‌؟»

10 گفت‌: «چه‌ کرده‌ای‌؟ خون‌ برادرت‌ از زمین‌ نزد من‌ فریاد بر می‌آورد!

11 و اکنون‌ تو ملعون‌ هستی‌ از زمینی‌ که‌ دهان‌ خود را باز کرد تا خون‌ برادرت‌ را از دستت‌ فرو برد.

12 هر گاه‌ کار زمین‌ کنی‌، همانا قوت‌ خود را دیگر به‌ تو ندهد. و پریشان‌ و آواره‌ در جهان‌ خواهی‌ بود.»

13 قائن‌ به‌ خداوند گفت‌: «عقوبتم‌ از تحملم‌ زیاده‌ است‌.

14 اینک‌ مرا امروز بر روی‌ زمین‌ مطرود ساختی‌، و از روی‌ تو پنهان‌ خواهم‌ بود. و پریشان‌ و آواره‌ در جهان‌ خواهم‌ بود و واقع‌ می‌شود هر که‌ مرا یابد، مرا خواهد کشت‌.»

15 خداوند به‌ وی‌ گفت‌: «پس‌ هر که‌ قائن‌ را بکشد، هفت‌ چندان‌ انتقام‌ گرفته‌ شود.» و خداوند به‌ قائن‌ نشانی‌ای‌ داد که‌ هر که‌ او را یابد، وی‌ را نکشد.

16 پس‌ قائن‌ از حضور خداوند بیرون‌ رفت‌ و در زمین‌ نود، بطرف‌ شرقی‌ عدن‌، ساکن‌ شد.

17 و قائن‌ زوجۀ خود را شناخت‌. پس‌ حامله‌ شده‌، خنوخ‌ را زایید. و شهری‌ بنا می‌کرد، و آن‌ شهر را به‌ اسم‌ پسر خود، خنوخ‌ نام‌ نهاد.

18 و برای‌ خنوخ‌ عیراد متولد شد، و عیراد، مَحُویائیل‌ را آورد، و مَحُویائیل‌، مَتُوشائیل‌ را آورد، و مَتوشائیل‌، لَمَک‌ را آورد.

19 و لَمَک‌، دو زن‌ برای‌ خود گرفت‌، یکی‌ را عاده‌ نام‌ بود و دیگری‌ را ظِلَّه‌.

20 و عاده‌، یابال‌ را زایید. وی‌ پدر خیمه‌نشینان‌ و صاحبان‌ مواشی‌ بود.

21 و نام‌ برادرش‌ یوبال‌ بود. وی‌ پدر همۀ نوازندگان‌ بربط‌ و نی‌ بود.

22 و ظِلَّه‌ نیز توبل‌ قائن‌ را زایید، که‌ صانع‌ هر آلت‌ مس‌ و آهن‌ بود. و خواهر توبل‌ قائن‌، نعمه‌ بود.

23 و لَمَک‌ به‌ زنان‌ خود گفت‌: «ای‌ عاده‌ و ظله‌، قول‌ مرا بشنوید! ای‌ زنان‌ لَمَک‌، سخن‌ مرا گوش‌ گیرید! زیرا مردی‌ را کشتم‌ بسبب‌ جراحت‌ خود، و جوانی‌ را بسبب‌ ضرب‌ خویش‌.

24 اگر برای‌ قائن‌ هفت‌ چندان‌ انتقام‌ گرفته‌ شود، هر آینه‌ برای‌ لَمَک‌، هفتاد و هفت‌ چندان‌.»

25 پس‌ آدم‌ بار دیگر زن‌ خود را شناخت‌، و او پسری‌ بزاد و او را شیث ‌نام‌ نهاد، زیرا گفت‌: «خدا نسلی‌ دیگر به‌ من‌ قرار داد، به‌ عوض‌ هابیل‌ که‌ قائن‌ او را کشت‌.»

26 و برای‌ شیث‌ نیز پسری‌ متولد شد و او را اَنوش‌ نامید. در آنوقت‌ به‌ خواندن‌ اسم‌ یهوه‌ شروع‌ کردند.

27 آدم زن خود حوا را بشناخت و او باردار شده، قائن را زایید، و گفت: «به یاری خداوند مردی حاصل کردم!»

28 و دیگر بار، برادر او هابیل را زایید. هابیل گله‌بان بود و قائن کِشتگر زمین.

29 پس از چندی، قائن هدیه‌ای از محصول زمین برای خداوند آورد.

30 ولی هابیل از نخست‌زادگان گلۀ خویش و از بهترین قسمتهای آنها هدیه‌ای آورد. خداوند هابیل و هدیۀ او را منظور داشت،

31 ولی قائن و هدیه‌اش را منظور نداشت. پس قائن بسیار خشمگین شد و دلریش گشت.

32 آنگاه خداوند به قائن گفت: «از چه سبب خشمگینی و چرا دلریش گشته‌ای؟

33 اگر آنچه را که نیکوست انجام دهی، آیا پذیرفته نمی‌شوی؟ ولی اگر آنچه را که نیکوست انجام ندهی، بدان که گناه بر در به کمین نشسته و مشتاق توست، اما تو باید بر آن چیره شوی.»

34 قائن به برادر خویش هابیل گفت: «بیا تا به صحرا برویم». و چون در صحرا بودند قائن بر برادرش هابیل برخاست و او را کشت.

35 آنگاه خداوند به قائن گفت: «برادرت هابیل کجاست؟» گفت: «نمی‌دانم؛ مگر من نگهبان برادرم هستم؟»

36 خداوند فرمود: «چه کرده‌ای؟ خون برادرت از زمین نزد من فریاد برمی‌آورد.

37 و اکنون تو ملعون هستی از زمینی که دهان خود را گشود تا خون برادرت را از دست تو دریافت کند.

38 چون زمین را کِشت کنی، دیگر قوت خود را به تو نخواهد داد. و تو بر زمین آواره و سرگردان خواهی بود.»

39 قائن به خداوند گفت: «مکافاتم بیش از تحمل من است.

40 هان امروز مرا از این زمین طرد کردی و از حضور تو پنهان خواهم بود. پس در جهان آواره و سرگردان خواهم بود و هرکه مرا یابد، مرا خواهد کشت.»

41 آنگاه خداوند به او گفت: «در این صورت، هرکه قائن را بکشد، از او هفت چندان انتقام گرفته خواهد شد.» و خداوند نشانی بر قائن گذاشت تا اگر کسی او را بیابد، وی را نکشد.

42 پس قائن از حضور خداوند بیرون رفت، و در سرزمین نود در شرق عدن ساکن شد.

43 قائن زن خود را بشناخت، و او باردار شد و خَنوخ را زایید. آنگاه قائن شهری ساخت و آن را به نام پسر خود، خَنوخ نامید.

44 و برای خَنوخ عیراد زاده شد، و عیراد مِحویائیل را آورد، مِحویائیل مِتوشائیل را، و مِتوشائیل لَمِک را.

45 لَمِک دو زن گرفت، یکی عادَه نام داشت و دیگری ظِلَّه.

46 عادَه، یابال را زایید؛ او پدر چادر‌نشینان و دامداران بود.

47 برادر او یوبال نام داشت؛ او پدر همۀ نوازندگان بربط و نی بود.

48 ظِلَّه نیز توبال‌قائن را زایید، که صانع همه گونه ابزار برنجی و آهنی بود. خواهر توبال‌قائن، نَعَمَه نام داشت.

49 لَمِک به زنان خود گفت: «ای عادَه، ای ظِلَّه، به من گوش فرا دهید، ای زنان لَمِک سخنانم را بشنوید. مردی را به‌سبب زخمی که به من زد کشتم، و جوانی را به‌سبب جراحتی که بر من وارد آورد.

50 اگر برای قائن هفت چندان انتقام گرفته شود، برای لَمِک، هفتاد و هفت چندان.»

51 و آدم دیگر بار زن خود را بشناخت و او پسری بزاد و او را شِیث نامید و گفت: «خدا به‌جای هابیل که قائن او را کشت، نسلی دیگر برای من برقرار داشت.»

52 برای شِیث نیز پسری زاده شد و او را اِنوش نامید. در آن زمان، مردم به خواندن نام خداوند آغاز کردند.

53 خداوند فرمود: «چه کار کرده‌ای؟ خون برادرت از زمین برای انتقام نزد من فریاد می‌کند.

54 الآن در روی زمین، ملعون شده‌ای و زمین دهان خود را باز کرده تا خون برادرت را که تو ریختی، بنوشد.

55 وقتی زراعت کنی، زمین دیگر برای تو محصول نخواهد آورد و تو در روی زمین پریشان و آواره خواهی بود.»

56 قائن به خداوند عرض کرد: «مجازات من بیشتر از آن است که بتوانم آن را تحمّل کنم.

57 تو مرا از کار زمین و از حضور خود بیرون کرده‌ای. من در جهان آواره و بی خانمان خواهم بود و هرکه مرا پیدا کند، مرا خواهد کشت.»

58 خداوند فرمود: «نه، اگر کسی تو را بکشد، هفت برابر از او انتقام گرفته خواهد شد» پس خداوند نشانه‌ای بر قائن گذاشت تا هرکه او را ببیند، او را نکشد.

59 قائن از حضور خداوند رفت و در سرزمینی به نام سرگردان که در شرق عدن است، ساکن شد.

60 قائن و زنش دارای پسری شدند و اسم او را خنوخ گذاشتند. قائن شهری بنا کرد و آن را به نام پسرش، خنوخ، نامگذاری کرد.

61 خنوخ صاحب پسری شد و اسم او را عیراد گذاشت. عیراد، پدر محویائیل بود. محویائیل دارای پسری شد که اسم او را متوشائیل گذاشت. متوشائیل پدر لمک بود.

62 لمک دو زن داشت به نام عاده و ظلّه.

63 عاده، یابال را به دنیا آورد و یابال جدّ چادرنشینان و گلّه‌داران بود.

64 برادر او یوبال، جدّ نوازندگان چنگ و نی بود.

65 ظلّه، توبل قائن را زایید که سازندة هر نوع اسباب برنزی و آهنی بود و خواهر توبل قائن، نعمه بود.

66 لمک به زنان خود گفت: «به حرفهای من گوش کنید. من مرد جوانی را که به من حمله کرده بود، کشتم.

67 اگر قرار است کسی که قائن را بکشد، هفت برابر از او انتقام گرفته شود، پس کسی که مرا بکشد، هفتاد و هفت مرتبه از او انتقام گرفته خواهد شد.»

68 آدم و زنش صاحب پسر دیگری شدند. آدم گفت: «خدا به جای هابیل، پسری به من داده است.» پس اسم او را شیث گذاشت.

69 شیث دارای پسری شد که اسم او را انوش گذاشت. و از این موقع بود که مردم پرستش نام خداوند را آغاز کردند.

70 پس از آن آدم با زنش حوا همخواب شد و او آبستن شده پسری زایید. حوا گفت: «خداوند پسری به من بخشیده است.» بنابراین اسم او را قائن گذاشت.

71 حوا بار دیگر آبستن شد و پسری زایید و اسم او را هابیل گذاشت. هابیل چوپان و قائن کشاورز شد.

72 پس از مدّتي قائن مقداري از محصول خود را به عنوان هديه نزد خدا آورد.

73 هابیل هم اولین برة گلّة خود را آورد و قربانی کرد و بهترین قسمت آن را به عنوان هدیه به خدا تقدیم نمود. خداوند از هابیل و هدیة او خشنود گشت،

74 امّا قائن و هدیة او را قبول نکرد. قائن از این بابت خشمگین شد و سر خود را به زیر انداخت.

75 خداوند به قائن فرمود: «چرا خشمگین شدی و سر خود را به زیر انداختی؟

76 اگر رفتار تو خوب بود، قربانی تو قبول می‌شد. ولی اگر خوب نباشد، گناه نزدیک در، در کمین توست و می خواهد بر تو مسلّط گردد. امّا تو باید او را مغلوب کنی.»

77 بعد، قائن به برادرش هابیل گفت: «بیا با هم به مزرعه برویم.» وقتی در مزرعه بودند، قائن به برادرش حمله کرد و او را کشت.

78 خداوند از قائن پرسید: «برادرت هابیل کجاست؟» او جواب داد: «نمی‌دانم. مگر من نگهبان برادرم هستم؟»

79 پس از آن آدم با زن خود، حوا، همبستر شد و او حامله شده پسری به دنیا آورد. حوا گفت:  «خداوند پسری به من بخشیده است.» بنابراین، اسم او را قائن گذاشت.

80 حوا بار دیگر حامله شد و پسری به دنیا آورد و اسم او را هابیل گذاشت. هابیل چوپان و قائن دهقان شد.

81 پس از مدتی قائن مقداری از محصول زمین خود را به عنوان هدیه پیش خدا آورد.

82 هابیل هم اولین برۀ گلۀ خود را آورد و قربانی کرد و بهترین قسمت آنرا به عنوان هدیه به خدا تقدیم نمود. خداوند از هابیل و هدیۀ او راضی گشت،

83 اما قائن و هدیۀ او را قبول نکرد. قائن از این خاطر قهر شد و سر خود را به زیر انداخت.

84 خداوند به قائن فرمود:  «چرا قهر شدی و سر خود را به زیر انداختی؟

85 اگر رفتار تو خوب باشد قربانی تو قبول میشود. ولی اگر خوب نباشد، گناه بر در، در کمین تو است و میخواهد بر تو غالب گردد. اما تو باید او را مغلوب کنی.»

86 بعد، قائن به برادر خود هابیل گفت:  «بیا باهم به مزرعه برویم.» و وقتی در مزرعه بودند، قائن به برادر خود حمله کرد و او را کشت.

87 خداوند از قائن پرسید:  «برادرت هابیل کجاست؟» او جواب داد:  «نمیدانم. مگر من نگهبان برادرم هستم؟»

88 خداوند فرمود:  «چه کار کردهای؟ خون برادرت از زمین برای انتقام پیش من فریاد میکند.

89 حالا تو در روی زمین، ملعون شدهای و زمین دهان خود را باز کرده تا خون برادرت را از دست تو بنوشد.

90 وقتی زراعت کنی زمین دیگر برای تو محصول نمیآورد و تو در روی زمین پریشان و آواره میشوی.»

91 قائن به خداوند عرض کرد:  «مجازات من زیادتر از آن است که بتوانم آنرا تحمل کنم.

92 تو مرا از کار زمین و از حضور خود بیرون راندهای. من در جهان آواره و پریشان میشوم و هر که مرا پیدا کند، مرا میکشد.»

93 خداوند فرمود:  «نی، اگر کسی تو را بکشد، هفت برابر از او انتقام گرفته میشود.» سپس خداوند یک نشانی بر قائن گذاشت تا هر که او را ببیند، او را نکشد.

94 قائن از حضور خدا رفت و در جائی بنام نُود (یعنی سرگردانی) که در شرق عدن است ساکن شد.

95 قائن و زنش دارای پسری شدند و اسم او را خنوخ گذاشتند. قائن شهری بنا کرد و آنرا بنام پسر خود، خنوخ، نامگذاری کرد.

96 خنوخ صاحب پسری شد و اسم او را عیراد گذاشت. عیراد پدر مَحُویائیل بود. مَحُویائیل دارای پسری شد که اسم او را مَتوشائیل گذاشت. مَتوشائیل پدر لَمَک بود.

97 لَمَک دو زن داشت بنام عاده و زِله.

98 عاده، یابال را به دنیا آورد و یابال جد کسانی بود که در خیمه زندگی میکردند و چوپان بودند.

99 برادر او یوبال جد نوازندگان چنگ و نی بود.

100 زِله، توبل قائن را به دنیا آورد که ریختهگر هر نوع اسباب مسی و آهنی بود و خواهر توبل قائن، نعمه بود.

101 لَمَک به زنان خود گفت:  «به حرفهای من گوش کنید. من مرد جوانی را که به من حمله کرده بود، کشتم.

102 اگر قرار باشد کسی که قائن را بکشد هفت برابر از او انتقام گرفته شود، پس کسی که مرا بکشد هفتاد و هفت مرتبه از او انتقام گرفته میشود.»

103 آدم و زنش صاحب پسر دیگری شدند. حوا گفت:  «خدا به جای هابیل پسری به من داده است.» پس اسم او را شیت گذاشت.

104 شیت دارای پسری شد که اسم را انوش گذاشت. در این موقع بود که مردم به پرستش نام خداوند شروع کردند.

105 حوّا از آدم‌ حامله‌ شده‌، پسری‌ زایید. آنگاه‌ حوّا گفت‌: «به‌ کمک‌ خداوند مردی‌ حاصل‌ نمودم‌.» پس‌ نام‌ او را قائن‌ (یعنی‌ «حاصل‌ شده‌») گذاشت‌.

106 حوّا بار دیگر حامله‌ شده‌، پسری‌ زایید و نام‌ او را هابیل‌ گذاشت‌. هابیل‌ به‌ گله‌داری‌ پرداخت‌ و قائن‌ به‌ کشاورزی‌ مشغول‌ شد.

107 پس‌ از مدتی‌، قائن‌ هدیه‌ای‌ از حاصلِ زمینِ خود را بحضور خداوند آورد.

108 هابیل‌ نیز چند رأس‌ از نخست‌زادگان‌ گله‌ خود را ذبح‌ کرد و بهترین‌ قسمت‌ گوشت‌ آنها را به‌ خداوند تتفسیری‌ نمود. خداوند هابیل‌ و هدیه‌اش‌ را پذیرفت‌،

109 اما قائن‌ و هدیه‌اش‌ را قبول‌ نکرد. پس‌ قائن‌ بر آشفت‌ و از شدت‌ خشم‌ سرش‌ را به‌ زیر افکند.

110 خداوند از قائن‌ پرسید: «چرا خشمگین‌ شده‌ای‌ و سرت‌ را به‌ زیر افکنده‌ای‌؟

111 اگر درست‌ عمل‌ می‌کردی‌، آیا مقبول‌ نمی‌شدی‌؟ اما چون‌ چنین‌ نکردی‌، گناه‌ در کمین‌ توست‌ و می‌خواهد بر تو مسلط‌ شود؛ ولی‌ تو بر آن‌ چیره‌ شو!»

112 روزی‌ قائن‌ از برادرش‌ هابیل‌ خواست‌ که‌ با او به‌ صحرا برود. هنگامی‌که‌ آنها در صحرا بودند، ناگهان‌ قائن‌ به‌ برادرش‌ حمله‌ کرد و او را کشت‌.

113 آنگاه‌ خداوند از قائن‌ پرسید: «برادرت‌ هابیل‌ کجاست‌؟» قائن‌ جواب‌ داد: «از کجا بدانم‌؟ مگر من‌ نگهبان‌ برادرم‌ هستم‌؟»

114 خداوند فرمود: «این‌ چه‌ کاری‌ بود که‌ کردی‌؟ خون‌ برادرت‌ از زمین‌ نزد من‌ فریاد برمی‌آورد.

115 اکنون‌ ملعون‌ هستی‌ و از زمینی‌ که‌ با خون‌ برادرت‌ آن‌ را رنگین‌ کرده‌ای‌، طرد خواهی‌ شد.

116 از این‌ پس‌، هر چه‌ کار کنی‌، دیگر زمین‌ محصول‌ خود را آنچنان‌ که‌ باید، به‌ تو نخواهد داد، و تو در جهان‌ آواره‌ و پریشان‌ خواهی‌ بود.»

117 قائن‌ گفت‌: «مجازات‌ من‌ سنگینتر از آن‌ است‌ که‌ بتوانم‌ تحمل‌ کنم‌.

118 امروز مرا از این‌ سرزمین‌ و ازحضور خودت‌ می‌رانی‌ و مرا در جهان‌ آواره‌ و پریشان‌ می‌گردانی‌، پس‌ هر که‌ مرا ببیند مرا خواهد کُشت‌.»

119 خداوند جواب‌ داد: «چنین‌ نخواهد شد؛ زیرا هر که‌ تو را بکشد، مجازاتش‌ هفت‌ برابر شدیدتر از مجازات‌ تو خواهد بود.» سپس‌ خداوند نشانی‌ بر قائن‌ گذاشت‌ تا اگر کسی‌ با او برخورد کند، او را نکشد.

120 آنگاه‌ قائن‌ از حضور خداوند بیرون‌ رفت‌ و در زمین‌ نُود (یعنی‌ «سرگردانی‌») در سمت‌ شرقی‌ عدن‌ ساکن‌ شد.

121 چندی‌ بعد همسر قائن‌ حامله‌ شده‌، پسری‌ بدنیا آورد و او را خَنوخ‌ نامیدند. در آن‌ موقع‌ قائن‌ سرگرم‌ ساختن‌ شهری‌ بود، پس‌ نام‌ پسرش‌ خنوخ‌ را بر آن‌ شهر گذاشت‌.

122 خنوخ‌ پدر عیراد، عیراد پدر محویائیل‌، محویائیل‌ پدر متوشائیل‌ و متوشائیل‌ پدر لِمک‌ بود.

123 لِمک‌ دو زن‌ به‌ نامهای‌ عاده‌ و ظله‌ گرفت‌.

124 عاده‌ پسری‌ زایید و اسم‌ او را یابال‌ گذاشتند. او کسی‌ بود که‌ خیمه‌نشینی‌ و گله‌داری‌ را رواج‌ داد.

125 برادرش‌ یوبال‌ اولین‌ موسیقی‌دان‌ و مخترع‌ چنگ‌ و نی‌ بود.

126 ظله‌، زنِ دیگر لمک‌ هم‌ پسری‌ زایید که‌ او را توبل‌ قائن‌ نامیدند. او کسی‌ بود که‌ کار ساختن‌ آلات‌ آهنی‌ و مسی‌ را شروع‌ کرد. خواهر توبل‌ قائن‌، نَعمه‌ نام‌ داشت‌.

127 روزی‌ لمک‌ به‌ همسران‌ خود، عاده‌ و ظله‌، گفت‌: «ای‌ زنان‌ به‌ من‌ گوش‌ کنید. جوانی‌ را که‌ مرا مجروح‌ کرده‌ بود، کُشتم‌.

128 اگر قرار است‌ مجازات‌ کسی‌ که‌ قائن‌ را بکشد، هفت‌ برابر مجازات‌ قائن‌ باشد، پس‌ مجازات‌ کسی‌ هم‌ که‌ بخواهد مرا بکشد، هفتاد و هفت‌ برابر خواهد بود.»

129 پس‌ از آن‌، آدم‌ و حوّا صاحب‌ پسر دیگری‌ شدند. حوّا گفت‌: «خدا بجای‌ هابیل‌ که‌ بدست‌ برادرش‌ قائن‌ کشته‌ شده‌ بود، پسری‌ دیگر به‌ من‌ عطا کرد.» پس‌ نام‌ او را شیث‌ (یعنی‌ «عطا شده‌») گذاشت‌.

130 چون‌ شیث‌ بزرگ‌ شد، برایش‌ فرزندی‌ به‌ دنیا آمد که‌ او را انوش‌ نام‌ نهادند. در زمان‌ انوش‌ بود که‌ مردم‌ شروع‌ به‌ عبادت‌ خداوند نمودند.

Chapter 5

1 این‌ است‌ کتاب‌ پیدایش‌ آدم‌ در روزی‌ که خدا آدم‌ را آفرید، به‌ شبیه‌ خدا او را ساخت‌،

2 نر و ماده‌ ایشان‌ را آفرید. و ایشان‌ را برکت‌ داد و ایشان‌ را «آدم‌» نام‌ نهاد، در روز آفرینش‌ ایشان‌.

3 و آدم‌ صد و سی‌ سال‌ بزیست‌، پس‌ پسری‌ به‌ شبیه‌ و بصورت‌ خود آورد، و او را شیث‌ نامید.

4 و ایام‌ آدم‌ بعد از آوردن‌ شیث‌، هشتصد سال‌ بود، و پسران‌ و دختران‌ آورد.

5 پس‌ تمام‌ ایام‌ آدم‌ که‌ زیست‌، نهصد و سی‌ سال‌ بود که‌ مرد.

6 و شیث‌ صد و پنج‌ سال‌ بزیست‌، و اَنوش‌ را آورد.

7 و شیث‌ بعد از آوردن‌ اَنوش‌، هشتصد و هفت‌ سال‌ بزیست‌ و پسران‌ و دختران‌ آورد.

8 و جملۀ ایام‌ شیث‌، نهصد و دوازده‌ سال‌ بود که‌ مرد.

9 و اَنوش‌ نود سال‌ بزیست‌، و قینان‌ را آورد.

10 و اَنوش‌ بعد از آوردن‌ قینان‌، هشتصد و پانزده‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

11 پس‌ جملۀ ایام‌ اَنوش‌ نهصد و پنج‌ سال‌ بود که‌ مرد.

12 و قینان‌ هفتاد سال‌ بزیست‌، و مَهَلَلْئیل‌ را آورد.

13 و قینان‌ بعد از آوردن‌ مَهَلَلْئیل‌، هشتصد و چهل‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

14 و تمامی‌ ایام‌ قینان‌، نهصد و ده‌ سال‌ بود که‌ مرد.

15 و مَهَلَلْئیل‌، شصت‌ و پنج‌ سال‌ بزیست‌، و یارِد را آورد.

16 و مَهَلَلْئیل‌ بعد از آوردن‌ یارِد، هشتصد و سی‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

17 پس‌ همۀ ایام‌ مَهَلَلْئیل‌، هشتصد و نود و پنج‌ سال‌ بود که‌ مرد.

18 و یارِد صد و شصت‌ و دو سال‌ بزیست‌، و خنوخ‌ را آورد.

19 و یارِد بعد از آوردن‌ خَنوخ‌، هشتصد سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

20 و تمامی‌ ایام‌ یارِد، نهصد و شصت‌ و دو سال‌ بود که‌ مرد.

21 و خنوخ‌ شصت‌ و پنج‌ سال‌ بزیست‌، و مَتوشالَح‌ را آورد.

22 و خنوخ‌ بعد از آوردن‌ متوشالح‌، سیصد سال‌ با خدا راه‌ می‌رفت‌ و پسران‌ و دختران‌ آورد.

23 و همۀ ایام‌ خنوخ‌، سیصد و شصت‌ و پنج‌ سال‌ بود.

24 و خنوخ‌ با خدا راه‌ می‌رفت‌ و نایاب‌ شد، زیرا خدا او را برگرفت‌.

25 و متوشالح‌ صد و هشتاد و هفت‌ سال‌ بزیست‌، و لَمَک‌ را آورد.

26 و متوشالح‌ بعد از آوردن‌ لَمَک‌، هفتصد و هشتاد و دو سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

27 پس‌ جملۀ ایام‌ متوشالح‌، نهصد و شصت‌ و نه‌ سال‌ بود که‌ مرد.

28 و لَمَک‌ صد و هشتاد و دو سال‌ بزیست‌، و پسری‌ آورد

29 و وی‌ را نوح‌ نام‌ نهاده‌ گفت‌: «این‌ ما را تسلی‌ خواهد داد از اعمال‌ ما و از محنت‌ دستهای‌ ما از زمینی‌ که‌ خداوند آن‌ را ملعون‌ کرد.»

30 و لَمَک‌ بعد از آوردن‌ نوح‌، پانصد و نود و پنج‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

31 پس‌ تمام‌ ایام‌ لَمَک‌، هفتصد و هفتاد و هفت‌ سال‌ بود که‌ مرد.

32 و نوح‌ پانصد ساله‌ بود، پس‌ نوح‌ سام‌ و حام‌ و یافِث‌ را آورد.

33 این است کتاب تاریخچۀ نسل آدم. روزی که خدا انسان را آفرید، او را شبیه خدا ساخت.

34 او آنان را مذکر و مونث آفرید و ایشان را برکت داد، و در روز آفرینش آنها، ایشان را انسان نام نهاد.

35 آدم صد و سی ساله بود که پسری شبیه خود و به صورت خویش آورد، و او را شِیث نامید.

36 و آدم پس از آوردن شِیث، هشتصد سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

37 پس روزهای زندگی آدم به تمامی، نهصد و سی سال بود؛ و او مرد.

38 شِیث صد و پنج ساله بود که اِنوش را آورد.

39 شِیث پس از آوردن اِنوش، هشتصد و هفت سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

40 پس روزهای زندگی شِیث به تمامی، نهصد و دوازده سال بود؛ و او مرد.

41 اِنوش نود ساله بود که قینان را آورد.

42 اِنوش پس از آوردن قینان، هشتصد و پانزده سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

43 پس روزهای زندگی اِنوش به تمامی، نهصد و پنج سال بود؛ و او مرد.

44 قینان هفتاد ساله بود که مَهَلَلئیل را آورد.

45 قینان پس از آوردن مَهَلَلئیل، هشتصد و چهل سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

46 پس روزهای زندگی قینان به تمامی، نهصد و ده سال بود؛ و او مرد.

47 و مَهَلَلئیل شصت و پنج ساله بود که یارِد را آورد.

48 مَهَلَلئیل پس از آوردن یارِد، هشتصد و سی سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

49 پس روزهای زندگی مَهَلَلئیل به تمامی، هشتصد و نود و پنج سال بود؛ و او مرد.

50 یارِد صد و شصت و دو ساله بود که خَنوخ را آورد.

51 یارِد پس از آوردن خَنوخ هشتصد سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

52 پس روزهای زندگی یارِد به تمامی، نهصد و شصت و دو سال بود؛ و او مرد.

53 خَنوخ شصت و پنج ساله بود که مِتوشالح را آورد.

54 خَنوخ پس از آوردن مِتوشالح، سیصد سال با خدا راه می‌رفت و پسران و دختران دیگر آورد.

55 پس روزهای زندگی خَنوخ به تمامی، سیصد و شصت و پنج سال بود.

56 خَنوخ با خدا راه می‌رفت، و دیگر یافت نشد؛ زیرا خدا او را برگرفت.

57 مِتوشالح صد و هشتاد و هفت ساله بود که لَمِک را آورد.

58 مِتوشالح پس از آوردن لَمِک، هفتصد و هشتاد و دو سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

59 پس روزهای زندگی مِتوشالح به تمامی، نهصد و شصت و نه سال بود؛ و او مرد.

60 لَمِک صد و هشتاد و دو ساله بود که پسری آورد،

61 و او را نوح نامید و گفت: «این پسر ما را از کار و محنت دستهایمان به‌سبب زمینی که خداوند لعنت کرد، آسودگی خواهد بخشید.»

62 لَمِک پس از آوردن نوح، پانصد و نود و پنج سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

63 پس روزهای زندگی لَمِک به تمامی، هفتصد و هفتاد و هفت سال بود؛ و او مرد.

64 نوح پانصد ساله بود که سام و حام و یافِث را آورد.

65 او در نهصد و شصت و دو سالگي مرد.

66 خنوخ، شصت و پنج ساله بود که پسرش متوشالح به دنیا آمد.

67 بعد از آن، خنوخ سیصد سال دیگر زندگی کرد و همیشه رابطة نزدیکی با خدا داشت. او دارای پسران و دختران دیگر شد،

68 و تا سیصد و شصت و پنج سالگی درحالی که رابطة نزدیکی با خدا داشت، زندگی کرد و بعد از آن ناپدید شد، چون خدا او را برد.

69 متوشالح، صد و هشتاد و هفت ساله بود که پسرش لمک به دنیا آمد.

70 بعد از آن هفتصد و هشتاد و دو سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

71 او در نهصد و شصت و نه سالگي مرد.

72 لمک، صد و هشتاد و دو ساله بود که پسری برای او به دنیا آمد.

73 لمک گفت: «این پسر، ما را از سختی کار زراعت در روی زمینی که خداوند آن را لعنت کرده، آرام خواهد ساخت.» بنابراین، اسم او را نوح گذاشت.

74 لمک بعد از آن پانصد و نود و پنج سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

75 او در سن هفتصد و هفتاد و هفت سالگي مرد.

76 بعد از آنکه نوح پانصد ساله شد، صاحب سه پسر گردید، به نامهای سام، حام و یافث.

77 اسامی فرزندان آدم از این قرار است. وقتی خدا، انسان را خلق کرد، ایشان را شبیه خود آفرید.

78 ایشان را زن و مرد آفرید. و آنان را برکت داد و اسم آنها را انسان گذاشت.

79 وقتی آدم صد و سی ساله شد صاحب پسری شد که شکل خودش بود. اسم او را شیث گذاشت.

80 بعد از آن آدم هشتصد سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگري شد.

81 او در نهصد و سي سالگي مرد.

82 وقتي شيث صد و پنج ساله بود، پسرش انوش به دنيا آمد.

83 بعد از آن هشتصد و هفت سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

84 او در نهصد و دوازده سالگي مرد.

85 وقتي انوش نود ساله شد، پسرش قينان به دنيا آمد.

86 بعد از آن هشتصد و پانزده سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

87 او در نهصد و پنج سالگي مرد.

88 قینان، هفتاد ساله بود که پسرش مهللئیل به دنیا آمد.

89 بعد از آن هشتصد و چهل سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

90 او در نهصد و ده سالگي مرد.

91 مهللئیل، شصت و پنج ساله بود که پسرش یارد به دنیا آمد.

92 بعد از آن هشتصد و سي سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

93 او در هشتصد و نود و پنج سالگي مرد.

94 يارد، صد و شصت و دو ساله بود كه پسرش خنوخ به دنيا آمد.

95 بعد از آن هشتصد سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

96 نامهای فرزندان آدم از این قرار است. (وقتی خدا انسان را خلق کرد، او را مثل خود آفرید.

97 آنها را مرد و زن آفرید. آنها را برکت داد و اسم آنها را آدم گذاشت.)

98 وقتی آدم یکصد و سی ساله بود صاحب پسری شد، که به شکل خودش بود. اسم او را شیت گذاشت.

99 بعد از آن آدم هشتصد سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگری شد.

100 او در نهصد و سی سالگی مُرد.

101 وقتی شیت یکصد و پنج ساله بود، پسرش انوش به دنیا آمد.

102 بعد از آن هشتصد و هفت سال دیگر زندگی کرد، و دارای پسران و دختران دیگر شد.

103 او در نهصد و دوازده سالگی مُرد.

104 وقتی انوش نَوَد ساله شد، پسرش قینان بدنیا آمد.

105 بعد از آن هشتصد و پانزده سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

106 او در نهصد و پنج سالگی مُرد.

107 قینان هفتاد ساله بود که پسرش مَهللئیل به دنیا آمد.

108 بعد از آن هشتصد و چهل سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

109 او در نهصد و ده سالگی مُرد.

110 مَهللئیل شصت و پنج ساله بود که پسرش یارِد به دنیا آمد.

111 بعد از آن هشتصد و سی سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

112 او در هشتصد و نود و پنج سالگی مُرد.

113 یارِد یکصد و شصت و دو ساله بود که پسرش خنوخ به دنیا آمد.

114 بعد از آن هشتصد سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

115 او در نهصد و شصت و دو سالگی مُرد.

116 خنوخ شصت و پنج ساله بود که پسرش متوشالح به دنیا آمد.

117 بعد از تولد متوشالح، خنوخ سهصد سال دیگر زندگی کرد و همیشه رابطۀ نزدیکی با خدا داشت. او دارای پسران و دختران دیگر شد،

118 و جمعاً سهصد و شصت و پنج سال زندگی کرد.

119 خنوخ در حالیکه رابطۀ نزدیکی با خدا داشت، ناپدید شد، زیرا خدا او را بُرد.

120 متوشالح یکصد و هشتاد و هفت ساله بود که پسرش لَمَک به دنیا آمد.

121 بعد از آن هفتصد و هشتاد و دو سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

122 او در نهصد و شصت و نه سالگی مُرد.

123 لَمَک یکصد و هشتاد و دو ساله بود که پسرش برای او به دنیا آمد.

124 لَمَک گفت:  «این پسر ما را از سختی کار زراعت در روی زمینی، که خداوند آنرا لعنت کرده، نجات میدهد.» بنابرین اسم او را نوح گذاشت.

125 لَمَک بعد از آن پنجصد و نود و پنج سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

126 او در سن هفتصد و هفتاد و هفت سالگی مُرد.

127 بعد از آنکه نوح پنجصد ساله شد، صاحب سه پسر گردید، به نامهای سام، حام و یافت.

128 این‌ است‌ شرح‌ پیدایش‌ آدم‌ و نسل‌ او. هنگامی‌ که‌ خدا خواست‌ انسان‌ را بیافریند، او را شبیه‌ خود آفرید.

129 او انسان‌ را مرد و زن‌ خلق‌ فرموده‌، آنها را برکت‌ داد و از همان‌ آغاز خلقت‌، ایشان‌ را «آدم‌» نامید.

130 آدم‌: وقتی‌ آدم‌ صد و سی ساله‌ بود، پسرش‌ شیث‌ به‌ دنیا آمد. او شبیه‌ پدرش‌ آدم‌ بود.

131 بعد از تولد شیث‌، آدم‌ هشتصد سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

132 آدم‌ در سن‌ نهصد و سی سالگی‌ مرد.

133 شیث‌: وقتی‌ شیث‌ صد و پنج ساله‌ بود، پسرش‌ انوش‌ به‌ دنیا آمد.

134 بعد از تولد انوش‌، شیث‌ هشتصد و هفت سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

135 شیث‌ در سن‌ نهصد و دوازده سالگی‌ مرد.

136 انوش:‌ وقتی‌ انوش‌ نود ساله‌ بود، پسرش‌ قینان‌ به‌ دنیا آمد.

137 بعد از تولد قینان‌، انوش‌ هشتصد و پانزده سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

138 انوش‌ در سن‌ نهصد و پنج سالگی‌ مرد.

139 قینان‌: وقتی‌ قینان‌ هفتاد ساله‌ بود، پسرش‌ مهلل‌ئیل‌ به‌ دنیا آمد.

140 بعد از تولد مهلل‌ئیل‌، قینان‌ هشتصد و چهل سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

141 او در سن‌ نهصد و ده سالگی‌ مرد.

142 مهلل‌ئیل‌: وقتی‌ مهلل‌ئیل‌ شصت‌ و پنج‌ ساله‌ بود، پسرش‌ یارد به‌ دنیا آمد.

143 پس‌ از تولد یارد، مهلل‌ئیل‌ هشتصد و سی سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

144 او در سن‌ هشتصد و نود و پنج سالگی‌ مرد.

145 یارد: وقتی‌ یارد صد و شصت و دو ساله‌ بود، پسرش‌ خنوخ‌ به‌ دنیا آمد.

146 بعد از تولد خنوخ‌، یارد هشتصد سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

147 یارد در سن‌ نهصد و شصت و دو سالگی‌ مرد.

148 خنوخ‌: وقتی‌ خنوخ‌ شصت‌ و پنج‌ ساله‌ بود، پسرش‌ متوشالح‌ به‌ دنیا آمد.

149 بعد از تولد متوشالح‌، خنوخ‌ سیصد سال‌ دیگر با خدا زیست‌.

150 او صاحب‌ پسران‌ و دخترانی‌ شد و سیصد و شصت و پنج سال‌ زندگی‌ کرد.

151 خنوخ‌ با خدا می‌زیست‌ و خدا او را بحضور خود به‌ بالا برد و دیگر کسی‌ او را ندید.

152 متوشالح‌: وقتی‌ متوشالح‌ صد و هشتاد و هفت ساله‌ بود، پسرش‌ لمک‌ به‌ دنیا آمد.

153 بعد از تولد لمک‌، متوشالح‌ هفتصد و هشتاد و دو سال‌ دیگر زندگی‌ کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

154 متوشالح‌ در سن‌ نهصد و شصت و نه سالگی‌ مرد.

155 لمک‌: وقتی‌ لمک‌ صد و هشتاد و دو ساله‌ بود، پسرش‌ نوح‌ به‌ دنیا آمد.

156 لمک‌ گفت‌: «این‌ پسر، ما را از کار سختِ زراعت‌ که‌ در اثر لعنت‌ خداوند بر زمین‌، دامنگیر ما شده‌، آسوده‌ خواهد کرد.»

157 پس‌ لمک‌ اسم‌ او را نوح‌ (یعنی‌ «آسودگی‌») گذاشت‌. بعد از تولد نوح‌، لمک‌ پانصد و نود و پنج سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

158 او در سن‌ هفتصد و هفتاد و هفت سالگی‌ مرد.

159 نوح‌: نوح‌ در سن‌ پانصد سالگی‌ صاحب‌ سه‌ پسر به‌ نامهای‌ سام‌، حام‌ و یافث‌ بود.

Chapter 6

1 و واقع‌ شد که‌ چون‌ آدمیان‌ شروع‌ کردند به‌ زیاد شدن‌ بر روی‌ زمین‌ و دختران‌ برای‌ ایشان‌ متولد گردیدند،

2 پسران‌ خدا دختران‌ آدمیان‌ را دیدند که‌ نیکومنظرند، و از هر کدام‌ که‌ خواستند، زنان‌ برای‌ خویشتن‌ می‌گرفتند.

3 و خداوند گفت‌: «روح‌ من‌ در انسان‌ دائماً داوری‌ نخواهد کرد، زیرا که‌ او نیز بشر است‌. لیکن‌ ایام‌ وی‌ صد و بیست‌ سال‌ خواهد بود.»

4 و در آن‌ ایام‌ مردان‌ تنومند در زمین‌ بودند. و بعد از هنگامی‌ که‌ پسران‌ خدا به‌ دختران‌ آدمیان‌ در آمدند و آنها برای‌ ایشان‌ اولاد زاییدند، ایشان‌ جبارانی‌ بودند که‌ در زمان‌ سَلَفْ، مردان‌ نامور شدند.

5 و خداوند دید که‌ شرارت‌ انسان‌ در زمین‌ بسیار است‌، و هر تصور از خیالهای‌ دل‌ وی‌ دائماً محض‌ شرارت‌ است‌.

6 و خداوند پشیمان‌ شد که‌ انسان‌ را بر زمین‌ ساخته‌ بود، و در دل‌ خود محزون‌ گشت‌.

7 و خداوند گفت‌: «انسان‌ را که‌ آفریده‌ام‌، از روی‌ زمین‌ محو سازم‌، انسان‌ و بهایم‌ و حشرات‌ و پرندگان‌ هوا را، چونکه‌ متأسف‌ شدم‌ از ساختن‌ ایشان‌.»

8 اما نوح‌ در نظر خداوند التفات‌ یافت‌.

9 این‌ است‌ پیدایش‌ نوح‌. نوح‌ مردی‌ عادل‌ بود، و در عصر خود کامل‌. و نوح‌ با خدا راه‌ می‌رفت‌.

10 و نوح‌ سه‌ پسر آورد: سام‌ و حام‌ و یافث‌.

11 و زمین‌ نیز بنظر خدا فاسد گردیده‌ و زمین‌ از ظلم‌ پرشده‌ بود.

12 و خدا زمین‌ را دید که‌ اینک‌ فاسد شده‌ است‌، زیرا که‌ تمامی‌ بشر راه‌ خود را بر زمین‌ فاسد کرده‌ بودند.

13 و خدا به‌ نوح‌ گفت‌: «انتهای‌ تمامی‌ بشر به‌ حضورم‌ رسیده‌ است‌، زیرا که‌ زمین‌ بسبب‌ ایشان‌ پر از ظلم‌ شده‌ است‌. و اینک‌ من‌ ایشان‌ را با زمین‌ هلاک‌ خواهم‌ ساخت‌.

14 پس‌ برای‌ خود کشتی‌ای‌ از چوب‌ کوفر بساز، و حُجَرات‌ در کشتی‌ بنا کن‌ و درون‌ و بیرونش‌ را به‌ قیر بیندا.

15 و آن‌ را بدین‌ ترکیب‌ بساز که‌ طول‌ کشتی‌ سیصد ذراع‌ باشد، و عرضش‌ پنجاه‌ ذراع‌ و ارتفاع‌ آن‌ سی‌ ذراع‌.

16 و روشنی‌ای‌ برای‌ کشتی‌ بساز و آن‌ را به‌ ذراعی‌ از بالا تمام‌ کن‌. و درِ کشتی‌ را در جنب‌ آن‌ بگذار، و طبقات‌ تحتانی‌ و وسطی‌ و فوقانی‌ بساز.

17 زیرا اینک‌ من‌ طوفان‌ آب‌ را بر زمین‌ می‌آورم‌ تا هر جسدی‌ را که‌ روح‌ حیات‌ در آن‌ باشد، از زیر آسمان‌ هلاک‌ گردانم‌. و هر چه‌ بر زمین‌ است‌، خواهد مرد.

18 لکن‌ عهد خود را با تو استوار می‌سازم‌، و به‌ کشتی‌ در خواهی‌ آمد، تو و پسرانت‌ و زوجه‌ات‌ و ازواج‌ پسرانت‌ با تو.

19 و از جمیع‌ حیوانات‌، از هر ذی‌جسدی‌، جفتی‌ از همه به‌ کشتی‌ در خواهی‌ آورد، تا با خویشتن‌ زنده‌ نگاه‌ داری‌، نر و ماده‌ باشند.

20 از پرندگان‌ به‌ اجناس‌ آنها، و از بهایم‌ به‌ اجناس‌ آنها، و از همۀ حشرات‌ زمین‌ به‌ اجناس‌ آنها، دو دو از همه‌ نزد تو آیند تا زنده‌ نگاه‌ داری‌.

21 و از هر آذوقه‌ای‌ که‌ خورده‌ شود، بگیر و نزد خود ذخیره‌ نما تا برای‌ تو و آنها خوراک‌ باشد.»

22 پس‌ نوح‌ چنین‌ کرد و به‌ هرچه‌ خدا او را امر فرمود، عمل‌ نمود.

23 و اما چون شمار آدمیان بر زمین فزونی گرفت و دختران برای ایشان زاده شدند،

24 پسران خدا دیدند که دختران آدمیان زیبارویند، و هر یک را که برمی‌گزیدند به زنی می‌گرفتند.

25 و خداوند فرمود: «روح من همیشه در انسان نخواهد ماند، زیرا که او موجودی فانی است: روزهای او صد و بیست سال خواهد بود.»

26 در آن روزگار و پس از آن، غول‌پیکران بر زمین بودند، زمانی که پسران خدا به دختران آدمیان درآمدند و آنان فرزندان برای ایشان به دنیا آوردند. اینان پهلوانانی از روزگاران کهن بودند که مردانی نام‌آور شدند.

27 و خداوند دید که شرارت انسان بر زمین بسیار است، و هر نیتِ اندیشه‌های دل او پیوسته برای بدی است و بس؛

28 و خداوند از این که انسان را بر زمین ساخته بود، متأسف شد و در دل خود غمگین گشت.

29 پس خداوند فرمود: «انسان را که آفریده‌ام از روی زمین محو خواهم ساخت، انسان و چارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان را، زیرا که از ساختن آنها متأسف شدم.»

30 اما نوح در نظر خداوند فیض یافت.

31 و این است تاریخچۀ نسل نوح. نوح مردی بود پارسا و در روزگار خویش بی‌نقص. نوح با خدا راه می‌رفت.

32 و نوح سه پسر آورد: سام و حام و یافِث.

33 باری، زمین در نظر خدا فاسد و آکنده از خشونت شده بود.

34 و خدا زمین را دید که اینک فاسد گشته بود، زیرا که تمامی بشر راه خود را بر زمین فاسد کرده بودند.

35 پس خدا به نوح گفت: «پایان تمامی بشر به حضورم رسیده است، زیرا زمین به‌سبب آنان آکنده از خشونت شده است. اینک آنان را با زمین نابود خواهم کرد.

36 پس برای خود کشتی‌ای از چوب کوفر بساز، و حجره‌هایی در آن بنا کن، و درون و بیرونش را قیراندود نما.

37 آن را این‌گونه بساز: درازای کشتی سیصد ذِراع ، پهنایش پنجاه ذِراع و بلند‌ی‌اش سی ذِراع باشد.

38 برای کشتی روزنه‌ای به اندازۀ یک ذِراع از بالای آن بساز. درِ کشتی را در پهلوی آن بگذار و طبقات پایین و وسط و بالا در آن بنا کن.

39 زیرا اینک من توفانِ آب بر زمین می‌آورم تا هر ذی‌جسدی را که نفَس حیات در آن باشد از زیر آسمان نابود سازم. هرچه بر زمین است، خواهد مرد.

40 لیکن عهد خود را با تو استوار خواهم ساخت، و تو به کشتی در خواهی آمد؛ تو و پسرانت و زنت و زنان پسرانت، همراه تو.

41 از همۀ جانداران، از هر ذی‌جسدی، جفتی از هر گونه، به درون کشتی ببر تا آنها را با خود زنده نگاه داری. نر و ماده باشند.

42 از هرگونه پرنده، از هرگونه چارپا و از هرگونه خزندۀ زمین، جفتی از هر گونه نزد تو خواهند آمد تا آنها را زنده نگاه داری.

43 همچنین از هر گونه آذوقۀ خوردنی برگیر و بیندوز، تا برای تو و آنها خوراک باشد.»

44 پس نوح چنین کرد؛ او هرآنچه را که خدا به وی فرمان داده بود، به انجام رسانید.

45 وقتي تعداد آدميان در روي زمين زياد شد و دختران متولّد شدند،

46 پسران خدا، ديدند كه دختران آدميان چقدر زيبا هستند. پس هر كدام را كه دوست داشتند، به همسري خود گرفتند.

47 سپس خداوند فرمود: «روح من براي هميشه در انسان فاني، باقي نخواهد ماند. از اين به بعد، طول عمر او يک صد و بيست سال خواهد بود.»

48 در آن روزها و بعد از آن،‌‌ مردان قوی هیکلی از نسل دختران آدمیان و پسران خدا به وجود آمدند که دلاوران بزرگ و مشهوری در زمان قدیم شدند.

49 وقتی خداوند دید که چگونه تمام مردم روی زمین، شریر شده‌اند و تمام افکار آنها فکرهای گناه آلود است،

50 از اينكه انسان را آفريده و در روي زمين گذاشته بود، متأسف و بسيار غمگين شد.

51 پس فرمود: «من این مردم و چارپایان و خزندگان و پرندگانی را که آفریده‌ام، نابود خواهم کرد. زیرا از اینکه آنها را آفریده‌ام، متأسف هستم.»

52 امّا خداوند از نوح راضي بود.

53 داستان زندگی نوح از این قرار بود: نوح سه پسر داشت به نامهای سام، حام و یافث. او در زمان خود مردی عادل و پرهیزکار بود و همیشه با خدا ارتباط داشت.

54 امّا تمام مردم در حضور خدا گناهكار بودند و ظلم و ستم همه جا را پُر كرده بود.

55 خدا دید که مردم زمین فاسد شده‌اند و همه راه فساد پیش گرفته‌اند.

56 خدا به نوح فرمود: «تصمیم گرفته‌ام بشر را از بین ببرم. چون ظلم و فساد آنها دنیا را پُر کرده است، بنابراین من ایشان را همراه با زمین نابود خواهم کرد.

57 «تو برای خودت یک کشتی از چوب درخت سرو بساز که چندین اتاق داشته باشد. داخل و خارج آن را با قیر بپوشان.

58 آن را اين طور بساز: درازاي آن صد و پنجاه متر، پهناي آن بيست و پنج متر و ارتفاع آن پانزده متر.

59 پنجره‌ای هم نزدیک سقف در حدود نیم متر بساز و در کشتی را در کنار آن قرار بده. کشتی را طوری بساز که دارای سه طبقه باشد.

60 «من توفان و باران شديد بر زمين خواهم فرستاد تا همه جانداران هلاک گردند و هرچه بر روي زمين است بميرد.

61 امّا با تو پیمان می‌بندم. تو به اتّفاق پسرانت و همسرت و عروسهایت به کشتی داخل می‌شوی.

62 از تمام حیوانات یعنی پرندگان، چارپایان و خزندگان یک جفت نر و ماده با خودت به کشتی ببر تا آنها را زنده نگاه‌داری.

63 از هر نوع غذا براي خودت و براي آنها با خود بردار.»

64 نوح هرچه خدا به او دستور داده بود، انجام داد.

65 وقتی تعداد آدمیان در روی زمین زیاد شد و دختران متولد شدند،

66 پسران خدا دیدند که دختران آدمیان چقدر زیبا هستند. پس هر کدام را که دوست داشتند، به همسری خود گرفتند.

67 سپس خداوند فرمود:  «روح من برای همیشه در انسان فانی باقی نمیماند. از این ببعد، طول عمر او یکصد و بیست سال باشد.»

68 در آن ایام و بعد از آن، مردان قوی هیکلی از نسل دختران آدمیان و پسران خدا به وجود آمدند که دلاوران بزرگ و مشهوری در زمان قدیم شدند.

69 وقتی خداوند دید که چگونه تمام مردم روی زمین شریر شدهاند و تمام افکار آنها اندیشههای گناهآلود است،

70 از اینکه انسان را آفریده و در روی زمین گذاشته بود، پشیمان و بسیار غمگین شد.

71 پس فرمود:  «من این مردم و چهارپایان و خزندگان و پرندگانی را که آفریدهام، نابود میکنم، زیرا از اینکه آنها را آفریدهام، پشیمان هستم.»

72 اما خداوند از نوح راضی بود.

73 سرگذشت نوح از این قرار است:  او در زمان خود یک مرد عادل و پرهیزگار بود و همیشه با خدا رابطۀ خاصی داشت.

74 نوح دارای سه پسر بود به نامهای حام، سام و یافت.

75 اما تمام مردم در حضور خدا گناهکار بودند و ظلم و ستم همه جا را پُر کرده بود.

76 خدا دید که مردم زمین فاسد شدهاند و همه راه فساد را پیش گرفتهاند.

77 خدا به نوح فرمود:  «تصمیم گرفتهام بشر را از بین ببرم. چون ظلم و فساد آنها دنیا را پُر کرده است، بنابراین، من آنها را با زمین نابود میکنم.

78 تو برای خود یک کشتی از چوب درخت سرو بساز که چندین اطاق داشته باشد. داخل و خارج آنرا با قیر بپوشان.

79 آنرا این طور بساز:  طول آن یکصد و پنجاه متر، عرض آن بیست و پنج متر و بلندی آن پانزده متر.

80 کلکینی هم نزدیک سقف به اندازۀ پنجاه سانتی متر بساز و دروازۀ کشتی را در کنار آن قرار بده. کشتی را طوری بساز که دارای سه طبقه باشد.

81 من طوفان و باران شدید بر زمین میفرستم تا همۀ جانداران هلاک گردند و هر چه بر روی زمین است بمیرد.

82 اما با تو پیمان میبندم. تو به اتفاق پسران، همسر و عروسهایت به کشتی داخل میشوی.

83 از تمام حیوانات یعنی پرندگان، چهارپایان و خزندگان یک جفت نر و ماده با خود به کشتی ببر،

84 تا آنها را زنده نگهداری.

85 از هر نوع غذا برای خود و برای آنها با خود بردار.»

86 نوح هر چه خدا به او فرمود انجام داد.

87 در این‌ زمان‌ که‌ تعداد انسانها روی‌ زمین‌ زیادمی‌شد، پسران‌ خدا مجذوب‌ دختران‌ زیباروی‌ انسانها شدند

88 و هر کدام‌ را که‌ پسندیدند، برای‌ خود به‌ زنی‌ گرفتند.

89 آنگاه‌ خداوند فرمود: «روح‌ من‌ همیشه‌ در انسان‌ باقی‌ نخواهد ماند، زیرا او موجودی‌ است‌ فانی‌ و نفسانی‌. پس‌ صد و بیست‌ سال‌ به‌ او فرصت‌ می‌دهم‌ تا خود را اصلاح‌ کند.»

90 پس‌ از آنکه‌ پسران‌ خدا و دختران‌ انسانها باهم‌ وصلت‌ نمودند، مردانی‌ غول‌آسا از آنان‌ به‌ وجود آمدند. اینان‌ دلاوران‌ معروف‌ دوران‌ تفسیری‌ هستند.

91 هنگامی‌ که‌ خداوند دید مردم‌ غرق‌ در گناهند و دایماً بسوی‌ زشتی‌ها و پلیدی‌ها می‌روند،

92 از آفرینش‌ انسان‌ متأسف‌ و محزون‌ شد.

93 پس‌ خداوند فرمود: «من‌ انسانی‌ را که‌ آفریده‌ام‌از روی‌ زمین‌ محو می‌کنم‌. حتی‌ حیوانات‌ و خزندگان‌ و پرندگان‌ را نیز از بین‌ می‌برم‌، زیرا از آفریدن‌ آنها متأسف‌ شدم‌.»

94 اما در این‌ میان‌ نوح‌ مورد لطف‌ خداوند قرار گرفت‌.

95 این‌ است‌ سرگذشت‌ او: نوح‌ سه‌ پسر داشت‌ به‌ نامهای‌ سام‌، حام‌ و یافث‌.

96 او تنها مرد درستکار و خدا ترس‌ زمان‌ خودش‌ بود و همیشه‌ می‌کوشید مطابق‌ خواست‌ خدا زندگی‌ کند.

97 در این‌ زمان‌، افزونی‌ گناه‌ و ظلم‌ در نظر خدا به‌ منتها درجه‌ خود رسیده‌ و دنیا بکلی‌ فاسد شده‌ بود.

98 وقتی‌ خدا فساد و شرارت‌ بشر را مشاهده‌ کرد، به‌ نوح‌ فرمود: «تصمیم‌ گرفته‌ام‌ تمام‌ این‌ مردم‌ را هلاک‌ کنم‌، زیرا زمین‌ را از شرارت‌ پُر ساخته‌اند.

99 من‌ آنها را همراه‌ زمین‌ از بین‌ می‌برم‌.»

100 «اما تو، ای‌ نوح‌، با چوب‌ درخت‌ سرو یک‌ کشتی‌ بساز و در آن‌ اتاقهایی‌ درست‌ کن‌. درزها و شکافهای‌ کشتی‌ را با قیر بپوشان‌.

101 آن‌ را طوری‌ بساز که‌ طولش‌ سیصد ذراع‌، عرضش‌ پنجاه ذراع‌ و ارتفاع‌ آن‌ سی ذراع‌ باشد.

102 یک‌ ذراع‌ پایین‌تر از سقف‌، پنجره‌ای‌ برای‌ روشنایی‌ کشتی‌ بساز. در داخل‌ آن‌ سه‌ طبقه‌ بنا کن‌ و در ورودی‌ کشتی‌ را در پهلوی‌ آن‌ بگذار.»

103 «بزودی‌ من‌ سراسر زمین‌ را با آب‌ خواهم‌ پوشانید تا هر موجود زنده‌ای‌ که‌ در آن‌ هست‌، هلاک‌ گردد.

104 اما با تو عهد می‌بندم‌ که‌ تو را با همسر و پسران‌ و عروسانت‌ در کشتی‌ سلامت‌ نگاه‌ دارم‌.

105 از تمام‌ حیوانات‌، خزندگان‌ و پرندگان‌ یک‌ جفت‌ نر و ماده‌ با خود به‌ داخل‌ کشتی‌ ببر،

106 تا از خطر این‌ طوفان‌ در امان‌ باشند.

107 همچنین‌ خوراک‌ کافی‌ برای‌ خود و برای‌ تمام‌ موجودات‌ در کشتی‌ ذخیره‌ کن‌.»

108 نوح‌ تمام‌ اوامر خدا را انجام‌ داد.

Chapter 7

1 و خداوند به‌ نوح‌ گفت‌: «تو و تمامی‌ اهل خانه‌ات‌ به‌ کشتی‌ در آیید، زیرا تو را در این‌ عصر به‌ حضور خود عادل‌ دیدم‌.

2 و از همۀ بهایم‌ پاک‌، هفت‌ هفت‌، نر و ماده‌ با خود بگیر، و از بهایم‌ ناپاک‌، دو دو، نر و ماده‌،

3 و از پرندگان‌ آسمان‌ نیز هفت‌ هفت‌، نر و ماده‌ را، تا نسلی‌ بر روی‌ تمام‌ زمین‌ نگاه‌ داری‌.

4 زیرا که‌ من‌ بعد از هفت‌ روز دیگر، چهل‌ روز و چهل‌ شب‌ باران‌ می‌بارانم‌، و هر موجودی‌ را که‌ ساخته‌ام‌، از روی‌ زمین‌ محو می‌سازم‌.»

5 پس‌ نوح‌ موافق‌ آنچه‌ خداوند او را امر فرموده‌ بود، عمل‌ نمود.

6 و نوح‌ ششصد ساله‌ بود، چون‌ طوفان‌ آب‌ بر زمین‌ آمد.

7 و نوح‌ و پسرانش‌ و زنش‌ و زنان‌ پسرانش‌ با وی‌ از آب‌ طوفان‌ به‌ کشتی‌ در آمدند.

8 از بهایم‌ پاک‌ و از بهایم‌ ناپاک‌، و از پرندگان‌ و از همۀ حشرات‌ زمین‌،

9 دو دو، نر و ماده‌، نزد نوح‌ به‌ کشتی‌ در آمدند، چنانکه‌ خدا نوح‌ را امر کرده‌ بود.

10 و واقع‌ شد بعد از هفت‌ روز که‌ آب‌ طوفان‌ بر زمین‌ آمد.

11 و در سال‌ ششصد از زندگانی‌ نوح‌، در روز هفدهم‌ از ماه‌ دوم‌، در همان‌ روز جمیع‌ چشمه‌های‌ لجۀ عظیم‌ شکافته‌ شد، و روزنهای‌ آسمان‌ گشوده‌.

12 و باران‌، چهل‌ روز و چهل‌ شب‌ بر روی‌ زمین‌ می‌بارید.

13 در همان‌ روز نوح‌ و پسرانش‌، سام‌ و حام‌ و یافث‌، و زوجۀ نوح‌ و سه‌ زوجۀ پسرانش‌، با ایشان‌ داخل‌ کشتی‌ شدند.

14 ایشان‌ و همۀ حیوانات‌ به‌ اجناس‌ آنها، و همۀ بهایم‌ به‌ اجناس‌ آنها، و همۀ حشراتی‌ که‌ بر زمین‌ می‌خزند به‌ اجناس‌ آنها، و همۀ پرندگان‌ به اجناس‌ آنها، همۀ مرغان‌ و همۀ بالداران‌.

15 دو دو از هر ذی‌‌جسدی‌ که‌ روح‌ حیات‌ دارد، نزد نوح‌ به‌ کشتی‌ در آمدند.

16 و آنهایی‌ که‌ آمدند نر و ماده‌ از هر ذی‌جسد آمدند، چنانکه‌ خدا وی‌ را امر فرموده‌ بود. و خداوند در را از عقب‌ او بست‌.

17 و طوفان‌ چهل‌ روز بر زمین‌ می‌آمد، و آب‌ همی‌ افزود و کشتی‌ را برداشت‌ که‌ از زمین‌ بلند شد.

18 و آب‌ غلبه‌ یافته‌، بر زمین‌ همی‌ افزود، و کشتی‌ بر سطح‌ آب‌ می‌رفت‌.

19 و آب‌ بر زمین‌ زیاد و زیاد غلبه‌ یافت‌، تا آنکه‌ همۀ کوههای‌ بلند که‌ زیر تمامی‌ آسمانها بود، مستور شد.

20 پانزده‌ ذراع‌ بالاتر، آب‌ غلبه‌ یافت‌ و کوهها مستورگردید.

21 و هر ذی‌جسدی‌ که‌ بر زمین‌ حرکت‌ می‌کرد، از پرندگان‌ و بهایم‌ و حیوانات‌ و کل‌ حشرات‌ خزندۀ بر زمین‌، و جمیع‌ آدمیان‌، مردند.

22 هرکه‌ دم‌ روح‌ حیات‌ در بینی‌ او بود، از هر که‌ در خشکی‌ بود، مرد.

23 و خدا محو کرد هر موجودی‌ را که‌ بر روی‌ زمین‌ بود، از آدمیان‌ و بهایم‌ و حشرات‌ و پرندگان‌ آسمان‌، پس‌ از زمین‌ محو شدند. و نوح‌ با آنچه‌ همراه‌ وی‌ در کشتی‌ بود فقط باقی‌ ماند.

24 و آب‌ بر زمین‌ صد و پنجاه‌ روز غلبه‌ می‌یافت‌.

25 آنگاه خداوند به نوح گفت: «تو و همۀ اهل خانه‌ات به کشتی درآیید، زیرا تو را در این عصر در حضور خود پارسا دیدم.

26 از همۀ چارپایان طاهر، هفت جفت، نر و ماده‌، با خود برگیر، و از چارپایان نجس، یک جفت، نر و ماده‌،

27 و نیز از پرندگان آسمان هفت جفت، نر و ماده، تا نسل آنها را بر روی تمام زمین زنده نگاه داری.

28 زیرا من پس از هفت روز، چهل روز و چهل شب باران بر زمین خواهم بارانید، و هر موجودی را که ساخته‌ام از روی زمین محو خواهم کرد.»

29 و نوح هرآنچه را که خداوند به وی فرمان داده بود، به انجام رسانید.

30 نوح ششصد ساله بود که توفانِ آب بر زمین آمد؛

31 و نوح با پسرانش و زنش و زنان پسرانش به کشتی درآمدند تا از آب توفان در امان باشند.

32 چارپایان طاهر و چارپایان نجس، پرندگان و همۀ خزندگان روی زمین،

33 دو به دو، نر و ماده، همان‌گونه که خدا به نوح فرمان داده بود، نزد نوح به کشتی درآمدند.

34 و پس از هفت روز، آب توفان بر زمین آمد.

35 در سال ششصدم از زندگی نوح، در روز هفدهم از ماه دوم، بلی، در همان روز، همۀ چشمه‌های ژرفای عظیم فوران کرد و پنجره‌های آسمان گشوده شد.

36 و باران چهل روز و چهل شب بر زمین فرو‌ بارید.

37 در همان روز، نوح و پسرانش سام و حام و یافِث و زن نوح و سه زوجۀ پسرانش با آنها به کشتی درآمدند،

38 آنان و همۀ وحوش، گونه به گونه، و همۀ چارپایان، گونه به گونه، و همۀ خزندگان روی زمین، گونه به گونه، و همۀ پرندگان گونه به گونه، همۀ مرغان و همۀ بالداران.

39 پس دو به دو، از هر ذی‌جسدی که نفَس حیات در خود داشت، نزد نوح به کشتی درآمدند.

40 و آنهایی که داخل شدند، همان‌گونه که خدا به نوح فرمان داده بود، نر و ماده از هر ذی‌جسد بودند. آنگاه خداوند در را بر او بست.

41 و توفان چهل روز بر زمین ادامه داشت، و آب افزون گشت و کشتی را برگرفت که از زمین بلند شد.

42 و آب چیرگی یافته، بر زمین بسیار فزونی گرفت، و کشتی بر سطح آب شناور شد.

43 و آب بر زمین زیاد و زیادتر غلبه یافت تا آنکه همۀ کوههای بلند که زیر تمامی آسمان بود، پوشیده شد.

44 آبها پانزده ذِراع از کوهها بالاتر رفتند و آنها را پوشانیدند.

45 هر ذی‌جسدی که بر زمین حرکت می‌کرد، از پرندگان و چارپایان و وحوش و همۀ انبوه جنبندگان کوچک روی زمین و همۀ آدمیان، تلف شد.

46 هرآنچه بر خشکی بود و نَفَس حیات در بینی داشت، بمرد.

47 او هر موجودی را که بر روی زمین بود، محو کرد، از آدمیان و چارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان. آنها از زمین محو شدند؛ تنها نوح باقی ماند و آنها که با وی در کشتی بودند.

48 و آب صد و پنجاه روز بر زمین چیره بود.

49 خداوند به نوح فرمود: «تو با تمام اهل خانه‌ات به کشتی داخل شو. زیرا در این زمان فقط تو در حضور من پرهیزکار هستی.

50 از تمام چارپایان پاک از هر کدام هفت نر و هفت ماده و از چارپایان ناپاک از هر کدام یک نر و یک ماده

51 و از پرندگان آسمان نيز از هركدام هفت نر و هفت ماده با خودت بردار تا از هر كدام نسلي روي زمين باقي بماند.

52 زیرا من هفت روز دیگر مدّت چهل شبانه‌روز باران می بارانم و هر جانداری را که آفریده‌ام از روی زمین نابود می‌کنم.»

53 نوح هرچه خداوند به او دستور داده بود، انجام داد.

54 وقتي توفان آمد، نوح ششصد ساله بود.

55 او با زنش و پسرهایش و عروس‌هایش به داخل کشتی رفتند تا از توفان رهایی یابند.

56 همان‌طورکه خدا به نوح دستور داده بود، از تمام چارپایان پاک و ناپاک و پرندگان و خزندگان یک جفت نر و ماده،

57 با نوح به داخل كشتي رفتند.

58 پس از هفت روز،‌‌‌ آب روی زمین را گرفت.

59 در ششصدمین سال زندگی نوح در روز هفدهم از ماه دوم، تمام چشمه‌های عظیم در زیر زمین شکافته شد و همة روزنه‌های آسمان باز شد

60 و مدّت چهل شبانه‌روز باران می‌بارید.

61 در همان روز، همان‌طور که خدا دستور داده بود، نوح و پسرانش سام، حام و یافث و همسر نوح و عروس‌هایش

62 و انواع حیوانات یعنی چارپایان و خزندگان و پرندگان و مرغان و همة بالداران،

63 دو به دو نر و ماده با نوح داخل کشتی شدند و خداوند در کشتی را پشت سر ایشان بست.

64 مدّت چهل روز باران مانند سیل بر روی زمین می‌بارید و آب زیادتر می‌شد به طوری که کشتی از زمین بلند شد.

65 آب به قدري زياد شد كه كشتي بر روي آب به حركت آمد.

66 آب از روی زمین بالا می‌آمد و زورآورتر می‌شد تا اینکه آب تمام کوههای بلند را پوشانید.

67 و به اندازة هفت متر از کوهها بالاتر رفت و همه چیز را پوشانید.

68 هر جنبنده‌ای که در روی زمین حرکت می‌کرد یعنی تمام پرندگان، چارپایان و خزندگان و تمام مردم، همه مردند.

69 هر جانداري كه در روي زمين بود مرد.

70 خدا هر موجودی را که در روی زمین بود یعنی انسان، چارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان، همه را نابود کرد. فقط نوح با هرچه در کشتی با او بود باقی ماند.

71 آب صد و پنجاه روز روي زمين را پوشانده بود.

72 خداوند به نوح فرمود:  «تو با تمام اهل خانهات به کشتی داخل شو، زیرا در این زمان فقط تو در حضور من پرهیزگار هستی.

73 از تمام چهارپایان حلال از هر کدام هفت نر و هفت ماده و از چهارپایان حرام از هرکدام یک نر و یک ماده

74 و از پرندگان آسمان نیز از هرکدام هفت نر و هفت ماده با خود بردار، تا از هرکدام نسلی در روی زمین باقی بماند،

75 زیرا من هفت روز بعد، برای مدت چهل شبانه روز باران میبارانم و هر جانداری را که آفریدهام از روی زمین نابود میکنم.»

76 نوح هر چه خداوند به او فرموده بود انجام داد.

77 وقتی طوفان آمد، نوح ششصد ساله بود.

78 او با زن، پسرها و عروسهایش به داخل کشتی رفتند تا از طوفان رهایی یابند.

79 همانطوری که خداوند به نوح هدایت داده بود، از تمام چهارپایان حلال و حرام و خزندگان جفت جفت نر و ماده

80 با نوح به داخل کشتی رفتند.

81 پس از هفت روز آب روی زمین را فراگرفت.

82 در ششصدمین سال زندگی نوح، در روز هفدهمِ ماه دوم، تمام چشمههای عظیم در زیر زمین باز شد و همۀ روزنههای آسمان باز شدند

83 و مدت چهل شبانه روز باران میبارید.

84 در همان روز، همانطور که خدا فرموده بود، نوح و پسرانش سام، حام و یافت و همسر نوح و عروسهایش و

85 انواع حیوانات، یعنی چهارپایان و خزندگان و مرغان و همۀ پرندگان،

86 دو به دو نر و ماده با نوح داخل کشتی شدند و خداوند دروازۀ کشتی را پشت سر آنها بست.

87 دو به دو نر و ماده با نوح داخل کشتی شدند و خداوند دروازۀ کشتی را پشت سر آنها بست.

88 مدت چهل روز باران مانند سیل بر زمین میبارید و آب زیادتر میشد بطوری که کشتی از زمین بلند شد.

89 آب به قدری زیاد شد که کشتی بر روی آب به حرکت آمد.

90 آب از روی زمین بالا میآمد و آنقدر بلند شد تا اینکه آب تمام کوههای بلند را پوشانید

91 و به اندازۀ هفت متر از کوهها بالاتر رفت و همه چیز را پوشانید.

92 هر زنده جانی که در روی زمین حرکت میکرد، یعنی تمام پرندگان، چهارپایان و خزندگان و تمام مردم، همه مُردند.

93 هر جانداری که در روی زمین بود مُرد.

94 خدا هر موجودی را که در روی زمین بود یعنی انسان، چهارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان، همه را نابود کرد. فقط نوح با هر چه در کشتی با او بود باقی ماند.

95 آب یکصد و پنجاه روز روی زمین را پوشانده بود.

96 سپس‌ خداوند به‌ نوح‌ فرمود: «تو و اهل‌ خانه‌ات‌ داخل‌ کشتی‌ شوید، زیرا در بین‌ همه‌ مردمان‌ این‌ روزگار فقط‌ تو را درستکار یافتم‌.

97 همراه‌ خود هفت‌ جفت‌ از حیوانات‌ حلال‌ گوشت‌، هفت‌ جفت‌ از پرندگان‌ و یک‌ جفت‌ از بقیه‌ حیوانات‌ را به‌ درون‌ کشتی‌ ببر،

98 تا بعد از طوفان‌، نسل‌ آنها روی زمین‌ باقی‌ بماند.

99 پس‌ از یک‌ هفته‌، به‌ مدت‌ چهل‌ شبانه‌ روز باران‌ فرو خواهم‌ ریخت‌ و هر موجودی‌ را که‌ به‌ وجود آورده‌ام‌، از روی‌ زمین‌ محو خواهم‌ کرد.»

100 پس‌ نوح‌ هر آنچه‌ را که‌ خداوند به‌ او امر فرموده‌ بود انجام‌ داد.

101 وقتی‌ که‌ آن‌ طوفان‌ عظیم‌ بر زمین‌ آمد، نوح‌ ششصد ساله‌ بود.

102 او و همسرش‌ به‌ اتفاق‌ پسران‌ و عروسانش‌ به‌ درون‌ کشتی‌ رفتند تا از خطر طوفان‌ در امان‌ باشند.

103 پرندگان‌ و خزندگان‌ و حیوانات‌ نیز، چه‌ حلال‌ گوشت‌ و چه‌ حرام‌ گوشت‌، همراه‌ او به‌ کشتی‌ رفتند.

104 همانطوری‌ که‌ خدا فرموده‌ بود، آنها جفت‌ جفت‌، نر و ماده‌، داخل‌ کشتی‌ جای‌ گرفتند.

105 بعد از یک‌ هفته‌، هنگامی‌ که‌ نوح‌ ششصد ساله‌ بود،

106 در روز هفدهم‌ ماه‌ دوم‌، طوفان‌ شروع‌ شد و چهل‌ شبانه‌ روز بشدت‌ باران‌ بارید.

107 همچنین‌ همه‌ آبهای‌ زیرزمینی‌ فوران‌ کرده‌، بر زمین‌ جاری‌ شدند.

108 اما روزی‌ که‌ طوفان‌ شروع‌ شد، نوح‌ و همسر و پسرانش‌، سام‌ و حام‌ و یافث‌ و زنان‌ آنها داخل‌ کشتی‌ بودند.

109 از هر نوع‌ حیوان‌ اهلی‌ و وحشی‌،

110 پرنده‌ و خزنده‌ نیز یک‌ جفت‌ با آنها بودند.

111 پس‌ از آنکه‌ حیوانات‌ نر و ماده‌، طبق‌ دستور خدا به‌ نوح‌، وارد کشتی‌ شدند خداوند درِ کشتی‌ را از عقب‌ آنها بست‌.

112 به‌ مدت‌ چهل‌ شبانه‌ روز باران‌ سیل‌ آسا می‌بارید و بتدریج‌ زمین‌ را می‌پوشانید، تا اینکه‌ کشتی‌ از روی‌ زمین‌ بلند شد.

113 رفته‌ رفته‌ آب‌ آنقدر بالا آمد که‌ کشتی‌ روی‌ آن‌ شناور گردید.

114 سرانجام‌ بلندترین‌ کوهها نیز به‌ زیر آب‌ فرو رفتند.

115 باران‌ آنقدر بارید که‌ سطح‌ آب‌ به‌ هفت‌ متر بالاتر از قله‌ کوهها رسید.

116 همه‌ جاندارانِ روی‌ زمین‌ یعنی‌ حیواناتِ اهلی‌ و وحشی‌، خزندگان‌ و پرندگان‌، با آدمیان‌ هلاک‌ شدند.

117 هر موجودِ زنده‌ای‌ که‌ در خشکی‌ بود، نابود گشت‌.

118 بدینسان‌ خدا تمام‌ موجودات‌ زنده‌ را از روی‌ زمین‌ محو کرد، بجز نوح‌ و آنانی‌ که‌ در کشتی‌ همراهش‌ بودند.

119 آب‌ تا صد و پنجاه‌ روز همچنان‌ پهنه‌ زمین‌ را پوشانیده‌ بود.

Chapter 8

1 و خدا نوح‌ و همۀ حیوانات‌ و همۀ بهایمی‌ را که‌ با وی‌ در کشتی‌ بودند، بیاد آورد. و خدا بادی‌ بر زمین‌ وزانید و آب‌ ساکن‌ گردید.

2 و چشمه‌های‌ لجه‌ و روزنهای‌ آسمان‌ بسته‌ شد، و باران‌ از آسمان‌ باز ایستاد.

3 و آب‌ رفته‌رفته‌ از روی‌ زمین‌ برگشت‌. و بعد از انقضای‌ صد و پنجاه‌ روز، آب‌ کم‌ شد،

4 و روز هفدهم‌ از ماه‌ هفتم‌، کشتی‌ بر کوههای‌ آرارات‌ قرار گرفت‌.

5 و تا ماه‌ دهم‌، آب‌ رفته‌رفته‌ کمتر می‌شد، و در روز اول‌ از ماه‌ دهم‌، قله‌های‌ کوهها ظاهر گردید.

6 و واقع‌ شد بعد از چهل‌ روز که‌ نوح‌ دریچۀ کشتی‌ را که‌ ساخته‌ بود، باز کرد.

7 و زاغ‌ را رها کرد. او بیرون‌ رفته‌، در تردد می‌بود تا آب‌ از زمین‌ خشک‌ شد.

8 پس‌ کبوتر را از نزد خود رها کرد تا ببیند که‌ آیا آب‌ از روی‌ زمین‌ کم‌ شده‌ است‌.

9 اما کبوتر چون‌ نشیمنی‌ برای‌ کف‌ پای‌ خود نیافت‌، زیرا که‌ آب‌ در تمام‌ روی‌ زمین‌ بود، نزد وی‌ به‌ کشتی‌ برگشت‌. پس‌ دست‌ خود را دراز کرد و آن‌ را گرفته‌ نزد خود به‌ کشتی‌ در آورد.

10 و هفت‌ روز دیگر نیز درنگ‌ کرده‌، باز کبوتر را از کشتی‌ رها کرد.

11 و در وقت‌ عصر، کبوتر نزد وی‌ برگشت‌، و اینک‌ برگ‌ زیتون‌ تازه‌ در منقار وی‌ است‌. پس‌ نوح‌ دانست‌ که‌ آب‌ از روی‌ زمین‌ کم‌ شده‌ است‌.

12 و هفت‌ روز دیگر نیز توقف‌ نموده‌، کبوتر را رها کرد، و او دیگر نزد وی‌ برنگشت‌.

13 و در سال‌ ششصد و یکم‌ در روز اول‌ از ماه‌ اول‌، آب‌ از روی‌ زمین‌ خشک‌ شد. پس‌ نوح‌ پوشش‌ کشتی‌ را برداشته‌، نگریست‌، و اینک‌ روی‌ زمین‌ خشک‌ بود.

14 و در روز بیست‌ و هفتم‌ از ماه‌ دوم‌، زمین‌ خشک‌ شد.

15 آنگاه‌ خدا نوح‌ را مخاطب‌ ساخته‌، گفت‌:

16 «از کشتی‌ بیرون‌ شو، تو و زوجه‌ات‌ و پسرانت‌ و ازواج‌ پسرانت‌ با تو.

17 و همۀ حیواناتی‌ را که‌ نزد خود داری‌، هر ذی‌جسدی‌ را از پرندگان‌ و بهایم‌ و کل‌ حشرات‌ خزندۀ بر زمین‌، با خود بیرون‌ آور، تا بر زمین‌ منتشر شده‌، در جهان‌ بارور و کثیر شوند.»

18 پس‌ نوح‌ و پسران‌ او و زنش‌ و زنان‌ پسرانش‌، با وی‌ بیرون‌ آمدند.

19 و همۀ حیوانات‌ و همۀ حشرات‌ و همۀ پرندگان‌، و هر چه‌ بر زمین‌ حرکت‌ می‌کند، به‌ اجناس‌ آنها، از کشتی‌ به‌ در شدند.

20 و نوح‌ مذبحی‌ برای‌ خداوند بنا کرد، و از هر بهیمۀ پاک‌ و از هر پرندۀ پاک‌ گرفته‌، قربانی‌های‌ سوختنی‌ بر مذبح‌ گذرانید.

21 و خداوند بوی‌ خوش‌ بویید وخداوند در دل‌ خود گفت‌: «بعد از این‌ دیگر زمین‌ را بسبب‌ انسان‌ لعنت‌ نکنم‌، زیرا که‌ خیال‌ دل‌ انسان‌ از طفولیت‌ بد است‌، و بار دیگر همۀ حیوانات‌ را هلاک‌ نکنم‌، چنانکه‌ کردم‌.

22 مادامی‌ که‌ جهان‌ باقی‌ است‌، زرع‌ و حصاد، و سرما و گرما، و زمستان‌ و تابستان‌، و روز و شب‌ موقوف‌ نخواهد شد.»

23 و اما، خدا نوح و همۀ وحوش و چارپایان را که با او در کشتی بودند به یاد آورد، و خدا بادی بر زمین وزانید و آب فروکش کرد.

24 چشمه‌های ژرفا و پنجره‌های آسمان بسته شد؛ و باران از آسمان باز ایستاد.

25 و آب رفته رفته از روی زمین برگشت. در پایان صد و پنجاه روز، آب کم شده بود.

26 در روز هفدهم از ماه هفتم، کشتی بر کوههای آرارات قرار گرفت.

27 تا ماه دهم، آب همچنان کاهش می‌یافت تا آن که در نخستین روز از ماه دهم، قله‌های کوهها نمایان گشت.

28 پس از چهل روز، نوح پنجره‌ای را که برای کشتی ساخته بود، گشود

29 و کلاغی را رها کرد. کلاغ به این سو و آن سو می‌رفت و بازمی‌گشت تا آن که زمین خشک شد.

30 سپس کبوتری را از نزد خویش رها کرد تا ببیند آیا آب از روی زمین فروکش کرده است.

31 ولی کبوتر نشیمنگاهی برای کف پاهای خود نیافت و نزد نوح به کشتی بازگشت، زیرا آب همۀ سطح زمین را پوشانیده بود. پس او دست خود را دراز کرد و کبوتر را گرفت و آن را نزد خود به کشتی بازگردانید.

32 نوح هفت روز دیگر درنگ کرد و دیگر بار کبوتر را از کشتی رها کرد.

33 شامگاهان، کبوتر نزد او بازگشت، و اینک برگ زیتون تازه‌ای به منقار داشت. پس نوح دانست که آب از روی زمین کم شده است.

34 او هفت روز دیگر نیز درنگ کرد و کبوتر را رها ساخت، و او دیگر نزد وی باز‌نگشت.

35 در ششصد و یکمین سال از زندگی نوح، در روز نخست از ماه نخست، آب از روی زمین خشک شد. آنگاه نوح سرپوش کشتی را برگرفت و دید که اینک سطح زمین خشک شده است.

36 در روز بیست و هفتم از ماه دوم، زمین خشک شده بود.

37 آنگاه خدا به نوح گفت:

38 «از کشتی بیرون بیا، تو و زنت و پسرانت و زنان پسرانت همراه تو.

39 همۀ جاندارانی را که با تواند، هر ذی‌جسدی را از پرندگان و چارپایان و همۀ خزندگانی که بر زمین می‌خزند، با خود بیرون آور تا بر زمین منتشر شده، در جهان بارور و کثیر گردند.»

40 پس نوح با پسرانش و زنش و زنان پسرانش بیرون آمد.

41 و همۀ وحوش، همۀ خزندگان، همۀ پرندگان، و هرآنچه بر زمین حرکت می‌کند، بر حسب خانواده‌هایشان، از کشتی به‌در آمدند.

42 آنگاه نوح مذبحی برای خداوند بنا کرد و از همۀ چارپایان طاهر و از همۀ پرندگان طاهر گرفته، قربانیهای تمام‌سوز بر مذبح تقدیم کرد.

43 و رایحۀ خوشایند به مشام خداوند رسید و خداوند در دل خود گفت: «دیگر هرگز زمین را به‌سبب انسان لعنت نخواهم کرد، هر چند که نیت دل انسان از جوانی بد است. و دیگر هرگز همۀ جانداران را هلاک نخواهم کرد، چنان که کردم.

44 «تا زمانی که جهان باقی است، کِشت و درو، سرما و گرما، تابستان و زمستان، و روز و شب، باز نخواهد ایستاد.»

45 هفت روز ديگر صبر كرد و دوباره كبوتر را رها كرد.

46 وقت عصر بود که کبوتر در حالی که یک برگ زیتون تازه در منقار داشت، به نزد نوح برگشت. نوح فهمید که آب کم شده است.

47 بعد از هفت روز دیگر دوباره کبوتر را بیرون فرستاد. این مرتبه کبوتر به کشتی برنگشت.

48 وقتی نوح ششصد و یک ساله بود در روز اول ماه اول، آب روی زمین خشک شد. پس نوح دریچة کشتی را باز کرد و دید زمین در حال خشک شدن است.

49 در روز بيست و هفتم ماه دوم زمين كاملاً خشک بود.

50 خدا به نوح فرمود:

51 «تو و زنت و پسرهایت و عروس‌هایت از کشتی بیرون بیایید.

52 تمام حیواناتی که نزد تو هستند، تمام پرندگان و چارپایان و خزندگان را هم بیرون بیاور تا در روی زمین پراکنده شوند و به فراوانی بارور و کثیر گردند.»

53 پس نوح و زنش و پسرهایش و عروس‌هایش از کشتی بیرون رفتند.

54 تمام چارپایان‌، پرندگان و خزندگان هم با جفتهای خود از کشتی خارج شدند.

55 نوح، قربانگاهی برای خداوند بنا کرد و از هر پرنده و هر حیوان پاک یکی را به عنوان قربانی سوختنی بر قربانگاه گذرانید.

56 وقتی بوی خوش قربانی به پیشگاه خداوند رسید، خداوند با خود گفت: «بعد از این، دیگر زمین را به خاطر انسان لعنت نخواهم کرد. زیرا خیال دل انسان حتّی از زمان کودکی بد است. دیگر همة حیوانات را هلاک نمی‌کنم، چنانکه کردم.

57 تا زمانی که دنیا هست، کشت و زرع، سرما و گرما، زمستان و تابستان و روز و شب هم خواهد بود.»

58 خدا نوح و تمام حیواناتی را که با او در کشتی بودند فراموش نکرده بود. پس بادی بر روی زمین فرستاد و آب رفته رفته پایین می‌رفت.

59 چشمه‌های عظیم زیرزمین و روزنه‌های آسمان بسته شد و دیگر باران نبارید.

60 آب مرتب از روی زمین کَم می‌شد و بعد از صد و پنجاه روز فرو نشست.

61 در روز هفدهم ماه هفتم کشتی بر روی کوههای آرارات نشست.

62 آب تا ماه دهم رفته رفته کم می‌شد تا اینکه در روز اول ماه دهم قلّه‌های کوهها ظاهر شدند.

63 بعد از چهل روز نوح پنجرة کشتی را باز کرد،

64 و کلاغ سیاهی را بیرون فرستاد. کلاغ سیاه بیرون رفت و دیگر برنگشت او همین طور در پرواز بود تا وقتی که آب فرو نشست.

65 پس نوح كبوتري را بيرون فرستاد تا ببيند كه آيا آب از روي زمين فرو نشسته است يا خير؟

66 امّا کبوتر جایی برای نشستن پیدا نکرد، چون آب همه جا را گرفته بود. پس به کشتی برگشت و نوح او را گرفت و در کشتی گذاشت.

67 خدا نوح و تمام حیواناتی را که با او در کشتی بودند فراموش نکرده بود. پس بادی بر روی زمین فرستاد و آب رفته رفته پائین آمد.

68 چشمههای عظیم زیر زمینی و روزنههای آسمان بسته شدند و دیگر باران نبارید.

69 آب مرتب از روی زمین کم میشد و بعد از یکصد و پنجاه روز فرونشست.

70 در روز هفدهم ماه هفتم کشتی بر روی کوههای آرارات نشست.

71 آب تا ماه دهم رفته رفته کم میشد تا اینکه در روز اول ماه دهم قلۀ کوهها ظاهر شد.

72 بعد از چهل روز، نوح کلکین کشتی را باز کرد

73 و زاغی را بیرون فرستاد. زاغ بیرون رفت و دیگر برنگشت. او همین طور در پرواز بود تا وقتی که آب فرونشست.

74 پس نوح کبوتری را بیرون فرستاد تا ببیند که آیا آب از روی زمین فرونشسته است یا خیر؟

75 اما کبوتر جائی برای نشستن پیدا نکرد، چون آب همه جا را گرفته بود. پس به کشتی برگشت و نوح او را گرفت و در کشتی گذاشت.

76 هفت روز دیگر صبر کرد و دوباره کبوتر را رها کرد.

77 وقت عصر بود که کبوتر در حالیکه یک برگ زیتون تازه در نول داشت به نزد نوح برگشت. نوح فهمید که آب کم شده است.

78 بعد از هفت روز دیگر دوباره کبوتر را بیرون فرستاد. این مرتبه کبوتر به کشتی برنگشت.

79 در روز اول ماه اول، نوح ششصد و یک ساله شد و در این وقت بود که آب روی زمین خشک شد. پس نوح دریچۀ کشتی را باز کرد و دید زمین در حال خشک شدن است.

80 در روز بیست و هفتم ماه دوم زمین کاملاً خشک بود.

81 خدا به نوح فرمود: 

82 «تو و زن، پسرها و عروسهایت از کشتی بیرون بیائید.

83 تمام حیواناتی که نزد تو هستند یعنی تمام پرندگان و چهارپایان و خزندگان را هم بیرون بیاور تا در روی زمین پراگنده شوند و به فراوانی بارور و زیاد گردند.»

84 پس نوح، زن، پسرها و عروسهایش از کشتی بیرون رفتند.

85 تمام چهارپایان و پرندگان و خزندگان هم با جفتهای خود از کشتی خارج شدند.

86 نوح قربانگاهی برای خداوند بنا کرد و از هر پرنده و هر حیوان حلال یکی را به عنوان قربانی سوختنی بر قربانگاه قربانی کرد.

87 وقتی بوی خوش قربانی به پیشگاه خداوند رسید، خداوند با خود گفت:  «بعد از این دیگر زمین را به خاطر انسان لعنت نمیکنم. گرچه انسان از کودکی افکار شریرانه داشته است. دیگر همۀ حیوانات را هلاک نمیکنم چنان که کردم.

88 تا زمانی که دنیا هست، کشت و زراعت، سرما و گرما، زمستان و تابستان و روز و شب هم باشد.»

89 اما خدا، نوح‌ و حیوانات‌ درون‌ کشتی‌ را فراموش‌ نکرده‌ بود. او بادی‌ بر سطح‌ آبها وزانید و سیلاب‌ کم‌کم‌ کاهش‌ یافت‌.

90 آبهای‌ زیرزمینی‌ از فوران‌ باز ایستادند و باران‌ قطع‌ شد.

91 آب‌ رفته‌رفته‌ فرو نشست‌

92 تا اینکه‌ کشتی‌ صد و پنجاه‌ روز پس‌ از شروع‌ طوفان‌ روی‌ کوههای‌ آرارات‌ قرار گرفت‌.

93 سه‌ ماه‌ بعد قله‌های‌ کوهها نیز نمایان‌ شدند.

94 پس‌ از گذشت‌ چهل‌ روز، نوح‌ پنجره‌ کشتی‌ را گشود و کلاغی‌ رها کرد،

95 ولی‌ کلاغ‌ به‌ داخل‌ کشتی‌ باز نگشت‌، بلکه‌ به‌ این‌ سو و آن‌ سو پرواز کرد تا زمین‌ خشک‌ شد.

96 پس‌ از آن‌، کبوتری‌ رها کرد تا ببیند آیا کبوتر می‌تواند زمین‌ خشکی‌ برای‌ نشستن‌ پیدا کند.

97 اما کبوتر جایی‌ را نیافت‌، زیرا هنوز آب‌ بر سطح‌ زمین‌ بود. وقتی‌ کبوتر برگشت‌، نوح‌ دست‌ خود را دراز کرد و کبوتر را گرفت‌ و به‌ داخل‌ کشتی‌ برد.

98 نوح‌ هفت‌ روز دیگر صبر کرد و بار دیگر همان‌ کبوتر را رها نمود.

99 این‌ بار، هنگام‌ غروب‌ آفتاب‌، کبوتر در حالی‌ که‌ برگ‌ زیتون‌ تازه‌ای‌ به‌ منقار داشت‌، نزد نوح‌ بازگشت‌. پس‌ نوح‌ فهمید که‌ در بیشتر نقاط‌، آب‌ فرو نشسته‌ است‌.

100 یک‌ هفته‌ بعد، نوح‌ باز همان‌ کبوتر را رها کرد، ولی‌ این‌ بار کبوتر باز نگشت‌.

101 یک‌ ماه‌ پس‌ از رها کردن‌ کبوتر، نوح‌ پوشش‌ کشتی‌ را برداشت‌ و به‌ بیرون‌ نگریست‌ و دید که‌ سطح‌ زمین‌ خشک‌ شده‌ است‌.

102 هشت‌ هفته‌ دیگر هم‌ گذشت‌ و سرانجام‌ همه‌ جا خشک‌ شد.

103 در این‌ هنگام‌ خدا به‌ نوح‌ فرمود:

104 «اینک‌ زمان‌ آن‌ رسیده‌ که‌ همه‌ از کشتی‌ خارج‌ شوید.

105 تمام‌ حیوانات‌، پرندگان‌ و خزندگان‌ را رها کن‌ تا تولید مثل‌ کنند و برروی‌ زمین‌ زیاد شوند.»

106 پس‌ نوح‌ با همسر و پسران‌ و عروسانش‌ از کشتی‌ بیرون‌ آمد.

107 تمام‌ حیوانات‌ و خزندگان‌ و پرندگان‌ نیز دسته‌ دسته‌ از کشتی‌ خارج‌ شدند.

108 آنگاه‌ نوح‌ قربانگاهی‌ برای‌ خداوند ساخت‌ و از هر حیوان‌ و پرنده‌ حلال‌ گوشت‌ بر آن‌ قربانی‌ کرد.

109 خداوند از این‌ عمل‌ نوح‌ خشنود گردید و با خود گفت‌: «من‌ بار دیگر زمین‌ را بخاطر انسان‌ که‌ دلش‌ از کودکی‌ بطرف‌ گناه‌ متمایل‌ است‌، لعنت‌ نخواهم‌ کرد و این‌ چنین‌ تمام‌ موجودات‌ زنده‌ را از بین‌ نخواهم‌ برد.

110 تا زمانی‌ که‌ جهان‌ باقی‌ است‌، کشت‌ و زرع‌، سرما و گرما، زمستان‌ و تابستان‌، و روز و شب‌ همچنان‌ برقرار خواهد بود.»

Chapter 9

1 و خدا، نوح‌ و پسرانش‌ را برکت‌ داده‌، بدیشان‌ گفت‌: «بارور و کثیر شوید و زمین‌ را پر سازید.

2 و خوف‌ شما و هیبت‌ شما بر همۀ حیوانات‌ زمین‌ و بر همۀ پرندگان‌ آسمان‌، و بر هر چه‌ بر زمین‌ می‌خزد، و بر همۀ ماهیان‌ دریا خواهد بود؛ به‌ دست‌ شما تسلیم‌ شده‌اند.

3 و هر جنبنده‌ای‌ که‌ زندگی‌ دارد، برای‌ شما طعام‌ باشد. همه‌ را چون‌ علف‌ سبز به‌ شما دادم‌،

4 مگر گوشت‌ را با جانش‌ که‌ خون‌ او باشد، مخورید.

5 و هر آینه‌ انتقام‌ خون‌ شما را برای‌ جان‌ شما خواهم‌ گرفت‌. از دست‌ هر حیوان‌ آن‌ را خواهم‌ گرفت‌. و از دست‌ انسان‌، انتقام‌ جان‌ انسان‌ را از دست‌ برادرش‌ خواهم‌ گرفت‌.

6 هر که‌ خون‌ انسان‌ ریزد، خون‌ وی‌ به‌ دست‌ انسان‌ ریخته‌ شود، زیرا خدا انسان‌ را به‌ صورت‌ خود ساخت‌.

7 و شما بارور و کثیر شوید، و در زمین‌ منتشر شده‌، در آن‌ بیفزایید.»

8 و خدا نوح‌ و پسرانش‌ را با وی‌ خطاب‌ کرده‌، گفت‌:

9 «اینک‌ من‌ عهد خود را با شما و بعد از شما با ذریت‌ شما استوار سازم‌،

10 و با همۀ جانورانی‌ که‌ با شما باشند، از پرندگان‌ و بهایم‌ وهمۀ حیوانات‌ زمین‌ با شما، با هر چه‌ از کشتی‌ بیرون‌ آمد، حتی‌ جمیع‌ حیوانات‌ زمین‌.

11 عهد خود را با شما استوار می‌گردانم‌ که‌ بار دیگر هر ذی‌جسد از آب‌ طوفان‌ هلاک‌ نشود، و طوفان‌ بعد از این‌ نباشد تا زمین‌ را خراب‌ کند.»

12 و خدا گفت‌: «اینست‌ نشان‌ عهدی‌ که‌ من‌ می‌بندم‌، در میان‌ خود و شما، و همۀ جانورانی‌ که‌ با شما باشند، نسلاً بعد نسل‌ تا به‌ ابد:

13 قوس‌ خود را در ابر می‌گذارم‌، و نشان‌ آن‌ عهدی‌ که‌ در میان‌ من‌ و جهان‌ است‌، خواهد بود.

14 و هنگامی‌ که‌ ابر را بالای‌ زمین‌ گسترانم‌، و قوس‌ در ابر ظاهر شود،

15 آنگاه‌ عهد خود را که‌ در میان‌ من‌ و شما و همۀ جانوران‌ ذی‌جسد می‌باشد، بیاد خواهم‌ آورد. و آب‌ طوفان‌ دیگر نخواهد بود تا هر ذی‌جسدی‌ را هلاک‌ کند.

16 و قوس‌ در ابر خواهد بود، و آن‌ را خواهم‌ نگریست‌ تا بیاد آورم‌ آن‌ عهد جاودانی‌ را که‌ در میان‌ خدا و همۀ جانوران‌ است‌، از هر ذی‌جسدی‌ که‌ بر زمین‌ است‌.»

17 و خدا به‌ نوح‌ گفت‌: «این‌ است‌ نشان‌ عهدی‌ که‌ استوار ساختم‌ در میان‌ خود و هر ذی‌جسدی‌ که‌ بر زمین‌ است‌.»

18 و پسران‌ نوح‌ که‌ از کشتی‌ بیرون‌ آمدند، سام‌ و حام‌ و یافث‌ بودند. و حام‌ پدر کنعان‌ است‌.

19 اینانند سه‌ پسر نوح‌، و از ایشان‌ تمامی‌ جهان‌ منشعب‌ شد.

20 و نوح‌ به‌ فلاحت‌ زمین‌ شروع‌ کرد، و تاکستانی‌ غرس‌ نمود.

21 و شراب‌ نوشیده‌، مست‌ شد، و در خیمۀ خود عریان‌ گردید.

22 و حام‌، پدر کنعان‌، برهنگی‌ پدر خود را دید و دو برادر خود را بیرون‌ خبر داد.

23 و سام‌ و یافث‌، ردا را گرفته‌، بر کتف‌ خود انداختند، و پس‌پس‌ رفته‌، برهنگی‌ پدر خود را پوشانیدند. و روی‌ ایشان‌ باز پس‌ بود که‌ برهنگی‌ پدر خود را ندیدند.

24 و نوح‌ از مستی‌ خود به‌ هوش‌ آمده‌، دریافت‌ که‌ پسر کهترش‌ با وی‌ چه‌ کرده‌ بود.

25 پس‌ گفت‌: «کنعان‌ ملعون‌ باد! برادران‌ خود را بندۀ بندگان‌ باشد.»

26 و گفت‌: «متبارک‌ باد یهوه‌ خدای‌ سام‌! و کنعان‌، بندۀ او باشد.

27 خدا یافث‌ را وسعت‌ دهد، و در خیمه‌های‌ سام‌ ساکن‌ شود، و کنعان‌ بندۀ او باشد.»

28 و نوح‌ بعد از طوفان‌، سیصد و پنجاه‌ سال‌ زندگانی‌ کرد.

29 پس‌ جملۀ ایام‌ نوح‌ نهصد و پنجاه‌ سال‌ بود که‌ مرد.

30 آنگاه خدا نوح و پسرانش را برکت داد و به ایشان فرمود: «بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید.

31 ترس و هیبت شما بر همۀ جانوران زمین و بر همۀ پرندگان آسمان و بر هرآنچه بر زمین می‌خزد و بر همۀ ماهیان دریا خواهد بود؛ آنها به دستان شما سپرده شده‌اند.

32 هر جنبنده‌ای که حیات دارد، خوراک شما خواهد بود. همان‌گونه که گیاهان سبز را به شما دادم، اکنون همه چیز را به شما می‌بخشم.

33 اما گوشت را با حیاتش که خون آن باشد، مخورید.

34 به‌یقین تاوان خون شما را که حیات در آن است باز خواهم ستانید: از هر جانوری آن را باز خواهم ستانید. تاوان جان انسان را از دست همنوعش نیز باز خواهم ستانید.

35 «هرکه خون انسان ریزد، خونش به دست انسان ریخته شود؛ زیرا خدا انسان را به صورت خود ساخت.

36 و اما شما، بارور و کثیر شوید؛ بر زمین منتشر گردید و در آن بیفزایید.»

37 سپس خدا، نوح و پسرانش را با وی خطاب کرده، گفت:

38 «اینک من عهد خویش را با شما و پس از شما با فرزندان شما استوار می‌سازم،

39 و نیز با هر جانداری که با شما باشد، از پرندگان و چارپایان و همۀ جانوران زمین با شما، یعنی با همۀ آنها که از کشتی بیرون آمدند؛ این برای همۀ جانوران زمین خواهد بود.

40 من عهد خود را با شما استوار می‌گردانم که دیگر هرگز هر ذی‌جسد به آب توفان هلاک نشود، و دیگر هرگز توفانی نباشد که همۀ زمین را ویران کند.»

41 و خدا گفت: «این است نشان عهدی که من میان خود و شما و هر جانداری که با شماست، برای همۀ نسلهای آینده می‌بندم.

42 رنگین‌کمان خود را در ابر قرار داده‌ام، و آن نشان عهدی خواهد بود که میان من و زمین است.

43 هرگاه ابرها را بر فراز زمین بگسترانم و رنگین‌کمان در ابرها پدیدار شود،

44 آنگاه عهد خود را با شما و هر جاندار ذی‌جسد به یاد خواهم آورد. و آبها دیگر هرگز سیل نخواهد شد تا هر ذی‌جسد را هلاک کند.

45 هرگاه رنگین‌کمان در ابرها پدیدار شود، آن را خواهم دید و عهد جاودانی میان خدا و هر جاندار ذی‌جسد را که بر زمین است به یاد خواهم آورد.»

46 پس خدا به نوح فرمود: «این است نشان عهدی که در میان خود و هر ذی‌جسدی که بر زمین است، استوار ساخته‌ام.»

47 پسران نوح که از کشتی بیرون آمدند، سام و حام و یافِث بودند. حام پدر کَنعان بود.

48 اینان سه پسر نوح بودند و مردمان تمامی جهان از ایشان منشعب شدند.

49 نوح به کِشتکاری زمین آغاز کرد، و تاکستانی غرس نمود.

50 او از شراب آن نوشیده، مست شد و در میان خیمۀ خویش ناپوشیده دراز کشید.

51 حام، پدر کنعان، برهنگی پدر را دید و دو برادر خویش را در بیرون خبر داد.

52 پس سام و یافِث ردایی برگرفته، آن را بر شانه‌های خویش افکندند و پس پس رفته، برهنگی پدر خود را پوشانیدند. ایشان روی به جانب دیگر داشتند و برهنگی پدر را ندیدند.

53 چون نوح از مستی خود به هوش آمد و دریافت که پسر کوچکتر با وی چه کرده است،

54 گفت: «لعنت بر کنعان! برادران خود را بندۀ بندگان باشد.»

55 و نیز گفت: «متبارک باد یهوه، خدای سام! کنعان بندۀ او باشد.

56 خدا یافِث را وسعت بخشد؛ او در خیمه‌های سام ساکن شود، و کنعان بندۀ او باشد.»

57 نوح پس از توفان سیصد و پنجاه سال زندگی کرد.

58 پس روزهای زندگی نوح به تمامی نهصد و پنجاه سال بود؛ و او مرد.

59 خدا نوح و پسرانش را بركت داد و فرمود: «بارور و كثير شويد و دوباره همه جاي زمين را پُر كنيد.

60 همة حیوانات زمین و پرندگان آسمان و خزندگان و ماهیان از شما خواهند ترسید. همة آنها در اختیار شماست.

61 شما می‌توانید آنها را مثل علف سبز بخورید.

62 امّا گوشت را با جان يعني با خون آن نخوريد.

63 اگر كسي جان انساني را بگيرد، مجازات خواهد شد و هر حيواني كه جان انساني را بگيرد، او را به مرگ محكوم خواهم كرد.

64 انسان به صورت خدا آفريده شد. پس هرکه انساني را بكشد به دست انسان كشته خواهد شد.

65 «شما بارور و كثير شويد و در روي زمين زياد شويد.»

66 خدا به نوح و پسرانش فرمود:

67 «من با شما و بعد از شما با فرزندان شما پیمان می‌بندم.

68 همچنین پیمان خود را با همة جانورانی که با تو هستند، یعنی پرندگان، چارپایان و هر حیوان وحشی و هرچه با شما از کشتی بیرون آمدند و همچنین تمام جانداران روی زمین حفظ خواهم کرد.

69 من با شما پیمان می‌بندم که دیگر همة جانداران با هم از توفان هلاک نخواهند شد و بعد از این، دیگر توفانی که زمین را خراب کند نخواهد بود.

70 نشانة پیمانی که نسل بعد از نسل با شما و همة جانورانی که با شما باشند می‌بندم این است:

71 رنگین کمان را تا به ابد در ابرها قرار می‌دهم تا نشانة آن پیمانی باشد که بین من و جهان بسته شده است.

72 هر وقت ابر را بالای زمین پهن می‌کنم و رنگین کمان ظاهر می‌شود،

73 پیمان خود را که بین من و شما و تمامی جانوران می‌باشد به یاد خواهم آورد تا توفان دیگر همة جانداران را با هم هلاک نکند.

74 رنگین کمان در ابر خواهد بود و من آن را خواهم دید و آن پیمانی را که بین من و همة جانداران روی زمین بسته شده، به یاد می‌آورم.»

75 خدا به نوح فرمود: «این نشان آن پیمانی است که با همة جانداران زمین بسته‌ام.»

76 سام و حام و یافث پسران نوح بودند که از کشتی بیرون آمدند. حام پدر کنعانیان است.

77 ایشان سه پسر نوح بودند که تمام ملل جهان از آنها به وجود آمدن.

78 نوح مشغول زراعت شد و اولين كسي بود كه باغ انگور درست كرد.

79 او از شراب آن نوشيد و مست شد. درحالي که مست بود در چادر خود لخت شد.

80 در این موقع، حام دید که پدرش برهنه است. او رفت و دو برادر دیگر خود را که بیرون بودند، خبر کرد.

81 سام و یافث ردایی را بر دوشهای خود انداختند و عقب عقب رفته پدر خود را با آن پوشاندند. صورت آنها به طرف دیگر بود و بدن برهنة پدر خود را ندیدند.

82 وقتی نوح به هوش آمد، فهمید که پسر کوچکش چه کرده است.

83 پس گفت: «کنعان ملعون باد. او همیشه بندة برادران خود باشد.»

84 همچنین گفت: «خداوندِ سام، متبارک باد و کنعان بندة او باشد.

85 خدا یافث را فراوانی دهد و همیشه در چادرهای سام حضور داشته باشد و کنعان بندة او باشد.»

86 نوح بعد از توفان سيصد و پنجاه سال زندگي كرد

87 و در سن نهصد و پنجاه سالگی وفات یافت.

88 خدا نوح و پسرانش را برکت داده فرمود:  «فراوان و زیاد شوید و دوباره همه جای زمین را پُر کنید.

89 همۀ حیوانات زمین و پرندگان آسمان و خزندگان و ماهیان از شما میترسند. همۀ آنها در اختیار شما باشند.

90 شما میتوانید آنها را مثل علف سبز بخورید.

91 اما گوشت را با خون که نشانۀ حیات است، نخورید.

92 اگر کسی انسانی را بکشد، مجازات خواهد شد و هر حیوانی که انسانی را بکشد، به مرگ محکوم میکنم.

93 انسان به صورت خدا آفریده شد. پس هر که انسانی را بکشد به دست انسان کشته میشود.

94 شما فراوان و بیشمار و در روی زمین زیاد شوید.»

95 خدا به نوح و پسرانش فرمود: 

96 «من با شما و بعد از شما با اولادۀ شما پیمان میبندم.

97 همچنین پیمان خود را با همۀ جانورانی که با تو هستند، یعنی پرندگان، چهارپایان و هر حیوان وحشی و هر چه با شما از کشتی بیرون آمدند و همچنین تمام جانداران روی زمین حفظ میکنم.

98 من با شما پیمان میبندم که دیگر همۀ جانداران باهم از طوفان هلاک نمیشوند و بعد از این دیگر طوفانی که زمین را خراب کند نمیباشد.»

99 خدا فرمود:  «نشانۀ پیمانی که نسل بعد از نسل با شما و همۀ جانورانی که با شما باشند، میبندم این است: 

100 کمان رستم را تا به ابد در ابرها قرار میدهم تا نشانۀ آن پیمانی باشد که بین من و جهان بسته شده است.

101 هر وقت ابر را در بالای زمین پهن میکنم و کمان رستم ظاهر میشود،

102 پیمان خود را که بین من و شما و تمامی جانوران عقد شده است، به یاد میآورم تا طوفان دیگر همۀ جانداران را با هم هلاک نکند.

103 کمان رستم در ابر میباشد و من آنرا میبینم و آن پیمانی را که بین من و همۀ جانداران روی زمین بسته شده، به یاد میآورم.»

104 خدا به نوح فرمود:  «این نشانۀ آن پیمانی است که با همۀ جانداران زمین بستهام.»

105 سام و حام و یافت پسران نوح بودند که از کشتی بیرون آمدند (حام پدر کنعانیان است).

106 اینها سه پسر نوح بودند که تمام ملل جهان از آنها بوجود آمد.

107 نوح مشغول زراعت شد و اولین کسی بود که باغ انگور درست کرد.

108 او از شراب آن نوشید و نشئه شد. در حالیکه نشئه بود در خیمۀ خود برهنه شد.

109 در این موقع حام دید که پدرش برهنه است. او رفت و دو برادر دیگر را که بیرون بودند خبر کرد.

110 سام و یافت چپنی را بر شانههای خود انداخته و پس پس رفته پدر خود را با آن پوشانیدند. روی آنها به طرف دیگر بود و بدن برهنۀ پدر خود را ندیدند.

111 وقتی نوح به هوش آمد، فهمید که پسر کوچکش چه کرده است.

112 پس گفت:  «بر کنعان لعنت. او همیشه خدمتگارِ غلامان برادران خود باشد.»

113 همچنین گفت:  «خداوند، خدای سام متبارک باد و کنعان خدمتگار او باشد.

114 خدا یافت را فراوانی دهد و همیشه در خیمههای سام حضور داشته باشد و کنعان خدمتگار او باشد.»

115 نوح بعد از طوفان سهصد و پنجاه سال زندگی کرد

116 و در سن نهصد و پنجاه سالگی وفات یافت.

117 خدا، نوح‌ و پسرانش‌ را برکت‌ داد وبه‌ ایشان‌ فرمود: «بارور و زیاد شوید و زمین‌ را پُر سازید.

118 همه‌ حیوانات‌ و خزندگان‌ زمین‌، پرندگان‌ هوا و ماهیان‌ دریا از شما خواهند ترسید،

119 زیرا همه‌ آنها را زیر سلطه‌ شما قرار داده‌ام‌ و شما می‌توانید علاوه‌ بر غلات‌ و سبزیجات‌، از گوشت‌ آنها نیز برای‌ خوراک‌ استفاده‌ کنید.

120 اما گوشت‌ را با خونش‌ که‌ بدان‌ حیات‌ می‌بخشد نخورید.

121 کُشتن‌ انسان‌ جایز نیست‌، زیرا انسان‌ شبیه‌ خدا آفریده‌ شده‌ است‌. هر حیوانی‌ که‌ انسانی‌ را بکُشد باید کشته‌ شود.

122 هر انسانی‌ هم‌ که‌ انسان‌ دیگری‌ را به‌ قتل‌ برساند، باید به‌ دست‌ انسان‌ کشته‌ شود.

123 و اما شما، فرزندان‌ زیاد تولید کنید و زمین‌ را پُر سازید.»

124 سپس‌ خدا به‌ نوح‌ و پسرانش‌ فرمود:

125 «من‌ با شما و با نسلهای‌ آینده‌ شما و حتی‌ با تمام‌ حیوانات‌، پرندگان‌ و خزندگان‌ عهد می‌بندم‌

126 که‌ بعد از این‌ هرگز موجودات‌ زنده‌ را بوسیله‌ طوفان‌ هلاک‌ نکنم‌

127 و زمین‌ را نیز دیگر بر اثر طوفان‌ خراب‌ ننمایم‌.

128 این‌ است‌ نشان‌ عهد جاودانی‌ من‌:

129 رنگین‌کمان‌ خود را در ابرها می‌گذارم‌ و این‌ نشان‌ عهدی‌ خواهد بود که‌ من‌ با جهان‌ بسته‌ام‌.

130 وقتی‌ ابرها را بالای‌ زمین‌ بگسترانم‌ و رنگین‌ کمان‌ دیده‌ شود،

131 آنگاه‌ قولی‌ را که‌ به‌ شما و تمام‌ جانداران‌ داده‌ام‌ به‌ یاد خواهم‌ آورد و دیگرهرگز تمام‌ موجودات‌ زنده‌ بوسیله‌ طوفان‌ هلاک‌ نخواهند شد.

132 آری‌، رنگین‌ کمان‌ نشانه‌ عهد من‌ است‌

133 با تمام‌ موجودات‌ زنده‌ روی‌ زمین‌.»

134 سه‌ پسر نوح‌ که‌ از کشتی‌ خارج‌ شدند، سام‌ و حام‌ و یافث‌ بودند. (حام‌ پدر قوم‌ کنعان‌ است‌.)

135 همه‌ ملل‌ دنیا از سه‌ پسر نوح‌ به‌ وجود آمدند.

136 نوح‌ به‌ کار کشاورزی‌ مشغول‌ شد و تاکستانی‌ غرس‌ نمود.

137 روزی‌ که‌ شراب‌ زیاد نوشیده‌ بود، در حالت‌ مستی‌ در خیمه‌اش‌ برهنه‌ خوابید.

138 حام‌، پدر کنعان‌، برهنگی‌ پدر خود را دید و بیرون‌ رفته‌ به‌ دو برادرش‌ خبر داد.

139 سام‌ و یافث‌ با شنیدن‌ این‌ خبر، ردایی‌ روی‌ شانه‌های‌ خود انداخته‌ عقب‌ عقب‌ بطرف‌ پدرشان‌ رفتند تا برهنگی‌ او را نبینند. سپس‌ او را با آن‌ ردا پوشانیدند.

140 وقتی‌ نوح‌ به‌ حال‌ عادی‌ برگشت‌ و فهمید که‌ حام‌ چه‌ کرده‌ است‌، گفت‌:

141 «کنعان‌ ملعون‌ باد. برادران‌ خود را بنده‌ بندگان‌ باشد.

142 خداوند سام‌ را برکت‌ دهد و کنعان‌ بنده‌ او باشد.

143 خدا یافث‌ را برکت‌ دهد و او را شریک‌ سعادت‌ سام‌ گرداند، و کنعان‌ بنده‌ او باشد.»

144 پس‌ از طوفان‌، نوح‌ سیصد و پنجاه سال‌ دیگر عمر کرد

145 و در سن‌ نهصد و پنجاه سالگی‌ وفات‌ یافت‌.

Chapter 10

1 این‌ است‌ پیدایش‌ پسران‌ نوح‌، سام‌ و حام‌ و یافث‌. و از ایشان‌ بعد از طوفان‌ پسران‌ متولد شدند.

2 پسران‌ یافث‌: جومَر و ماجوج‌ و مادای‌ و یاوان‌ و توبال‌ و ماشَک‌ و تیراس‌.

3 و پسران‌ جومَر: اَشکناز و رِیفات‌ و توجَرْمَه‌.

4 و پسران‌ یاوان‌: اَلِیشَه‌ و تَرشیش‌ و کَتیم‌ و دودانیم‌.

5 از اینان‌ جزایر امّت‌ها منشعب‌ شدند در اراضی‌ خود، هر یکی‌ موافق‌ زبان‌ و قبیله‌اش‌ در امّت‌های‌ خویش‌.

6 و پسران‌ حام‌: کوش‌ و مِصرایم‌ و فوط و کنعان‌.

7 و پسران‌ کوش‌: سِبا و حَویله‌ و سَبْتَه‌ و رَعْمَه‌ و سَبْتِکا. و پسران‌ رَعْمَه‌: شِبا و دَدان‌.

8 و کوش‌ نِمرُود را آورد. او به‌ جبار شدن‌ در جهان‌ شروع‌ کرد.

9 وی‌ در حضور خداوند صیادی‌ جبار بود. از این‌ جهت‌ می‌گویند: «مثل‌ نمرود، صیاد جبار در حضور خداوند.»

10 و ابتدای‌ مملکت‌ وی‌، بابل‌ بود و اَرَک‌ و اَکَدّ و کَلْنَه‌ در زمین‌ شِنعار.

11 از آن‌ زمین‌ آشور بیرون‌ رفت‌، و نینوا و رَحوبوت‌ عیر، و کالَح‌ را بنا نهاد،

12 و ریسَن‌ را در میان‌ نینوا و کالَح‌. و آن‌ شهری‌ بزرگ‌ بود.

13 و مِصرایم‌ لُودیم‌ و عَنامیم‌ و لَهابیم‌ و نَفتوحیم‌ را آورد.

14 و فَتروسیم‌ و کَسلوحیم‌ را که‌ از ایشان‌ فِلسطینیان‌ پدید آمدند و کَفتوریم‌ را.

15 و کنعان‌، صیدون‌، نخست‌زادۀ خود، وحَتّ را آورد.

16 و یبوسیان‌ و اَموریان‌ و جِرجاشیان‌ را

17 و حِوّیان‌ و عَرْقیان‌ و سینیان‌ را

18 و اَروادیان‌ و صَماریان‌ و حَماتیان‌ را. و بعد از آن‌، قبایل‌ کنعانیان‌ منشعب‌ شدند.

19 و سرحد کنعانیان‌ از صیدون‌ به‌ سمت‌ جرار تا غَزَه‌ بود، و به‌ سمت‌ سُدُوم‌ و عَمُورَه‌ و اَدْمَه‌ و صَبُوئیم‌ تا به‌ لاشَع‌.

20 اینانند پسران‌ حام‌ برحسب‌ قبایل‌ و زبانهای‌ ایشان‌، در اراضی‌ و امّت‌های‌ خود.

21 و از سام‌ که‌ پدر جمیع‌ بنی‌عابَر و برادر یافَث‌ بزرگ‌ بود، از او نیز اولاد متولد شد.

22 پسران‌ سام‌: عیلام‌ و آشور و اَرْفَکْشاد و لُود و اَرام‌.

23 و پسران‌ اَرام‌: عُوص‌ و حُول‌ و جاتِر و ماش‌.

24 و اَرَفکشاد، شالِح‌ را آورد، و شالِح‌، عابر را آورد.

25 و عابر را دو پسر متولد شد. یکی‌ را فالِج‌ نام‌ بود، زیرا که‌ در ایام‌ وی‌ زمین‌ منقسم‌ شد. و نام‌ برادرش‌ یقْطان‌.

26 و یقْطان‌، المُوداد و شالف‌ و حَضَرموت‌ و یارِح‌ را آورد،

27 و هَدُورام‌ و اُوْزال‌ و دِقْلَه‌ را،

28 و عُوبال‌ و ابیمائیل‌ و شِبا را،

29 و اَوْفیر و حَوِیلَه‌ و یوباب‌ را. این‌ همه‌ پسران‌ یقطان‌ بودند.

30 و مسکن‌ ایشان‌ از میشا بود به‌ سمت‌ سَفارَه‌، که‌ کوهی‌ از کوههای‌ شرقی‌است‌.

31 اینانند پسران‌ سام‌ برحسب‌ قبایل‌ و زبانهای‌ ایشان‌، در اراضی‌ خود برحسب‌ امّت‌های‌ خویش‌.

32 اینانند قبایل‌ پسران‌ نوح‌، برحسب‌ پیدایش‌ ایشان‌ در امّت‌های‌ خود که‌ از ایشان‌ امّت‌های‌ جهان‌، بعد از طوفان‌ منشعب‌ شدند.

33 این است تاریخچۀ نسل پسران نوح، سام و حام و یافِث. برای ایشان پس از توفان، پسران زاده شدند.

34 پسران یافِث: جومِر، ماجوج، مادای، یاوان، توبال، ماشک و تیراس.

35 پسران جومِر: اَشکِناز، ریفات و توجَرمَه.

36 پسران یاوان: اِلیشَه، تَرشیش، کِتّیم و دودانیم.

37 از اینان، مردمان ساحل‌نشین، در سرزمینهای خود منشعب شدند، هر یک با زبان خویش، بر حسب طایفه و در قومهای خویش.

38 پسران حام: کوش، مصر، فوط و کَنعان.

39 پسران کوش: سِبا، حَویلَه، سَبتَه، رَعَمه و سَبتِکا. پسران رَعَمَه: شِبا و دِدان.

40 کوش نِمرود را آورد که سلحشوری را در جهان آغاز کرد.

41 وی در حضور خداوند شکارچی نیرومندی بود؛ از این‌رو می‌گویند: «همچون نِمرود، شکارچی نیرومند در حضور خداوند.»

42 مراکز اصلی حکومت او بابل، اِرِک، اَکَّد و کَلنِه، در سرزمین شِنعار بود.

43 او از آن سرزمین به آشور رفت، و در آنجا نینوا، رِحوبوت عیر، کالَح و

44 ریسِن را، که میان نینوا و کالَح واقع است، بنا کرد؛ که آن شهرِ بزرگ است.

45 مصر لودیم، عَنامیم، لِهابیم، و نَفتوحیم را آورد،

46 و فَتْروسیم و کَسْلوحیم را که از ایشان فلسطینیان پدید آمدند، و کَفْتوریم را.

47 کنعان نخست‌زاده‌اش صیدون، و حیت را آورد،

48 و یِبوسیان، اَموریان و جِرجاشیان را،

49 و حِویان، عَرقیان، و سینیان را،

50 و اَروادیان، صِماریان و حَماتیان را. پس از آن، طوایف کنعانی منشعب شدند.

51 حدود کنعان از صیدون به سمت جِرار تا غَزه بود، و به سمت سُدوم، غُمورَّه، اَدْمَه و صِبوئیم، تا لاشَع.

52 اینانند پسران حام بر حسب طوایف و زبانهایشان، در سرزمینها و اقوام خویش.

53 برای سام نیز، که نیای همۀ بنی‌عِبِر و برادر بزرگتر یافِث بود، پسران زاده شدند.

54 پسران سام: ایلام، آشور، اَرفَکشاد، لود و اَرام.

55 پسران اَرام: عوص، حول، جاتِر و ماش.

56 اَرفَکشاد پدر شالح بود و شالح پدر عِبِر.

57 دو پسر برای عِبِر زاده شدند: نام یکی فالِج بود زیرا در زمان او زمین منقسم شد؛ برادر او یُقطان نام داشت.

58 یُقطان پدر اَلموداد، شالِف، حَضَرمَوِت، یارَح،

59 هَدورام، اوزال، دِقلَه،

60 عوبال، اَبیمائیل، شِبا،

61 اوفیر، حَویلَه و یوباب بود. اینان همه پسران یُقطان بودند.

62 سرزمینی که ایشان در آن می‌زیستند، از میشا به سمت سِفار بود که کوهستانی در شرق است.

63 اینانند پسران سام بر حسب طوایف و زبانهایشان، در سرزمینها و اقوام خویش.

64 اینانند طوایف پسران نوح بر حسب نسلهای ایشان در اقوام خویش. از ایشان اقوام جهان پس از توفان منشعب شدند.

65 اینها فرزندان پسران نوح یعنی فرزندان سام، حام و یافث هستند که بعد از توفان متولّد شدند:

66 پسران یافث: جومر، ماجوج، مادای، یاوان، توبال، ماشک و تیراس بودند.

67 پسران جومر: اشكناز، ريفات و توجرمه بودند.

68 پسران یاوان: الیشه، ترشیش، کتیم و رودانیم بودند.

69 از اینها مردمی که در اطراف دریا در جزیره‌ها زندگی می‌کردند، به وجود آمدند. اینها فرزندان یافث هستند که هر کدام در قبیله و در سرزمین خودشان زندگی می‌کردند و هر قبیله به زبان مخصوص خودشان صحبت می‌کردند.

70 پسران حام: کوش، مصر، لیبی و کنعان بودند.

71 پسران کوش: سبا، حویله، سبته، رعمه و سبتکا بودند. و پسران رعمه: شبا و ددان بودند.

72 كوش پسري داشت به نام نمرود. او اولين مرد قدرتمند در روي زمين بود.

73 او با كمک خداوند تيرانداز ماهري شده بود و به همين جهت است كه مردم مي گويند: «خدا تو را در تيراندازي مانند نمرود گرداند.»

74 در ابتدا منطقة فرمانروایی او شامل: بابل، ارک، آکاد و تمام اینها در سرزمین شنعار بود.

75 بعد از آن به سرزمين آشور رفت و شهرهاي نينوا، و رحوبوت عير، كالح

76 و ريسن را كه بين نينوا و كالح كه شهر بزرگي است، بنا كرد.

77 مصر جدّ لود، عنامیم، لهابیم، نفتوحیم،

78 فتروسیم، کسلوحیم و کفتوریم که جدّ فلسطینی‌هاست، بود.

79 صیدون، نخستزادة کنعان بود و پس از او حت به دنیا آمد.

80 کنعان هم جدّ اقوام زیر بود: یبوسیان، اموریان، جرجاشیان،

81 حویان، عرقیان، سینیان،

82 اروادیان، صماریان و حماتیان. قبایل مختلف کنعان، از صیدون تا جرار که نزدیک غزه است و تا سدوم و غموره و ادمه و صبوئیم که نزدیک لاشع است، پراکنده شدند.

83 اینها، نسلهای حام بودند که به صورت قبایل مختلف زندگی می‌کردند و هر قبیله برای خود زبان مخصوصی داشت.

84 سام -برادر بزرگ یافث- جدّ تمام فرزندان عابر بود.

85 پسران سام عبارت بودند از: عیلام، آشور، ارفکشاد، لود و اَرام.

86 پسران اَرام، عبارت بودند از: عوص، حول، جاتر و ماشک.

87 ارفكشاد، پدر شالح و شالح پدر عابر بود.

88 عابر دو پسر داشت. اسم یکی فالج بود -زیرا در زمان او بود که مردم دنیا پراکنده شدند- و اسم دیگری یقطان بود.

89 پسران یقطان عبارت بودند از: الموداد، شالف، حضرموت، یارح،

90 هدورام، اوزال، دِقلَه،

91 عوبال، ابیمائیل، شِبا،

92 اوفیر، حویله و یوباب.

93 همه اینها از ناحیة میشا تا سفاره که یکی از کوههای شرقی است، زندگی می‌کردند.

94 اینها نسلهای سام بودند که در قبیله و سرزمینهای مختلف زندگی می‌کردند و هر قبیله با زبان مخصوص خودشان گفت‌وگو می‌کردند.

95 همة این افراد بر طبق نسب نامه‌هایشان، پسران نوح بودند که بعد از توفان تمام ملّتهای روی زمین به وسیلةآنها به وجود آمد.

96 اینها اولادۀ نوح یعنی فرزندان سام، حام و یافت هستند که بعد از طوفان متولد شدند.

97 پسران یافت:  جومر، ماجوج، مادای، یاوان، توبال، مِاشِک و تیراس بودند.

98 پسران جومر:  اَشکَناز، ریفات و توجَرمه بودند.

99 پسران یاوان:  اَلیشَه، ترشیش، کِتیم و رودانیم بودند.

100 از اینها مردمی که در اطراف و جزیرهها زندگی میکردند، بوجود آمدند. اینها فرزندان یافت هستند که هرکدام در قبیله و در سرزمین خود شان زندگی میکردند و هر قبیله به زبان مخصوص خود شان صحبت میکردند.

101 پسران حام:  کوش، مِسرایِم، فوط و کنعان بودند.

102 پسران کوش:  سِبا، حویله، سَبته، رَعمه و سَبتِکا بودند. رَعمه دارای دو پسر بنامهای سِبا و دَدان بود.

103 کوش پسری داشت به نام نِمرود. او اولین مرد قدرتمند در روی زمین بود.

104 او با کمک خداوند تیرانداز ماهری شده بود و به همین جهت است که مردم میگویند:  «خدا تو را در تیراندازی مانند نِمرود ماهر سازد.»

105 در ابتدا منطقۀ فرمانروائی او شامل:  بابل، ارَک، اَکد و کلنه در سرزمین شِنعار بود.

106 بعد از آن به سرزمین آشور رفت و شهرهای نینوا، رِحوبوت عیر، کالح،

107 و ریسن را که بین نینوا و کالح، که شهر بزرگی است، بنا کرد.

108 مِسرایِم جد لُودیم، عَنامیم، لَهابیم، نِفتوح،

109 فَتروسیم، کَسلوحیم (که جد فلسطینیها است) و کفتوریم بود.

110 صیدون، فرزند اولباری کنعان بود، و پس از او حِت به دنیا آمد.

111 کنعان هم جد اقوام زیر بود:  یبوسیان، اَمُوریان، جَرجاشیان،

112 حویان، عِرقیان، سینیان،

113 اروادیان، صماریان و حماتیان.

114 قبایل مختلف کنعان از صیدون تا جرار که نزدیک غزه است و تا سدوم و عموره و اَدُمَه و زِبُیم که نزدیک لاشع است، پراگنده شدند.

115 اینها اولادۀ حام بودند که بصورت قبیلههای مختلف زندگی میکردند و هر قبیله برای خود زبان مخصوصی داشت.

116 سام، برادر بزرگ یافت، پدر تمام عبرانیان است.

117 پسران سام عبارت بودند از:  عیلام، آشور، اَرفَکشاد، لُود و آرام.

118 پسران آرام عبارت بودند از:  عوص، حول، جاتَر و ماش.

119 اَرفَکشاد پدر شَلح و شَلح پدر عِبِر بود.

120 عِبِر دو پسر داشت. اسم یکی فِلِج بود، زیرا در زمان او بود که مردم دنیا پراگنده شدند، و اسم دیگری یُقطان بود.

121 پسران یُقطان عبارت بودند از:  اَلمُوداد، شِلِف، حَزرموت، یارَح،

122 هدورام، اوزال، دِقله،

123 عوبال، اَبیمائیل، سِبا،

124 اوفیر، حویله و یوباب بود.

125 همۀ اینها از ناحیۀ میشا تا سَفاره که یکی از کوههای شرقی است، زندگی میکردند.

126 اینها اولادۀ سام بودند که در قبایل و سرزمینهای مختلف زندگی میکردند و هر قبیله با زبان مخصوص خود شان تکلم میکردند.

127 همۀ این افراد، بر طبق نسب نامههای شان، پسران نوح بودند که بعد از طوفان تمام ملتهای روی زمین به وسیلۀ آنها بوجود آمد.

128 اینها هستند نسل‌ سام‌ و حام‌ و یافث‌، پسران‌ نوح‌، که‌ بعد از طوفان‌ متولد شدند:

129 پسران‌ یافث‌ عبارت‌ بودند از: جومر، ماجوج‌، مادای‌، یاوان‌، توبال‌، ماشَک‌ و تیراس‌.

130 پسران‌ جومر: اَشکناز، ریفات‌ و توجَرمِه‌.

131 پسران‌ یاوان‌: الیشه‌، ترشیش‌، کتیم‌ و رودانیم‌.

132 فرزندان‌ این‌ افراد بتدریج‌ در سواحل‌ و جزایردنیاپخش‌ شدند و اقوامی‌ را با زبانهای‌ گوناگون‌ به‌ وجود آوردند.

133 پسران‌ حام‌ عبارت‌ بودند از: کوش‌، مصرایم‌، فوط‌ و کنعان‌.

134 پسران‌ کوش‌: سبا، حویله‌، سبته‌، رعمه‌ و سبتکا. پسران‌ رعمه‌: شبا و ددان‌.

135 یکی‌ از فرزندان‌ کوش‌، شخصی‌ بود به‌ نام‌ نمروُد که‌ در دنیا، دلاوری‌ بزرگ‌ و معروف‌ گشت‌.

136 او با قدرتی‌ که‌ خداوند به‌ وی‌ داده‌ بود، تیرانداز ماهری‌ شد؛ از این‌ جهت‌، وقتی‌ می‌خواهند از مهارتِ تیراندازی کسی‌ تعریف‌ کنند، می‌گویند: «خداوند تو را در تیراندازی‌ مانند نمرود گرداند.»

137 قلمرو فرمانروایی‌ او ابتدا شامل‌ بابل‌، ارک‌، اکدوکلنه‌ در سرزمین‌ شنعار بود.

138 ولی‌ بعد کشور آشور را نیز به‌ قلمرو خود در آورد

139 و نینوا، رحوبوت‌ عیر، کالح‌ و ریسن‌ را (واقع‌ در بین‌ نینوا و کالح‌) که‌ با هم‌ شهر بزرگی‌ را تشکیل‌ می‌دادند، در آن‌ کشور بنا کرد.

140 مصرایم‌، جد اقوام‌ زیر بود:

141 لودی‌ها، عنامیها، لهابیها، نفتوحیها، فتروسیها، کسلوحیها (که‌ فلسطینیها از این‌ قوم‌ به‌ وجود آمدند) و کفتوریها.

142 صیدون‌ پسر ارشد کنعان‌ بود و از کنعان‌ اقوام‌ زیر به‌ وجود آمدند:

143 حیتّی‌ها، یبوسی‌ها، اموری‌ها، جرجاشی‌ها، حوّی‌ها، عرقی‌ها، سینی‌ها، اروادی‌ها، صماری‌ها و حماتی‌ها.

144 فرزندان‌ کنعان‌ از سرزمین‌ صیدون‌

145 بسمت‌ جرار تا غزه‌ و بطرف‌ سدوم‌ و عموره‌

146 و ادمه‌ و صبوئیم‌ تا به‌ لاشع‌ پراکنده‌ شدند.

147 اینها نسل‌ حام‌ بودند که‌ در قبایل‌ و سرزمینهای‌ خود زندگی‌ می‌کردند و هر یک‌ زبان‌ خاص‌ خود را داشتند.

148 از نسل‌ سام‌، که‌ برادر بزرگ‌ یافث‌ بود، عابر به‌ وجودآمد (عابر جد عبرانیان‌ است‌).

149 این‌ است‌ اسامی‌ پسران‌ سام‌: عیلام‌، آشور، ارفکشاد، لود و ارام‌.

150 اینانند پسران‌ ارام‌: عوص‌، حول‌، جاتر و ماشک‌.

151 ارفکشاد پدر شالح‌، و شالح‌ پدر عابر بود.

152 عابر صاحب‌ دو پسر شد به‌ نامهای‌: فالح‌ (یعنی‌ «تفرقه‌» زیرا در زمان‌ او بود که‌ مردم‌ دنیا متفرق‌ شدند) و یقطان‌.

153 الموداد، شالف‌، حضرموت‌، یارح‌، هدورام‌،

154 اوزال‌، دقله‌، عوبال‌، ابیمائیل‌، شبا،

155 اوفیر، حویله‌ و یوباب‌ پسران‌ یقطان‌ بودند.

156 ایشان‌ از نواحی‌ میشا تا کوهستانهای‌ شرقی‌ سفاره‌ پراکنده‌ بودند

157 و در آنجا زندگی‌ می‌کردند.

158 اینها بودند فرزندان‌ سام‌ که‌ در قبایل‌ و سرزمینهای‌ خود زندگی‌ می‌کردند و هر یک‌ زبان‌ خاص‌ خود را داشتند.

159 همه‌ افرادی‌ که‌ در بالا نام‌ برده‌ شدند، از نسل‌ نوح‌ بودند که‌ بعد از طوفان‌، در دنیا پخش‌ شدند و ملل‌ گوناگون‌ را به‌ وجود آوردند.

Chapter 11

1 و تمام‌ جهان‌ را یک‌ زبان‌ و یک‌ لغت‌ بود.

2 و واقع‌ شد که‌ چون‌ از مشرق‌ کوچ‌ می‌کردند، همواری‌ای‌ در زمین‌ شنعار یافتند و در آنجا سکنی‌ گرفتند.

3 و به‌ یکدیگر گفتند: «بیایید، خشتها بسازیم‌ و آنها را خوب‌ بپزیم‌.» و ایشان‌ را آجر به‌ جای‌ سنگ‌ بود، و قیر به‌ جای‌ گچ‌.

4 و گفتند: «بیایید شهری‌ برای‌ خود بنا نهیم‌، و برجی‌ را که‌ سرش‌ به‌ آسمان‌ برسد، تا نامی‌ برای‌ خویشتن‌ پیدا کنیم‌، مبادا بر روی‌ تمام‌ زمین‌ پراکنده‌ شویم‌.»

5 و خداوند نزول‌ نمود تا شهر و برجی‌ را که‌ بنی‌آدم‌ بنا می‌کردند، ملاحظه‌ نماید.

6 و خداوند گفت‌: «همانا قوم‌ یکی‌ است‌ و جمیع‌ ایشان‌ را یک‌ زبان‌ و این‌ کار را شروع‌ کرده‌اند، و الان‌ هیچ‌ کاری‌ که‌ قصد آن‌ بکنند، از ایشان‌ ممتنع‌ نخواهد شد.

7 اکنون‌ نازل‌ شویم‌ و زبان‌ ایشان‌ را در آنجا مشوش‌ سازیم‌ تا سخن‌ یکدیگر را نفهمند.»

8 پس‌ خداوند ایشان‌ را از آنجا بر روی‌ تمام‌ زمین‌ پراکنده‌ ساخت‌ و از بنای‌ شهر باز ماندند.

9 از آن‌ سبب‌ آنجا را بابل‌ نامیدند، زیرا که‌ در آنجا خداوند لغت‌ تمامی‌ اهل‌ جهان‌ را مشوش‌ ساخت‌. و خداوند ایشان‌ را از آنجا بر روی‌ تمام‌ زمین‌ پراکنده‌ نمود.

10 این‌ است‌ پیدایش‌ سام‌. چون‌ سام‌ صد ساله‌ بود، اَرْفَکشاد را دو سال‌ بعد از طوفان‌ آورد.

11 و سام‌ بعد از آوردن‌ ارفکشاد، پانصد سال‌ زندگانی‌کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

12 و ارفکشاد سی‌ و پنج‌ سال‌ بزیست‌ و شالح‌ را آورد.

13 و ارفکشاد بعد از آوردن‌ شالح‌، چهار صد و سه‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

14 و شالح‌ سی‌ سال‌ بزیست‌، و عابر را آورد.

15 و شالح‌ بعد از آوردن‌ عابر، چهارصد و سه‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

16 و عابر سی‌ و چهار سال‌ بزیست‌ و فالج‌ را آورد.

17 و عابر بعد از آوردن‌ فالج‌، چهار صد و سی‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

18 و فالِج‌ سی‌ سال‌ بزیست‌، و رَعُو را آورد.

19 و فالج‌ بعد از آوردن‌ رعو، دویست‌ و نه‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

20 و رعو سی‌ و دو سال‌ بزیست‌، و سروج‌ را آورد.

21 و رعو بعد از آوردن‌ سَرُوْج‌، دویست‌ و هفت‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

22 و سروج‌ سی‌ سال‌ بزیست‌، و ناحور را آورد.

23 و سروج‌ بعد از آوردن‌ ناحور، دویست‌ سال‌ بزیست‌ و پسران‌ و دختران‌ آورد.

24 و ناحور بیست‌ و نه‌ سال‌ بزیست‌، و تارح‌ را آورد.

25 و ناحور بعد از آوردن‌ تارح‌، صد و نوزده‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

26 و تارح‌ هفتاد سال‌ بزیست‌، و اَبرام‌ و ناحور و هاران‌ را آورد.

27 و این‌ است‌ پیدایش‌ تارح‌ که‌ تارح‌، ابرام‌ و ناحور و هاران‌ را آورد، و هاران‌، لوط را آورد.

28 و هاران‌ پیش‌ پدر خود، تارَح‌ در زادبوم‌ خویش‌ در اورِ کلدانیان‌ بمرد.

29 و ابرام‌ و ناحور زنان‌ برای‌ خود گرفتند. زن‌ ابرام‌ را سارای‌ نام‌ بود. و زن‌ ناحور را مِلکَه‌ نام‌ بود، دختر هاران‌، پدر مِلکَه‌ و پدر یسکَه.

30 اما سارای‌ نازاد مانده‌، ولدی‌ نیاورد.

31 پس‌ تارح‌ پسر خود ابرام‌، و نوادۀ خود لوط‌، پسر هاران‌، و عروس‌ خود سارای‌، زوجۀ پسرش‌ ابرام‌ را برداشته‌، با ایشان‌ از اور کلدانیان‌ بیرون‌ شدند تا به‌ ارض‌ کنعان‌ بروند، و به‌ حران‌ رسیده‌، در آنجا توقف‌ نمودند.

32 و مدت‌ زندگانی‌ تارح‌، دویست‌ و پنج‌ سال‌ بود، و تارح‌ در حران‌ مرد.

33 و اما، تمامی زمین را یک زبان و یک گفتار بود.

34 و چون مردم از مشرق کوچ می‌کردند، در سرزمین شِنعار دشتی هموار یافتند و در آنجا ساکن شدند.

35 آنان به یکدیگر گفتند: «بیایید خشتها بزنیم و آنها را خوب بپزیم.» ایشان را خشت به‌جای سنگ و قیر به‌جای ملات بود.

36 آنگاه گفتند: «بیایید شهری برای خود بسازیم و برجی که سر بر آسمان ساید، و نامی برای خود پیدا کنیم، مبادا بر روی تمامی زمین پراکنده شویم.»

37 اما خداوند فرود آمد تا شهر و برجی را که بنی‌آدم بنا می‌کردند، ببیند.

38 و خداوند گفت: «اینک آنان قومی یگانه‌اند و ایشان را جملگی یک زبان است و این تازه آغازِ کارِ آنهاست؛ و دیگر هیچ کاری که قصد آن بکنند، از ایشان بازداشته نخواهد شد.

39 اکنون فرود آییم و زبان ایشان را مغشوش سازیم تا سخن یکدیگر را درنیابند.»

40 پس خداوند آنان را از آنجا بر روی تمامی زمین پراکنده ساخت و از ساختن شهر بازایستادند.

41 از این‌رو آنجا را بابل نامیدند، زیرا در آنجا خداوند زبان همۀ جهانیان را مغشوش ساخت. از آنجا، خداوند ایشان را بر روی تمامی زمین پراکنده کرد.

42 این است تاریخچۀ نسل سام: چون سام صد ساله بود، دو سال پس از توفان، اَرفَکشاد را آورد؛

43 و سام پس از آوردن اَرفَکشاد، پانصد سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

44 اَرفَکشاد سی و پنج ساله بود که شالح را آورد؛

45 و اَرفَکشاد پس از تولد شالح، چهارصد و سه سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

46 شالح سی ساله بود که عِبِر را آورد؛

47 و شالح پس از آوردن عِبِر، چهارصد و سه سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

48 عِبِر سی و چهار ساله بود که فالِج را آورد؛

49 و عِبِر پس از آوردن فالِج، چهارصد و سی سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

50 فالِج سی ساله بود که رِعو را آورد؛

51 و فالِج پس از آوردن رِعو، دویست و نه سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

52 رِعو سی و دو ساله بود که سِروج را آورد؛

53 و رِعو پس از آوردن سِروج، دویست و هفت سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

54 سِروج سی ساله بود که ناحور را آورد؛

55 و سِروج پس از آوردن ناحور، دویست سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

56 ناحور بیست و نه ساله بود که تارح را آورد؛

57 و ناحور پس از آوردن تارح، صد و نوزده سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

58 تارح هفتاد ساله بود که اَبرام و ناحور و هاران را آورد.

59 این است تاریخچۀ نسل تارح: تارح، اَبرام و ناحور و هاران را آورد، و هاران لوط را آورد.

60 هاران نزد پدر خود تارح، در زادگاه خویش، اورِ کلدانیان، درگذشت.

61 اَبرام و ناحور زن اختیار کردند. نام زن اَبرام سارای، و نام زن ناحور مِلکَه بود، دخترِ هاران، که پدر مِلکَه و یِسکَه بود.

62 و اما سارای نازا بود و فرزندی نداشت.

63 تارح پسر خود اَبرام، و نوۀ خود لوط، پسر هاران، و عروس خود سارای، همسر پسرش اَبرام را برگرفت، و ایشان با هم از اورِ کلدانیان به‌در آمدند تا به سرزمین کنعان بروند، ولی چون به حَران رسیدند، در آنجا اقامت گزیدند.

64 روزهای زندگانی تارح دویست و پنج سال بود، و تارح در حَران درگذشت.

65 در آن زمان مردم سراسر جهان فقط يک زبان داشتند و كلمات آنها يكي بود.

66 وقتی که از مشرق کوچ می‌کردند، به دشت همواری در سرزمین شنعار رسیدند و در آنجا ساکن شدند.

67 آنها به یکدیگر گفتند: «بیایید خشت بزنیم و آنها را خوب بپزیم.» آنها به جای سنگ، آج، و به جای گچ، قیر داشتند.

68 پس به یکدیگر گفتند: «بیایید شهری برای خود بسازیم و بُرجی بنا کنیم که سرش به آسمان برسد و به این وسیله نام خود را مشهور بسازیم. مبادا در روی زمین پراکنده شویم.»

69 بعد از آن، خداوند پایین آمد تا شهر و بُرجی را که آن مردم ساخته بودند، ببیند.

70 آنگاه فرمود: «حال دیگر تمام این مردم، یکی هستند و زبانشان هم یکی است. این تازه اول کار آنهاست و هیچ کاری نیست که انجام آن برای آنها غیر ممکن باشد.

71 پس به پايين برويم و وحدت زبان آنها را از بين ببريم تا زبان يكديگر را نفهمند.»

72 پس خداوند آنها را در سراسر روي زمين پراكنده كرد و آنها نتوانستند آن شهر را بسازند.

73 اسم آن شهر را بابل گذاشتند، چونكه خداوند در آنجا وحدت زبان تمام مردم را از بين برد و آنها را در سراسر روي زمين پراكنده كرد.

74 اینها فرزندان سام بودند: دو سال بعد از توفان، وقتی که سام صد ساله بود، پسرش ارفکشاد به دنیا آمد.

75 بعد از آن پانصد سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

76 وقتي ارفكشاد سي و پنج ساله بود، پسرش شالح به دنيا آمد.

77 بعد از آن چهارصد و سه سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

78 وقتي شالح سي ساله بود، پسرش عابر به دنيا آمد.

79 بعد از آن چهارصد و سه سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

80 وقتي عابر سي و چهار ساله بود، پسرش فالج به دنيا آمد.

81 بعد از آن چهارصد و سي سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

82 وقتي فالج سي ساله بود، پسرش رعو به دنيا آمد.

83 بعد از آن دویست و نه سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

84 وقتي رعو سي و دو ساله بود، پسرش سروج به دنيا آمد.

85 بعد از آن دویست و هفت سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

86 وقتي سروج سي ساله بود، پسرش ناحور به دنيا آمد.

87 بعد از آن دویست سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

88 وقتي ناحور بيست و نه ساله بود، پسرش تارح به دنيا آمد.

89 بعد از آن صد و نوزده سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

90 بعد از اینکه تارح هفتاد ساله شد، پسران او اَبرام، ناحور و هاران به دنیا آمدند.

91 اینها فرزندان تارح هستند: تارح پدر اَبرام، ناحور و هاران بود و هاران پدر لوط بود.

92 هاران در زادگاه خود در اورکلدانیان -هنگامی که هنوز پدرش زنده بود- مرد.

93 اَبرام با ساراي ازدواج كرد و ناحور با مِلكَه دختر هاران ازدواج نمود. هاران پدر يسكه هم بود.

94 امّا ساراي نازا بود و فرزندي به دنيا نياورد.

95 تارح، پسرش اَبرام و نوه‌اش لوط پسر هاران و عروسش سارای زن اَبرام را برداشت و با آنها از اورکلدانیان به طرف سرزمین کنعان بیرون رفت. آنها رفتند تا به حرّان رسیدند و در آنجا اقامت کردند.

96 تارح در آنجا در سن دويست و پنج سالگي مرد.

97 در آن زمان مردم سراسر جهان فقط یک زبان داشتند و کلمات آنها یکی بود.

98 وقتی که از مشرق کوچ میکردند، به زمین همواری در سرزمین شِنعار رسیدند و در آنجا ساکن شدند.

99 آنها به یکدیگر گفتند:  «بیائید خشت بسازیم و آنها را خوب پخته کنیم.» آنها بجای سنگ از خشت و بجای گچ از قیر استفاده کردند.

100 پس به یکدیگر گفتند:  «بیائید شهری برای خود بسازیم و برجی بنا کنیم که سرش به آسمان برسد و بدینوسیله نام خود را جاودان بسازیم. مبادا در روی زمین پراگنده شویم.»

101 بعد از آن خداوند پائین آمد تا شهر و برجی را که آن مردم ساخته بودند، ببیند.

102 آنگاه فرمود:  «حالا دیگر تمام این مردم متحد شدند و زبان شان هم یکی است. این هنوز شروع کار آنها است. و هیچ کاری نیست که انجام آن برای آنها غیر ممکن باشد.

103 پس پائین برویم و وحدت زبان آنها را از بین ببریم تا زبان یکدیگر را نفهمند.»

104 پس خداوند آنها را در سراسر روی زمین پراگنده کرد و آنها نتوانستند آن شهر را بسازند.

105 اسم آن شهر را بابل گذاشتند، چونکه خداوند در آنجا وحدت زبان تمام مردم را از بین برد و آنها را در سراسر روی زمین پراگنده کرد.

106 اینها فرزندان سام بودند. دو سال بعد از طوفان، وقتی که سام صد ساله بود، پسرش اَرفَکشاد به دنیا آمد.

107 بعد از آن پنجصد سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

108 وقتی اَرفَکشاد سی و پنج ساله بود، پسرش شَلح به دنیا آمد.

109 بعد از آن چهارصد و سه سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

110 وقتی شَلح سی ساله بود، پسرش عِبِر به دنیا آمد.

111 بعد از آن چهارصد و سه سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

112 وقتی عِبِر سی و چهار ساله بود، پسرش فِلِج به دنیا آمد.

113 بعد از آن چهارصد و سی سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

114 وقتی فِلِج سی ساله بود، پسرش رَعو به دنیا آمد.

115 بعد از آن دوصد و نه سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

116 وقتی رَعو سی و دو ساله بود، پسرش سِروج به دنیا آمد.

117 بعد از آن دوصد و هفت سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

118 وقتی سِروج سی ساله بود، پسرش ناحور به دنیا آمد.

119 بعد از آن دوصد سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

120 وقتی ناحور بیست و نه ساله بود، پسرش تارح به دنیا آمد.

121 بعد از آن یکصد و نزده سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

122 بعد از اینکه تارح هفتاد ساله شد پسران او ابرام، ناحور و هاران به دنیا آمدند.

123 اینها فرزندان تارح هستند:  تارح پدر ابرام، ناحور و هاران بود و هاران پدر لوط بود.

124 هاران در جای تولد خود در اور کلدانیان، هنگامی که هنوز پدرش زنده بود، مُرد.

125 ابرام با سارای ازدواج کرد و ناحور با مِلکه دختر هاران ازدواج نمود. هاران پدر یِسکه هم بود.

126 اما سارای نازا بود و فرزندی به دنیا نیاورد.

127 تارح، پسرش ابرام و نواسهاش لوط، پسر هاران، و عروسش سارای، زن ابرام را، گرفت و با آنها از اور کلدانیان بطرف سرزمین کنعان بیرون رفت. آنها رفتند تا به حَران رسیدند و در آنجا اقامت کردند.

128 تارح در آنجا به سن دوصد و پنج سالگی مُرد.

129 در آن‌ روزگار همه‌ مردم‌ جهان‌ به‌ یک‌ زبان‌ سخن‌ می‌گفتند.

130 جمعیت‌ دنیا رفته‌رفته‌ زیاد می‌شد و مردم‌ بطرف‌ شرق‌ کوچ‌ می‌کردند. آنها سرانجام‌ به‌ دشتی‌ وسیع‌ و پهناور در بابل‌ رسیدند و در آنجا سکنی‌ گزیدند.

131 مردمی‌ که‌ در آنجا می‌زیستند با هم‌ مشورت‌ کرده‌، گفتند: «بیایید شهری‌ بزرگ‌ بنا کنیم‌ و برجی‌ بلند در آن‌ بسازیم‌ که‌ سرش‌ به‌ آسمان‌ برسد تا نامی‌ برای‌ خود پیدا کنیم‌.

132 بنای‌ این‌ شهر و برج‌ مانع‌ پراکندگی‌ ما خواهد شد.» برای‌ بنای‌ شهر و برج‌ آن‌ خشتهای‌ پخته‌ تهیه‌ نمودند. از این‌ خشتها بجای‌ سنگ‌ و از قیر بجای‌ گچ‌ استفاده‌ کردند.

133 اما هنگامی‌ که‌ خداوند به‌ شهر و برجی‌ که‌ در حال‌ بنا شدن‌ بود نظر انداخت‌، گفت‌: «زبان‌ همه‌ مردم‌ یکی‌است‌ و متحد شده‌، این‌ کار را شروع‌ کرده‌اند.

134 اگر اکنون‌ از کار آنها جلوگیری‌ نکنیم‌، در آینده‌ هر کاری‌ بخواهند انجام‌ خواهند داد.

135 پس‌ زبان‌ آنها را تغییر خواهیم‌ داد تا سخن‌ یکدیگر را نفهمند.»

136 این‌ اختلافِ زبان‌ موجب‌ شد که‌ آنها از بنای‌ شهر دست‌ بردارند؛ و به‌ این‌ ترتیب‌ خداوند ایشان‌ را روی‌ زمین‌ پراکنده‌ ساخت‌.

137 از این‌ سبب‌ آنجا را بابل‌ (یعنی‌ «اختلاف‌») نامیدند، چون‌ در آنجا بود که‌ خداوند در زبان‌ آنها اختلاف‌ ایجاد کرد و ایشان‌ را روی‌ زمین‌ پراکنده‌ ساخت‌.

138 این‌ است‌ نسل‌ سام‌: دو سال‌ بعد از طوفان‌، وقتی‌ سام‌ صد ساله‌ بود، پسرش‌ ارفکشاد به‌ دنیا آمد.

139 پس‌ از آن‌ سام‌ پانصد سال‌ دیگر زندگی‌ کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

140 وقتی‌ ارفکشاد سی‌ و پنج‌ ساله‌ بود، پسرش‌ شالح‌ متولد شد و پس‌ از آن‌،

141 ارفکشاد چهارصد و سه سال‌ دیگر زندگی‌ کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

142 وقتی‌ شالح‌ سی‌ ساله‌ بود، پسرش‌ عابر متولد شد.

143 بعد از آن‌ شالح‌ چهارصد و سه سال‌ دیگر زندگی‌ کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

144 وقتی‌ عابرسی‌ و چهار ساله‌ بود، پسرش‌ فالج‌ متولد شد.

145 پس‌ از آن‌، عابر چهارصد و سی سال‌ دیگر زندگی‌ کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

146 فالج‌ سی‌ ساله‌ بود که‌ پسرش‌ رعو متولد شد.

147 پس‌ از آن‌، او دویست و نه سال‌ دیگر زندگی‌ کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

148 وقتی‌ رعو سی‌ و دوساله‌ بود، پسرش‌ سروج‌ متولد شد.

149 پس‌ از آن‌، رعو دویست و هفت سال‌ دیگر زندگی‌ کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

150 وقتی‌ سروج‌ سی‌ ساله‌ بود، پسرش‌ ناحور به‌دنیا آمد.

151 پس‌ از آن‌ سروج‌ دویست سال‌ دیگر زندگی‌ کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

152 ناحور در موقع‌ تولدِ پسرش‌ تارح‌، بیست‌ و نه‌ سال‌ داشت‌،

153 و صد و نوزده سال‌ دیگر زندگی‌ کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

154 تارح‌ پس‌ از هفتاد سالگی‌ صاحب‌ سه‌ پسر شد به‌ نامهای‌ ابرام‌، ناحور و هاران‌.

155 هاران‌ پسری‌ داشت‌ به‌ نام‌ لوط‌.

156 هاران‌ در همانجایی‌ که‌ به‌ دنیا آمده‌ بود (یعنی‌ اور کلدانیان‌) در برابر چشمان‌ پدرش‌ در سن‌ جوانی‌ درگذشت‌.

157 ابرام‌ با خواهر ناتنی‌ خود سارای‌، و ناحور با برادرزاده‌ خویش‌ مِلکه‌ ازدواج‌ کردند. (مِلکه‌ دختر هاران‌ بود و برادرش‌ یسکا نام‌ داشت‌.)

158 سارای‌ نازا بود و فرزندی‌ نداشت‌.

159 تارح‌ پسرش‌ ابرام‌، نوه‌اش‌ لوط‌ و عروسش‌ سارای‌ را با خود برداشت‌ و اورکلدانیان‌ را به‌ قصد کنعان‌ ترک‌ گفت‌. اما وقتی‌ آنها به‌ شهر حران‌ رسیدند در آنجا ماندند.

160 تارح‌ در سن‌ دویست و پنج سالگی‌ در حران‌ درگذشت‌.

Chapter 12

1 و خداوند به‌ ابرام‌ گفت‌: «از ولایت‌ خود، و از مولد خویش‌ و از خانۀ پدر خود بسوی‌ زمینی‌ که‌ به‌ تو نشان‌ دهم‌ بیرون‌ شو،

2 و از تو امتی‌ عظیم‌ پیدا کنم‌ و تو را برکت‌ دهم‌، و نام‌ تو را بزرگ‌ سازم‌، و تو برکت‌ خواهی‌ بود.

3 و برکت‌ دهم‌ به‌ آنانی‌ که‌ تو را مبارک‌ خوانند، و لعنت‌ کنم‌ به‌ آنکه‌ تو را ملعون‌ خواند. و از تو جمیع‌ قبایل‌ جهان‌ برکت‌ خواهند یافت‌.»

4 پس‌ ابرام‌، چنانکه‌ خداوند بدو فرموده‌ بود، روانه‌ شد. و لوط همراه‌ وی‌ رفت‌. و ابرام‌ هفتاد و پنج‌ ساله‌ بود، هنگامی‌ که‌ از حَرّان‌ بیرون‌ آمد.

5 و ابرام‌ زن‌ خود سارای‌، و برادرزادۀ خود لوط‌، و همۀ اموال‌ اندوختۀ خود را با اشخاصی‌ که‌ در حران‌ پیدا کرده‌ بودند، برداشته‌، به‌ عزیمت‌ زمین‌ کنعان‌ بیرون‌ شدند، و به‌ زمین‌ کنعان‌ داخل‌ شدند.

6 و ابرام‌ در زمین‌ می‌گشت‌ تا مکان‌ شکیم‌ تا بلوطستان‌ موره‌. و در آنوقت‌ کنعانیان‌ در آن‌ زمین‌ بودند.

7 و خداوند بر اَبرام‌ ظاهر شده‌، گفت‌: «به‌ ذریت‌ تو این‌ زمین‌ را می‌بخشم‌.» و در آنجا مذبحی‌ برای‌ خداوند که‌ بر وی‌ ظاهر شد، بنا نمود.

8 پس‌، از آنجا به‌ کوهی‌ که‌ به‌ شرقی‌ بیت‌ئیل‌ است‌، کوچ‌ کرده‌، خیمۀ خود را برپا نمود. و بیت‌ئیل‌ بطرف‌ غربی‌ و عای‌ بطرف‌ شرقی‌ آن‌ بود. و در آنجا مذبحی‌ برای‌ خداوند بنا نمود و نام‌ یهوه‌ را خواند.

9 و ابرام‌ طی‌ مراحل‌ و منازل‌ کرده‌، به‌ سمت‌ جنوب‌ کوچید.

10 و قحطی‌ در آن‌ زمین‌ شد، و ابرام‌ به‌ مصر فرود آمد تا در آنجا بسر برد، زیرا که‌ قحط‌ در زمین‌ شدت‌ می‌کرد.

11 و واقع‌ شد که‌ چون‌ نزدیک‌ به‌ ورود مصر شد، به‌ زن‌ خود سارای‌ گفت‌: «اینک‌ می‌دانم‌ که‌ تو زن‌ نیکومنظر هستی.

12 همانا چون‌ اهل‌ مصر تو را بینند، گویند: "این‌ زوجۀ اوست‌." پس‌ مرا بکشند و تو را زنده‌ نگاه‌ دارند.

13 پس‌ بگو که‌ تو خواهر من‌ هستی‌ تا به‌ خاطر تو برای‌ من‌ خیریت‌ شود و جانم‌ بسبب‌ تو زنده‌ ماند.»

14 و به‌ مجرد ورود ابرام‌ به‌ مصر، اهل‌ مصر آن‌ زن‌ را دیدند که‌ بسیار خوش‌منظر است‌.

15 و امرای‌ فرعون‌ او را دیدند، و او را در حضور فرعون‌ ستودند. پس‌ وی‌ را به‌ خانۀ فرعون‌ در آوردند.

16 و بخاطر وی‌ با ابرام‌ احسان‌ نمود، و او صاحب‌ میشها و گاوان‌ و حماران‌ و غلامان‌ و کنیزان‌ و ماده‌ الاغان‌ و شتران‌ شد.

17 و خداوند فرعون‌ و اهل‌ خانۀ او را بسبب‌ سارای‌، زوجۀ ابرام‌ به‌ بلایای‌ سخت‌ مبتلا ساخت‌.

18 و فرعون‌ ابرام‌ را خوانده‌، گفت‌: «این‌ چیست‌ که‌ به‌ من‌ کردی‌؟ چرا مرا خبر ندادی‌ که‌ او زوجۀ توست‌؟

19 چرا گفتی‌: او خواهر منست‌، که‌ او را به‌ زنی‌ گرفتم‌؟ و الان‌، اینک‌ زوجۀ تو. او را برداشته‌، روانه‌ شو!»

20 آنگاه‌ فرعون‌ در خصوص‌ وی‌، کسان‌ خود را امر فرمود تا او را با زوجه‌اش‌ و تمام‌ مایملکش‌ روانه‌ نمودند.

21 خداوند به اَبرام گفته بود: «از سرزمین خویش و از نزد خویشان خود و از خانۀ پدرت بیرون آمده، به سرزمینی که به تو نشان خواهم داد، برو.

22 از تو قومی بزرگ پدید خواهم آورد و تو را برکت خواهم داد؛ نام تو را بزرگ خواهم ساخت و تو برکت خواهی بود.

23 برکت خواهم داد به کسانی که تو را برکت دهند، و لعنت خواهم کرد کسی را که تو را لعنت کند؛ و به‌واسطۀ تو همۀ طوایف زمین برکت خواهند یافت.»

24 پس اَبرام، چنان که خداوند بدو فرموده بود، روانه شد؛ و لوط نیز همراه او رفت. اَبرام هفتاد و پنج ساله بود که از حَران بیرون آمد.

25 او همسر خود سارای، برادرزادۀ خود لوط، و همۀ اموالِ اندوختۀ خویش را با اشخاصی که در حَران به‌دست آورده بودند، برگرفت و به مقصد سرزمین کنعان به‌راه افتاد، و به کنعان رسید.

26 اَبرام در آن سرزمین تا محل بلوطِ مورِه، در شِکیم، پیش رفت. در آن زمان، کنعانیان در آن سرزمین بودند.

27 آنگاه خداوند بر اَبرام ظاهر شد و فرمود: «به نسل تو این سرزمین را می‌بخشم.» پس در آنجا برای خداوند، که بر او ظاهر شده بود، مذبحی ساخت.

28 سپس از آنجا به ناحیۀ کوهستانی که در شرق بیت‌ئیل است کوچ کرد و خیمۀ خویش را بر پا داشت، به‌گونه‌ای که بیت‌ئیل به جانب غرب و عای به جانب شرق آن بود. او در آنجا مذبحی برای خداوند ساخت و نام خداوند را خواند.

29 سپس اَبرام از محلی به محل دیگر کوچ کرده، به‌سوی نِگِب پیش رفت.

30 و اما در آن سرزمین قحطی شد، و اَبرام به مصر رفت تا مدتی در آنجا به سر بَرد، چرا که قحطی شدید بود.

31 نزدیک ورود به مصر، اَبرام به همسر خویش سارای گفت: «می‌دانم که تو زنی زیباروی هستی.

32 مصریان چون تو را بینند، خواهند گفت: ”این زن اوست.“ آنگاه مرا خواهند کشت ولی تو را زنده نگاه خواهند داشت.

33 پس بگو خواهر من هستی، تا به‌خاطر تو برای من نیکو شود، و جانم به‌سبب تو زنده بماند.»

34 چون اَبرام به مصر درآمد، مصریان آن زن را دیدند که بسیار زیبا بود.

35 و چون امیرانِ فرعون سارای را دیدند، وی را نزد فرعون ستودند. پس آن زن را به خانۀ فرعون بردند.

36 فرعون به‌خاطر او به اَبرام احسان کرد، و اَبرام صاحب گله‌ها و رمه‌ها، الاغهای نر و ماده، غلامان و کنیزان، و شتران شد.

37 اما خداوند، به‌خاطر سارای همسر اَبرام، فرعون و اهل خانه‌اش را به بلایای سخت مبتلا کرد.

38 پس فرعون اَبرام را فرا خواند و گفت: «این چه کاری است که در حق من کردی؟ چرا به من نگفتی که او همسر توست؟

39 چرا گفتی: ”خواهر من است،“ که او را به زنی گرفتم؟ اینک، این همسرت. او را برگیر و برو!»

40 آنگاه فرعون دربارۀ اَبرام فرمانهایی به افراد خود داد، و آنها او را با همسر و هر‌آنچه داشت روانه کردند.

41 خداوند به اَبرام فرمود: «وطن خود، بستگانت و خانة پدری خود را ترک کن و به طرف سرزمینی که به تو نشان می‌دهم برو.

42 من به تو قومی کثیر خواهم داد و آنان ملّتی بزرگ خواهند شد. من تو را برکت خواهم داد و نام تو مشهور و معروف خواهد شد، لذا تو خودت مایة برکت خواهی بود.

43 «به کسانی که تو را برکت دهند، برکت خواهم داد. امّا به کسانی که تو را لعنت کنند، لعنت خواهم کرد، و به وسیلة تو همة ملّتها را برکت خواهم داد.»

44 همان طور كه خداوند فرموده بود، هنگامي كه اَبرام هفتاد و پنج سال داشت از حرّان خارج شد. لوط هم همراه او بود.

45 اَبرام زن خود سارای و لوط پسر برادرش-و تمام دارایی و غلامانی را که در حرّان به دست آورده بود، با خود برد و آنها به طرف سرزمین کنعان حرکت کردند. وقتی آنها به سرزمین کنعان رسیدند،

46 اَبرام در آنجا گشت تا به درخت مقدّس موره در زمین شکیم رسید. (در آن موقع کنعانیان هنوز در آن سرزمین زندگی می‌کردند.)

47 خداوند به اَبرام ظاهر شد و به او فرمود: «این سرزمینی است که من به نسل تو می‌دهم.» پس اَبرام در آنجا که خداوند خود را بر او ظاهر کرده بود، قربانگاهی بنا کرد.

48 بعد از آن او حرکت کرده به طرف تپّه‌های شرقی شهر بیت‌ئیل رفت و اردوی خود را بین بیت‌ئیل در مغرب و عای در مشرق بنا کرد. در آنجا نیز قربانگاهی برای خداوند بنا کرد و خداوند را پرستش نمود.

49 او دوباره از آنجا به جای دیگر کوچ کرد و به جنوب کنعان رفت.

50 امّا در کنعان قحطی بسیار شدیدی شده بود. به همین علّت، اَبرام باز هم به طرف جنوب رفت تا به مصر رسید تا برای مدّتی در آنجا زندگی کند.

51 وقتی به مرز مصر رسیدند، اَبرام به زن خود سارای گفت: «می‌دانم که تو زن زیبایی هستی،

52 پس، وقتی مصریان تو را با من ببینند و بفهمند که تو همسر من هستی، به همین دلیل مرا می‌کشند و تو را زنده نگاه می‌‌دارند.

53 پس به آنها بگو كه تو خواهر من هستي تا به خاطر تو مرا نكشند و با من به خوبي رفتار كنند.»

54 وقتی اَبرام از مرز گذشته به مصر داخل شد، مصریان دیدند که همسر او زیباست.

55 بعضي از درباريان ساراي را ديده و از زيبايي او به فرعون خبر دادند، پس او را به کاخ فرعون بردند.

56 پادشاه به خاطر سارای، با اَبرام بسیار خوب رفتار کرد و به او گلّه‌های گوسفند و بُز و گاو و الاغ و شتر و غلامان زیادی بخشید.

57 امّا به خاطر اینکه فرعون، سارای -زن اَبرام- را گرفته بود، خداوند بلاهایی سخت بر او و بر کسانی که در دربار او بودند، فرستاد.

58 پس فرعون به دنبال اَبرام فرستاد و از او پرسید: «این چه کاری بود که کردی؟ چرا به من نگفتی که این زن همسر توست؟

59 چرا گفتی که او خواهر توست و گذاشتی من او را به همسری خود بگیرم؟ این زن توست، او را بردار و از اینجا برو.»

60 فرعون به نوكران خود دستور داد و آنها اَبرام را با زنش و هرچه داشت برده از مصر بيرون كردند.

61 خداوند به ابرام فرمود:  «وطن اصلی و خویشاوندان و خانۀ پدری خود را ترک کن و به طرف سرزمینی که به تو نشان میدهم برو.

62 از تو قوم بزرگی میسازم و به تو برکت میدهم. نام تو مشهور و معروف میشود و تو خودت مایۀ برکت میگردی.

63 به کسانی که تو را برکت دهند برکت میدهم، اما کسانی که تو را لعنت کنند من آنها را لعنت میکنم. و بوسیلۀ تو همۀ ملتها را برکت میدهم.»

64 همان طور که خداوند فرموده بود، موقعی که ابرام هفتاد و پنج سال داشت از حَران خارج شد. لوط هم همراه او بود.

65 ابرام زن خود سارای و لوط، برادرزادهاش، و تمام دارائی و غلامانی را که در حَران بهدست آورده بود با خود برد و آنها به طرف سرزمین کنعان حرکت کردند.وقتی آنها به سرزمین کنعان رسیدند،

66 ابرام در کنار درخت مقدس موره در سرزمین شکیم رسید. (در آن موقع کنعانیان هنوز در آن سرزمین زندگی میکردند.)

67 خداوند به ابرام ظاهر شد و به او گفت:  «این سرزمینی است که من به نسل تو میبخشم.» پس ابرام در آنجا که خداوند خود را بر او ظاهر کرده بود قربانگاهی بنا کرد.

68 بعد از آنجا حرکت کرده به طرف تپههای شرقی شهر بیتئیل رفت و خیمههای خود را بین بیتئیل در مغرب و عای در مشرق بنا کرد. در آنجا نیز قربانگاهی برای خداوند ساخت و خداوند را پرستش نمود.

69 او دوباره از آنجا به جای دیگر کوچ کرد و به جنوب کنعان رفت.

70 اما در کنعان قحطی بسیار شدیدی آمده بود. به همین سبب ابرام باز هم به طرف جنوب رفت تا به مصر رسید تا برای مدتی در آنجا زندگی کند.

71 وقتی به سرحد مصر رسیدند، ابرام به زن خود سارای گفت:  «میدانم که تو زن زیبائی هستی،

72 پس، وقتی مصریان تو را با من ببینند و بفهمند که تو همسر من هستی، به همین دلیل مرا میکشند و تو را زنده نگاه میدارند.

73 پس به آنها بگو که تو خواهر من هستی، تا به خاطر تو مرا نکشند و با من به خوبی رفتار کنند.»

74 وقتی ابرام از سرحد گذشته به مصر داخل شد، مصریان دیدند که همسر او زیبا است.

75 بعضی از اهل دربار سارای را دیده و از زیبائی او به پادشاه خبر دادند، پس او را به قصر شاه بردند.

76 پادشاه به خاطر سارای، با ابرام بسیار خوب رفتار کرد و به او گلههای گوسفند و بز و گاو و خر و شتر و غلامان زیادی بخشید.

77 اما به خاطر اینکه پادشاه سارای زن ابرام را گرفته بود، خداوند بلاهای سخت بر او و بر کسانی که در دربار بودند فرستاد.

78 پس پادشاه به دنبال ابرام فرستاد و از او پرسید:  «این چه کاری بود که کردی؟ چرا به من نگفتی که این زن، همسر تو است؟

79 چرا گفتی که او خواهر تو است و گذاشتی من او را به همسری خود بگیرم؟ این زن تو است، او را بگیر و از اینجا برو.»

80 پادشاه به نوکران خود امر کرد و آنها ابرام را با زنش و هر چه داشت برده از مصر بیرون کردند.

81 خداوند به‌ ابرام‌ فرمود: «ولایت‌، خانه‌ پدری‌ و خویشاوندان‌ خود را رها کن‌ و به‌ سرزمینی‌ که‌ من‌ تو را بدانجا هدایت‌ خواهم‌ نمود برو.

82 من‌ تو را پدر امت‌ بزرگی‌ می‌گردانم‌. تو را برکت‌ می‌دهم‌ و نامت‌ را بزرگ‌ می‌سازم‌ و تو مایه‌ برکت‌ خواهی‌ بود.

83 آنانی‌ را که‌ به‌ تو خوبی‌ کنند برکت‌ می‌دهم‌، و آنانی‌ را که‌ به‌ تو بدی‌ نمایند لعنت‌ می‌کنم‌. همه‌ مردم‌ دنیا از تو برکت‌ خواهند یافت‌.»

84 پس‌ ابرام‌ طبق‌ دستور خداوند، روانه‌ شد و لوط‌ نیز همراه‌ او رفت‌. ابرام‌ هفتاد و پنج‌ ساله‌ بود که‌ حران‌ را ترک‌ گفت‌.

85 او همسرش‌ سارای‌ و برادرزاده‌اش‌ لوط‌، غلامان‌ و تمامی‌ دارایی‌ خود را که‌ در حران‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، برداشت‌ و به‌ کنعان‌ کوچ‌ کرد.

86 وقتی‌ به‌ کنعان‌ رسیدند، در کنار بلوطِ موره‌ واقع‌ در شکیم‌ خیمه‌ زدند. در آن‌ زمان‌ کنعانی‌ها در آن‌سرزمین‌ ساکن‌ بودند،

87 اما خداوند بر ابرام‌ ظاهر شده‌، فرمود: «من‌ این‌ سرزمین‌ را به‌ نسل‌ تو خواهم‌ بخشید.» پس‌ ابرام‌ در آنجا قربانگاهی‌ برای‌ خداوند که‌ بر او ظاهر شده‌ بود، بنا کرد.

88 سپس‌ از آنجا کوچ‌ کرده‌، به‌ سرزمین‌ کوهستانی‌ که‌ از طرف‌ غرب‌ به‌ بیت‌ئیل‌ و از طرف‌ شرق‌ به‌ عای‌ ختم‌ می‌شد، رفت‌. ابرام‌ در آن‌ محل‌ خیمه‌ زد و قربانگاهی‌ برای‌ خداوند بنا کرده‌، او را پرستش‌ نمود.

89 بدین‌ طریق‌ ابرام‌ با توقفهای‌ پی‌درپی‌ بسمت‌ جنوبِ کنعان‌ کوچ‌ کرد.

90 ولی‌ درآن‌ سرزمین‌ قحطی‌ شد، پس‌ ابرام‌ به‌ مصر رفت‌ تا در آنجا زندگی‌ کند.

91 وقتی‌ به‌ مرز سرزمین‌ مصر رسید به‌ سارای‌ گفت‌: «تو زن‌ زیبایی‌ هستی‌

92 و اگر مردم‌ مصر بفهمند که‌ من‌ شوهر تو هستم‌، برای‌ تصاحب‌ تو، مرا خواهند کُشت‌؛

93 اما اگر بگویی‌ خواهر من‌ هستی‌، بخاطر تو با من‌ به‌ مهربانی‌ رفتار خواهند کرد و جانم‌ در امان‌ خواهد بود.»

94 وقتی‌ وارد مصر شدند، مردم‌ آنجا دیدند که‌ سارای‌ زن‌ زیبایی‌ است‌.

95 عده‌ای‌ از درباریانِ فرعون‌، سارای‌ را دیدند و در حضور فرعون‌ از زیبایی‌ او بسیار تعریف‌ کردند. فرعون‌ دستور داد تا او را به‌ قصرش‌ ببرند.

96 آنگاه‌ فرعون‌ بخاطر سارای‌، هدایای‌ فراوانی‌ از قبیل‌ گوسفند و گاو و شتر و الاغ‌ و غلامان‌ و کنیزان‌ به‌ ابرام‌ بخشید.

97 اما خداوند، فرعون‌ و تمام‌ افراد قصر او را به‌ بلای‌ سختی‌ مبتلا کرد، زیرا سارای‌، زن‌ ابرام‌ را به‌ قصر خود برده‌ بود.

98 فرعونْ ابرام‌ را به‌ نزد خود فرا خواند و به‌ او گفت‌: «این‌ چه‌ کاری‌ بود که‌ با من‌ کردی‌؟ چرا به‌ من‌ نگفتی‌ که‌ سارای‌ زن‌ توست‌؟

99 چرا او را خواهر خود معرفی‌ کردی‌ تا او را به‌ زنی‌ بگیرم‌؟ حال‌ او را بردار و از اینجا برو.»

100 آنگاه‌ فرعون‌ به‌ مأموران‌ خود دستور داد تا ابرام‌ و همسرش‌ را با نوکران‌ و کنیزان‌ و هر آنچه‌ داشتند روانه‌ کنند.

Chapter 13

1 و ابرام‌ با زن‌ خود، و تمام‌ اموال‌ خویش‌،و لوط‌، از مصر به‌ جنوب‌ آمدند.

2 و ابرام‌ از مواشی‌ و نقره‌ و طلا، بسیار دولتمند بود.

3 پس‌، از جنوب‌، طی‌ منازل‌ کرده‌، به‌ بیت‌ئیل‌ آمد، بدانجایی‌ که‌ خیمه‌اش‌ در ابتدا بود، در میان‌ بیت‌ئیل‌ و عای‌،

4 به‌ مقام‌ آن‌ مذبحی‌ که‌ اول‌ بنا نهاده‌ بود، و در آنجا ابرام‌ نام‌ یهوه‌ را خواند.

5 و لوط را نیز که‌ همراه‌ ابرام‌ بود، گله‌ و رمه‌ و خیمه‌ها بود.

6 و زمین‌ گنجایش‌ ایشان‌ را نداشت‌ که‌ در یکجا ساکن‌ شوند زیرا که‌ اندوخته‌های‌ ایشان‌ بسیار بود، و نتوانستند در یک‌ جا سکونت‌ کنند.

7 و در میان‌ شبانان‌ مواشی‌ ابرام‌ و شبانان‌ مواشی‌ لوط نزاع‌ افتاد. و در آن‌ هنگام‌ کنعانیان‌ و فَرِزّیان‌، ساکن‌ زمین‌ بودند.

8 پس‌ ابرام‌ به‌ لوط گفت‌: «زنهار در میان‌ من‌ و تو، و در میان‌ شبانان‌ من‌ و شبانان‌ تو نزاعی‌ نباشد، زیرا که‌ ما برادریم‌.

9 مگر تمام‌ زمین‌ پیش‌ روی‌ تو نیست‌؟ ملتمس‌ اینکه‌ از من‌ جدا شوی‌. اگر به‌ جانب‌ چپ‌ روی‌، من‌ بسوی‌ راست‌ خواهم‌ رفت‌ و اگر بطرف‌ راست‌ روی‌، من‌ به‌ جانب‌ چپ‌ خواهم‌ رفت‌.»

10 آنگاه‌ لوط‌ چشمان‌ خود را برافراشت‌، و تمام‌ وادی‌ اردن‌ را بدید که‌ همه‌اش‌ مانند باغ‌ خداوند و زمین‌ مصر، به‌ طرف‌ صوغَر، سیراب‌ بود، قبل‌ از آنکه‌ خداوند سدوم‌ و عموره‌ را خراب‌ سازد.

11 پس‌ لوط تمام‌ وادی‌ اردن‌ را برای‌ خود اختیار کرد، و لوط بطرف‌ شرقی‌ کوچ‌ کرد، و از یکدیگر جدا شدند.

12 ابرام‌ در زمین‌ کنعان‌ ماند، و لوط در بلاد وادی‌ ساکن‌ شد، و خیمه‌ خود را تا سدوم‌ نقل‌ کرد.

13 لکن‌ مردمان‌ سدوم‌ بسیار شریر و به‌ خداوند خطاکار بودند.

14 و بعد از جدا شدن‌ لوط‌ از وی‌، خداوند به‌ ابرام‌ گفت‌: «اکنون‌ تو چشمان‌ خود را برافراز و از مکانی‌ که‌ در آن‌ هستی‌، بسوی‌ شمال‌ و جنوب‌، و مشرق‌ و مغرب‌ بنگر

15 زیرا تمام‌ این‌ زمین‌ را که‌ می‌بینی‌ به‌ تو و ذریت‌ تو تا به‌ ابد خواهم‌ بخشید.

16 و ذریت‌ تو را مانند غبار زمین‌ گردانم‌. چنانکه‌ اگر کسی‌ غبار زمین‌ را تواند شمرد، ذریت‌ تو نیز شمرده‌ شود.

17 برخیز و در طول‌ و عرض‌ زمین‌ گردش‌ کن‌ زیرا که‌ آن‌ را به‌ تو خواهم‌ داد.»

18 و ابرام‌ خیمۀ خود را نقل‌ کرده‌، روانه‌ شد و در بلوطستان‌ مَمْری‌ که‌ در حِبرون‌ است‌، ساکن‌ گردید، و در آنجا مذبحی‌ برای‌ یهوه‌ بنا نهاد.

19 پس اَبرام با همسرش، و هر‌آنچه داشت، و لوط، از مصر به نِگِب رفت.

20 و اَبرام از احشام و نقره و طلا بسیار دولتمند بود.

21 او از نِگِب طی منازل کرده، تا بیت‌ئیل کوچ کرد، تا آنجا که خیمه‌اش در آغاز بود، میان بیت‌ئیل و عای،

22 همان جا که نخستین بار مذبحی ساخته بود. در آنجا اَبرام نام خداوند را خواند.

23 لوط نیز، که با اَبرام همراه بود، گله‌ و رمه و خیمه‌ها داشت.

24 و زمین برای سکونت آنها در یک جا کافی نبود، چرا که دارایی‌شان آنقدر زیاد بود که نمی‌توانستند با هم ساکن شوند.

25 و میان شبانان مواشی اَبرام و شبانان مواشی لوط جدال درگرفت. در آن هنگام، کنعانیان و فِرِزیان در آن سرزمین ساکن ‌بودند.

26 پس اَبرام به لوط گفت: «میان من و تو، و میان شبانان من و شبانان تو جدال نباشد، زیرا ما برادریم.

27 آیا تمامی این سرزمین پیش روی تو نیست؟ التماس دارم از من جدا شوی. اگر تو به جانب چپ روی، من به جانب راست خواهم رفت، و اگر تو به جانب راست روی، من به جانب چپ خواهم رفت.»

28 آنگاه لوط چشمانش را برافراشت و دید که سراسر وادی اردن به سمت صوغَر، همچون باغ خداوند و سرزمین مصر، پرآب است. این پیش از آن بود که خداوند سُدوم و غُمورَّه را نابود کند.

29 پس لوط سراسر وادی اردن را برای خود برگزید و به جانب شرق کوچید. و آنها از یکدیگر جدا شدند:

30 اَبرام در سرزمین کنعان اقامت گزید، اما لوط در شهرهای وادی ساکن شد و خیمۀ خویش را تا سُدوم نقل کرد.

31 اما مردمان سُدوم شرور بودند و بسیار به خداوند گناه می‌ورزیدند.

32 پس از آن که لوط از اَبرام جدا شد، خداوند به اَبرام گفت: «اکنون تو چشمان خویش را برافراز و از جایی که هستی به‌سوی شمال و جنوب و شرق و غرب بنگر،

33 زیرا سراسر این سرزمین را که می‌بینی تا ابد به تو و نسل تو خواهم بخشید.

34 نسل تو را همچون غبار زمین می‌گردانم، چنان که اگر کسی بتواند غبار زمین را بشمارد، نسل تو را نیز می‌توان شمرد.

35 برخیز و در طول و عرض زمین بگرد، زیرا آن را به تو خواهم داد.»

36 پس اَبرام خیمۀ خود را نقل کرد و رفته، نزدیک بلوط مَمری در حِبرون ساکن شد، و در آنجا مذبحی برای خداوند بنا کرد.

37 اَبرام با زنش و هرچه داشت به طرف شمال مصر به قسمت جنوبي كنعان رفت و لوط هم همراه او بود.

38 اَبرام مرد بسیار ثروتمندی بود. او گوسفندان، بُزها، گاوها و طلا و نقرة فراوانی داشت.

39 او آنجا را ترک کرد و از جایی به جایی دیگر می‌رفت تا به بیت‌ئیل رسید. او به محلی بین بیت‌ئیل و عای رسید، یعنی همان‌جایی که قبلاً خیمه زده

40 و قربانگاهي بنا كرده بود. پس در آنجا خداوند را پرستش نمود.

41 لوط نیز گوسفندان و بُزها و گاوها و فامیل و غلامان بسیار داشت.

42 لوط و اَبرام هر دو چارپایان بسیاری داشتند و چراگاه به اندازة کافی نبود تا هردوی آنها در آنجا زندگی کنند.

43 سرانجام بین چوپانان اَبرام و چوپانان لوط اختلافاتی پیدا شد. (در آن موقع کنعانیان و فرزیان هنوز در آنجا زندگی می‌کردند.)

44 پس اَبرام به لوط گفت: «ما با هم فامیل هستیم و چوپانان تو نباید با چوپانان من اختلاف داشته باشند.

45 پس بیا از هم جدا شویم. تو هر قسمت از زمین را که می‌خواهی انتخاب‌کن. تو به یک طرف برو و من به طرف دیگر.»

46 لوط خوب به اطراف نگاه كرد و ديد كه تمام دشت اردن و تمام راه صوغر مانند باغ خداوند و يا مانند زمين مصر، آب فراوان دارد. (اين قبل از آن بود كه خداوند شهرهاي سدوم و غموره را خراب كند.)

47 بنابراین لوط تمام دشت اردن را برای خود انتخاب‌کرد و به طرف شرق حرکت‌کرد و به این ترتیب این دو نفر از هم جدا شدند.

48 اَبرام در سرزمين كنعان ماند و لوط در بين شهرهاي دشت اردن تا نزديک سدوم ساكن شد.

49 مردم این شهر بسیار شریر بودند و به ضد خداوند گناه می‌کردند.

50 بعد از اینکه لوط آنجا را ترک کرد، خداوند به اَبرام فرمود: «از همان جایی که هستی خوب به همة اطراف نگاه کن.

51 من تمام سرزمینی را که می‌بینی برای همیشه به تو و به نسل تو خواهم داد.

52 من نسلهای بسیاری به تو خواهم بخشید به طوری که کسی نتواند همة آنها را بشمارد. شمارش آنها مثل شمارش غبار زمین خواهد بود.

53 حال برو و تمام سرزمین را ببین زیرا من همة آن را به تو خواهم داد.»

54 پس اَبرام کوچ کرد و اردوی خود را نزدیک بلوطستان ممری که در حبرون است ، بنا کرد و در آنجا قربانگاهی برای خداوند ساخت.

55 ابرام با زن خود و هر چه که داشت، به طرف شمال مصر به قسمت جنوبی کنعان رفت و لوط هم همراه او بود.

56 ابرام مرد بسیار ثروتمندی بود. او گوسفندان، بزها، گاوها و طلا و نقره فراوان داشت.

57 او آنجا را ترک کرد و از جائی به جائی دیگر میرفت تا به بیتئیل رسید. او به محلی بین بیتئیل و عای رسید،

58 یعنی همان جائی که قبلاً خیمه زده و قربانگاهی بنا کرده بود. پس در آنجا خداوند را پرستش کرد.

59 لوط نیز گوسفندان، بزها، گاوها و خیمههای بسیار داشت. لوط و ابرام هر دو گله و رمههای زیاد داشتند

60 و چراگاه به اندازۀ کافی نبود تا هر دوی آنها در آنجا زندگی کنند.

61 تا اینکه بین چوپانان ابرام و چوپانان لوط اختلافاتی پیدا شد. (در آن موقع کنعانیان و فِرزِیان هنوز هم در آنجا زندگی میکردند.)

62 پس ابرام به لوط گفت:  «ما از خود هستیم و چوپانان تو نباید با چوپانان من اختلاف داشته باشند.

63 پس بیا از هم جدا شویم. تو هر قسمت از زمین را که میخواهی انتخاب کن. تو به یک طرف برو و من به طرف دیگر.»

64 لوط خوب به اطراف نگاه کرد و دید که تمام زمینهای هموار دریای اُردن تا صوغر مانند باغ خداوند در عدن و یا مانند زمینهای هموار دریای نیل در مصر، آب فراوان دارد. (این قبل از آن بود که خداوند شهرهای سدوم و عموره را از بین برد.)

65 بنابراین، لوط تمام زمینهای هموار اُردن را برای خود انتخاب نمود و به طرف شرق حرکت کرد و به این ترتیب، این دو نفر از هم جدا شدند.

66 ابرام در سرزمین کنعان ماند و لوط در بین شهرهای همواری اُردن تا نزدیک سدوم ساکن شد.

67 مردم این شهر بسیار شریر بودند و علیه خداوند گناه میکردند.

68 بعد از اینکه لوط آنجا را ترک کرد، خداوند به ابرام فرمود:  «از همان جائی که هستی با دقت به همۀ اطراف خود نگاه کن.

69 من تمام سرزمینی را که میبینی برای همیشه به تو و به اولادهات میدهم. من به تو اولادۀ بیحد و بیحساب میبخشم

70 به طوری که کسی نتواند همۀ آنها را بشمارد. تعداد آنها مثل ریگ بیابان بیشمار میشوند.

71 حالا برو و تمام سرزمین را ببین، زیرا من همه را به تو میدهم.»

72 پس ابرام کوچ کرد و خیمۀ خود را نزدیک بلوطستان ممری که در حبرون است بنا کرد و در آنجا قربانگاهی برای خداوند ساخت.

73 ابرام‌ با زن‌ خود سارای‌ و لوط‌ و هر آنچه‌ که‌ داشت‌ به‌ جنوبِ کنعان‌ کوچ‌ کرد.

74 ابرام‌ بسیار ثروتمند بود. او طلا و نقره‌ و گله‌های‌ فراوانی‌ داشت‌.

75 ابرام‌ و همراهانش‌ به‌ سفر خود بسوی‌ شمال‌ و بطرف‌ بیت‌ئیل‌ ادامه‌ دادند و به‌ جایی‌ رسیدند که‌ قبلاً ابرام‌ در آنجا خیمه‌ زده‌، قربانگاهی‌ بنا کرده‌ بود.

76 آن‌ مکان‌ درمیان‌ بیت‌ئیل‌ و عای‌ قرار داشت‌. او در آنجا بار دیگر خداوند را عبادت‌ نمود.

77 لوط‌ نیز گاوان‌ و گوسفندان‌ و غلامان‌ زیادی‌ داشت‌.

78 ابرام‌ و لوط‌ بعلت‌ داشتن‌ گله‌های‌ بزرگ‌ نمی‌توانستند با هم‌ در یکجا ساکن‌ شوند، زیرا برای‌ گله‌هایشان‌ چراگاه‌ کافی‌ وجود نداشت‌

79 و بین‌ چوپانان‌ ابرام‌ و لوط‌ نزاع‌ در می‌گرفت‌. (در آن‌ زمان‌ کنعانی‌ها و فرّزی‌ها نیز در آن‌ سرزمین‌ ساکن‌ بودند.)

80 پس‌ ابرام‌ به‌ لوط‌ گفت‌: «ما قوم‌ و خویش‌ هستیم‌، و چوپانان‌ ما نباید با یکدیگر نزاع‌ کنند.

81 مصلحت‌ در این‌ است‌ که‌ از هم‌ جدا شویم‌. اینک‌ دشتی‌ وسیع‌ پیش‌ روی‌ ماست‌. هر سمتی‌ را که‌ می‌خواهی‌ انتخاب‌ کن‌ و من‌ هم‌ بسمت‌ مقابل‌ تو خواهم‌ رفت‌. اگر بطرف‌ چپ‌ بروی‌، من‌ بطرف‌ راست‌ می‌روم‌ و اگر طرف‌ راست‌ را انتخاب‌ کنی‌، من‌ بسمت‌ چپ‌ می‌روم‌.»

82 آنگاه‌ لوط‌ نگاهی‌ به‌ اطراف‌ انداخت‌ و تمام‌ دره‌ رود اردن‌ را از نظر گذراند. همه‌ آن‌ سرزمین‌ تا صوغر، چون‌ باغ‌ عدن‌ و مصر سر سبز بود. (هنوز خداوند شهرهای‌ سدوم‌ و عموره‌ را از بین‌ نبرده‌ بود.)

83 لوط‌ تمام‌ دره‌ اردن‌ را برگزید و بطرف‌ شرق‌ کوچ‌ کرد. بدین‌ طریق‌ او و ابرام‌ از یکدیگر جدا شدند.

84 پس‌ ابرام‌ در زمین‌ کنعان‌ ماند و لوط‌ بطرف‌ شهرهای‌ دره‌ اردن‌ رفت‌ و در نزدیکی‌ سدوم‌ ساکن‌ شد.

85 مردمان‌ شهر سدوم‌ بسیار فاسد بودند و نسبت‌ به‌ خداوند گناه‌ می‌ورزیدند.

86 بعد از جدا شدن‌ لوط‌ از ابرام‌، خداوند به‌ ابرام‌ فرمود: «با دقت‌ به‌ اطراف‌ خود نگاه‌ کن‌!

87 تمام‌ این‌ سرزمین‌ را که‌ می‌بینی‌، تا ابد به‌ تو و نسل‌ تو می‌بخشم.

88 نسل‌ تو را مانند غبار زمین‌ بی‌شمار می‌گردانم‌.

89 برخیز و در سراسر این‌ سرزمین‌ که‌ آن‌ را به‌ تومی‌بخشم‌، بگرد.»

90 آنگاه‌ ابرام‌ برخاست‌ و خیمه‌ خود را جمع‌ کرده‌، به‌ بلوطستانِ ممری‌ که‌ در حبرون‌ است‌ کوچ‌ نمود. در آنجا ابرام‌ برای‌ خداوند قربانگاهی‌ ساخت‌.

Chapter 14

1 و واقع‌ شد در ایام‌ امرافل‌، مَلِک‌ شنعار، و اریوک‌، مَلِک‌اَلاّسار، و کَدُرلاعُمر، مَلِک‌ عیلام‌، و تدعال‌، ملک‌ امّت‌ها،

2 که‌ ایشان‌ با بارع‌، مَلِک‌ سَدُوم‌، و برشاع‌ ملک‌ عموره‌، و شِناب‌، ملک‌ ادمه‌، و شَمئیبَر، ملک‌ صبوئیم‌، و ملک‌ بالع‌ که‌ صوغر باشد، جنگ‌ کردند.

3 این‌ همه‌ در وادی‌ سَدّیم‌ که‌ بحرالمِلْح‌ باشد، با هم‌ پیوستند.

4 دوازده‌ سال‌، کدرلاعمر را بندگی‌ کردند، و در سال‌ سیزدهم‌، بر وی‌ شوریدند.

5 و در سال‌ چهاردهم‌، کدرلاعمر با ملوکی‌ که‌ با وی‌ بودند، آمده‌، رفائیان‌ را در عَشتَروت‌ قَرْنَین‌، و زوزیان‌ را در هام‌، و ایمیان‌ را در شاوه‌ قریتَین‌، شکست‌ دادند.

6 و حوریان‌ را در کوه‌ ایشان‌، سَعیر، تا ایل‌ فاران‌ که‌ متصل‌ به‌ صحراست‌.

7 پس‌ برگشته‌، به‌ عَین‌ مِشفاط که‌ قادش‌ باشد، آمدند، و تمام‌ مرز و بوم‌ عَمالَقه‌ و اموریان‌ را نیز که‌ در حَصّون‌ تامار ساکن‌ بودند، شکست‌ دادند.

8 آنگاه ‌ملک‌ سدوم‌ و ملک‌ عموره‌ و ملک‌ ادمه‌ و ملک‌ صبوئیم‌ و ملک‌ بالع‌ که‌ صُوغَر باشد، بیرون‌ آمده‌، با ایشان‌ در وادی‌ سدیم‌، صف‌آرایی‌ نمودند،

9 با کدرلاعمر ملک‌ عیلام‌ و تدعال‌، ملک‌ امّت‌ها و امرافل‌، ملک‌ شنعار و اریوک‌ مَلِکِ الاسار، چهار ملک‌ با پنج‌.

10 و وادی‌ سَدیم‌ پر از چاههای‌ قیر بود. پس‌ ملوک‌ سدوم‌ و عموره‌ گریخته‌، در آنجا افتادند و باقیان‌ به‌ کوه‌ فرار کردند.

11 و جمیع‌ اموال‌ سدوم‌ و عموره‌ را با تمامی‌ مأکولات‌ آنها گرفته‌، برفتند.

12 و لوط‌، برادرزادۀ اَبرام‌ را که‌ در سَدوم‌ ساکن‌ بود، با آنچه‌ داشت‌ برداشته‌، رفتند.

13 و یکی‌ که‌ نجات‌ یافته‌ بود آمده‌، ابرام‌ عبرانی‌ را خبر داد. و او در بلوطستان‌ مَمری‌ آموری‌ که‌ برادر اشکول‌ و عانر بود، ساکن‌ بود. و ایشان‌ با ابرام‌ هم‌عهد بودند.

14 چون‌ ابرام‌ از اسیری‌ برادر خود آگاهی‌ یافت‌، سیصد و هجده‌ تن‌ از خانه‌زادان‌ کارآزمودۀ خود را بیرون‌ آورده‌، در عقب‌ ایشان‌ تا دان‌ بتاخت‌.

15 شبانگاه‌، او و ملازمانش‌، بر ایشان‌ فرقه‌ فرقه‌ شده‌، ایشان‌ را شکست‌ داده‌، تا به‌ حوبه‌ که‌ به‌ شمال‌ دمشق‌ واقع‌ است‌، تعاقب‌ نمودند.

16 و همۀ اموال‌ را باز گرفت‌، و برادر خود، لوط‌ و اموال‌ او را نیز با زنان‌ و مردان‌ باز آورد.

17 و بعد از مراجعت‌ وی‌ از شکست‌ دادن‌ کدرلاعمر و ملوکی‌ که‌ با وی‌ بودند، ملک‌ سُدُوم‌ تا به‌ وادی‌ شاوه‌، که‌ وادی‌ المَلِک‌ باشد، به‌ استقبال‌ وی‌ بیرون‌ آمد.

18 و ملکیصدق‌، مَلِکِ سالیم‌، نان‌ و شراب‌ بیرون‌ آورد. و او کاهن‌ خدای‌ تعالی‌ بود،

19 و او را مبارک‌ خوانده‌، گفت‌: «مبارک‌ باد ابرام‌ از جانب‌ خدای‌ تعالی‌، مالک‌ آسمان‌ و زمین‌.

20 و متبارک‌ باد خدای‌ تعالی‌، که‌ دشمنانت‌ را به‌ دستت‌ تسلیم‌ کرد.» و او را از هر چیز، ده‌ یک‌ داد.

21 و ملک‌ سدوم‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «مردم‌ را به‌ من‌ واگذار و اموال‌ را برای‌ خود نگاه‌ دار.»

22 ابرام‌ به‌ ملک‌ سدوم‌ گفت‌: «دست‌ خود را به‌ یهوه‌ خدای‌ تعالی‌، مالک‌ آسمان‌ و زمین‌، برافراشتم‌،

23 که‌ از اموال‌ تو رشته‌ای‌ یا دُوّال‌ نعلینی‌ بر نگیرم‌، مبادا گویی‌ "من‌ ابرام‌ را دولتمند ساختم‌".

24 مگر فقط آنچه‌ جوانان‌ خوردند و بهرۀ عانر و اشکول‌ و ممری‌ که‌ همراه‌ من‌ رفتند، ایشان‌ بهرۀ خود را بردارند.»

25 و اما در زمان اَمرافِل پادشاه شِنعار، اَریوک پادشاه اِلاسار، کِدُرلاعُمِر پادشاه عیلام و تِدعال پادشاه گوُییم ،

26 این پادشاهان به جنگِ بارَع پادشاه سُدوم، بِرشاع پادشاه غُمورَّه، شِنعاب پادشاه اَدمَه، شِمیبِر پادشاه صِبوییم، و پادشاه بالَع که صوغَر باشد، رفتند.

27 اینان نیز جملگی در وادی سِدّیم، که دریای نمک باشد، با هم متفق شدند.

28 ایشان دوازده سال کِدُرلاعُمِر را بندگی کرده‌ بودند، ولی در سال سیزدهم شوریدند.

29 در سال چهاردهم، کِدُرلاعُمِر و پادشاهانی که با او بودند، آمده، رِفائیان را در عِشتِروت قَرنَین، زوزیان را در هام، و ایمیان را در شاوِه قِریتین شکست دادند،

30 و حوریان را نیز در کوهستان ایشان، سِعیر، تا ایل‌فاران در حاشیۀ صحرا.

31 سپس بازگشتند و به عِین‌مِشفاط که قادِش باشد آمدند، و همۀ ممالک عَمالیقیان و اَموریان را که در حَصِصون تامار می‌زیستند، شکست دادند.

32 آنگاه پادشاه سُدوم، پادشاه غُمورَّه، پادشاه اَدمَه، پادشاه صِبوییم و پادشاه بالَع که صوغَر باشد، بیرون آمدند و در وادی سِدّیم صف‌آرایی کردند،

33 تا با کِدُرلاعُمِر پادشاه عیلام، تِدعال پادشاه گوییم، اَمرافِل پادشاه شِنعار و اَریوک پادشاه اِلاسار بجنگند، یعنی چهار پادشاه با پنج پادشاه.

34 و وادی سِدّیم پر از گودالهای قیر بود، و هنگامی که پادشاهان سُدوم و غُمورَّه می‌گریختند، برخی در آنها فرو افتادند و بقیه به کوهستان گریختند.

35 پس دشمنان، همۀ اموال سُدوم و غُمورَّه و همۀ آذوقه آنها را گرفتند و رفتند.

36 آنان لوط برادرزادۀ اَبرام را نیز، که در سُدوم سکونت داشت، با اموالش، با خود بردند.

37 یکی از گریختگان آمد و اَبرام عبرانی را خبر داد. اَبرام در بلوطستان مِمریِ اَموری که برادر اِشکول و عانِر بود، می‌زیست. ایشان با اَبرام هم‌پیمان بودند.

38 چون اَبرام شنید که خویشاوند او اسیر شده است، سیصد و هجده تن از خانه‌زادان کارآزمودۀ خویش را برگرفت و دشمن را تا دان تعقیب کرد.

39 شبانگاه او و همراهانش به چند گروه تقسیم شده، به دشمن حمله بردند و ایشان را شکست داده، تا حوبَه که در شمال دمشق است، تعقیب کردند.

40 او همۀ اموال را بازگرفت و خویشاوندش لوط و اموال او را نیز با زنان و دیگر مردمان بازآورد.

41 پس از آنکه اَبرام از شکست دادن کِدُرلاعُمِر و پادشاهانی که با او بودند بازگشت، پادشاه سُدوم تا وادی شاوِه که وادی شاه باشد، به استقبال او بیرون آمد.

42 آنگاه مِلکیصِدِق، پادشاه سالیم، نان و شراب بیرون آورد. او کاهن خدای متعال بود،

43 و اَبرام را برکت داد و گفت: «مبارک باد اَبرام از جانب خدای متعال، مالک آسمان و زمین.

44 و متبارک باد خدای متعال، که دشمنانت را به دستت تسلیم کرد.»آنگاه اَبرام از همه چیز، به او ده‌یک داد.

45 پادشاه سُدوم به اَبرام گفت: «افراد را به من بده و اموال را برای خود نگاه‌ دار.»

46 ولی اَبرام به پادشاه سُدوم گفت: «دست خود را به جانب یهوه خدای متعال، مالک آسمان و زمین، برافراشتم

47 که از اموال تو رشته یا بندکفشی برنگیرم، مبادا بگویی: ”من اَبرام را دولتمند ساختم،“

48 مگر آنچه مردان جوان خوردند، و سهم مردانی که مرا همراهی کردند. عانِر و اِشکول و مَمری سهم خود را بردارند.»

49 چهار پادشاه یعنی امرافل پادشاه بابل (شینار)، اریوک پادشاه الاسار، کدرلاعمر پادشاه عیلام و تیدال پادشاه گوعیم،

50 رفتند تا با پنج پادشاه دیگر یعنی بابرا پادشاه سدوم، بیرشا پادشاه غموره، شیناب پادشاه ادما، شمبر پادشاه زبوئیم و پادشاه بلا یعنی صوغر جنگ کنند.

51 اين پنج پادشاه با هم متّحد شدند و در دشت سديم كه اکنون درياي مرده ناميده مي شود به هم پيوستند.

52 اينها دوازده سال زير نظر كدرلاعمر بودند، امّا در سال سيزدهم برضد او قيام كردند.

53 در سال چهاردهم کدرلاعمر و متّحدان او با لشکریانشان آمدند و رفائیم را در اشتاروت کرنین و زیزین را در هام، ایمیم را در دشت قیریتایم

54 و حوريان را در كوههاي اَدوم تا الپاران كه نزديک صحراست تعقيب نموده، شكست دادند.

55 سپس برگشتند و به قادش که عین‌مشباط می‌باشد آمدند و تمامی عمالیقیان و اموریان را که درّه زازون تامار زندگی می‌‌کردند، مغلوب نمودند.

56 سپس پادشاهان سدوم، غموره، ادما، زبولیم و بلا، لشکریان خود را برای حمله بیرون آورده و در دشت میدیم آمادة جنگ شدند

57 تا با پادشاهان عیلام، گوعیم، بابل و الاسار جنگ کنند. چهار پادشاه بضد پنج پادشاه.

58 آن دشت پُر از چاههای قیر بود و وقتی که پادشاهان سدوم و غموره کوشش می‌کردند تا از حمله دشمن فرارکنند در چاهها افتادند، ولی سه پادشاه دیگر به کوهها فرارکردند.

59 آن چهار پادشاه همه چیز را در سدوم و غموره با تمام خوراکی‌ها برداشتند و رفتند.

60 لوط، برادرزادة اَبرام در سدوم زندگی می‌کرد. بنابراین آنها او را با تمام دارایی‌اش برداشتند و بردند.

61 ولي يک نفر كه جان سالم بدر برده بود، آمد و تمام اين وقايع را به اَبرام عبراني اطّلاع داد. او در نزديكي بلوطستان كه متعلّق به ممري اموريان است، زندگي مي كرد. ممري و برادرانش اشكول و عانر هم پيمانهاي اَبرام بودند.

62 وقتی اَبرام شنید که برادرزاده‌اش دستگیر شده است، تمام مردان جنگی خود را که سیصد و هجده نفر بودند احضارکرد و چهار پادشاه را تا دان تعقیب نمود.

63 سپس افراد خود را گروه گروه تقسيم كرد و هنگام شب به دشمن حمله كرده آنها را شكست داد و آنها را تا هوباه كه در شمال دمشق است، فراري داد.

64 پس هرچه که آنها غارت کرده و با خود برده بودند، پس گرفت. او همچنین لوط برادرزاده خود و تمام دارایی‌اش و تمام زنان و اسیران دیگر را برگردانید.

65 وقتی اَبرام پس از پیروزی بر کدرلاعمر و پادشاهان دیگر باز می‌گشت، پادشاه سدوم برای استقبال او به دشت شاوه که دشت پادشاه نیز گفته می‌شود، رفت.

66 ملكي صدق كه پادشاه ساليم و كاهن خداي متعال بود، براي اَبرام نان و شراب آورد و

67 برای او دعای خیرکرد و گفت: «خدای متعال که آسمان و زمین را آفرید اَبرام را برکت دهد.

68 سپاس بر خداي متعال كه تو را بر دشمنانت پيروز گردانيد.» اَبرام ده يک آنچه از غنيمت باز آورده بود به ملكي صدق داد.

69 پادشاه سدوم به اَبرام گفت: «اموال غنیمتی مال خودت: ولی افرادم را به من برگردان.»

70 اَبرام جواب داد: «من چشم به درگاه خداوند خدای متعال دوخته‌ام که آسمان و زمین را آفرید

71 که چيزي از اموال تو حتّي يک نخ يا يک بند كفش هم نگاه نخواهم داشت تا نگويي كه من اَبرام را ثروتمند كردم .

72 من چیزی برای خودم نمی‌گیرم مگر آنچه را که افراد من تصرّف‌کردند. ولی بگذار همراهان من آنیر و اشکول و ممری سهم خود را بردارند.»

73 چهار پادشاه یعنی امرافل پادشاهِ بابل (شینار)، اَرِیوک پادشاهِ الاسار، کدرلاعمر پادشاهِ عیلام و تدعال پادشاهِ قوئیم،

74 رفتند تا با پنج پادشاه دیگر، یعنی بارع پادشاه سدوم، برشاع پادشاه عموره، شناب پادشاه ادما، شِمِبر پادشاه زِبُیم و پادشاه باِلَع (باِلَع همان صوغر است) جنگ کنند.

75 این پنج پادشاه با هم متحد شدند و در وادی سدیم که حالا بحیرۀ مُرده نامیده میشود به هم پیوستند.

76 اینها دوازده سال زیر فرمان کدرلاعمر بودند، اما در سال سیزدهم بر ضد او شورش کردند.

77 در سال چهاردهم کدرلاعمر و متحدین او با لشکریان شان آمدند و رفائیم را در اشتاروت قرنین، و زیزین را در حام، ایمیان را در دشت قیریتین

78 و حوریان را در کوههای ادوم تا ایلپاران که نزدیک صحرا است تعقیب نموده شکست دادند.

79 سپس برگشتند و به قادِش که عین مشبات میباشد آمدند و تمامی عمالیقیان و اموریان را که در حَزَزون تامار زندگی میکردند مغلوب نمودند.

80 سپس پادشاهان سدوم، عموره، اَدُمَه، زِبُیم و باِلَع (یا صوغر)، لشکریان خود را برای حمله بیرون آورده و در دشت سدیم آمادۀ جنگ شدند

81 تا با پادشاهان عیلام، قوئیم، بابل و الاسار جنگ کنند. چهار پادشاه بر ضد پنج پادشاه.

82 آن دشت پُر از چاههای قیر بود و وقتی که پادشاهان سدوم و عموره کوشش کردند تا از حملۀ دشمن فرار کنند در چاهها افتادند، ولی سه پادشاه دیگر به کوهها فرار کردند.

83 آن چهار پادشاه همه چیز را در سدوم و عموره با تمام خوراکهها برداشتند و رفتند.

84 لوط، برادرزادۀ ابرام در سدوم زندگی میکرد. بنابراین، آنها او را با تمام دارائیاش برداشتند و بردند.

85 ولی یک نفر که جان سالم بدر برده بود، آمد و تمام این وقایع را به ابرام عبرانی اطلاع داد. او در نزدیکی درختان مقدس که متعلق به ممری اَمُوری است زندگی میکرد. ممری و برادرانش اشکول و عانر از متحدین ابرام بودند.

86 وقتی ابرام شنید که برادرزادهاش دستگیر شده است تمام مردان جنگی خود را که سه صد و هجده نفر بودند آماده کرد و چهار پادشاه را تا دان تعقیب نمود.

87 سپس افراد خود را گروه گروه تقسیم کرد و هنگام شب به دشمن حمله کرده آنها را شکست داد و آنها را تا حوبه که در شمال دمشق است تعقیب کرد.

88 پس هر چه را که آنها غارت کرده با خود برده بودند، پس گرفت. او همچنین لوط برادرزادۀ خود و تمام دارائیاش و تمام زنان و زندانیان دیگر را دوباره با خود آورد.

89 وقتی ابرام پس از پیروزی بر کدرلاعمر و پادشاهان دیگر مراجعت کرد، پادشاه سدوم برای استقبال او به دشت شاوه که دشت پادشاه نیز گفته میشود، رفت.

90 ملکیزدق که پادشاه سالیم و کاهن خداوند تعالی بود، برای ابرام نان و شراب آورد

91 و برای او دعای خیر کرد و گفت:  «خدای تعالی، که آسمان و زمین را آفرید ابرام را برکت دهد.

92 سپاس بر خدای تعالی که تو را بر دشمنانت پیروز گردانید.» ابرام یک دهم غنایمی را که در جنگ بهدست آورده بود، به ملکیزدق داد.

93 پادشاه سدوم به ابرام گفت:  «اموال غنیمت از خودت باشد، ولی افرادم را به من برگردان.»

94 ابرام جواب داد:  «قسم بنام خداوند، خدای تعالی که آسمان و زمین را آفرید.

95 من چیزی از اموال تو حتی یک نخ یا یک بند بوت را هم نگاه نخواهم داشت. تا تو نگوئی که من ابرام را ثروتمند کردم.

96 من چیزی برای خودم نمیگیرم، مگر آنچه را که مردان من تصرف کرده و خوردهاند. ولی بگذار همراهان من، عانر و اشکول و ممری سهم خود را بگیرند.»

97 در آن‌ زمان‌ امرافل‌ پادشاه‌ بابل‌، اریوک‌ پادشاه‌ الاسار، کَدُرلاعُمَر پادشاه‌ عیلام‌ و تدعال‌ پادشاه‌ قوئیم‌، با پادشاهان‌ زیر وارد جنگ‌ شدند:

98 بارع‌ پادشاه‌ سدوم‌، برشاع‌ پادشاه‌ عموره‌، شنعاب‌ پادشاه‌ ادمه‌، شم‌ئیبر پادشاه‌ صبوئیم‌، و پادشاه‌ بالع‌ (بالع‌ همان‌ صوغر است‌).

99 پس‌ پادشاهان‌ سدوم‌، عموره‌، ادمه‌، صبوئیم‌ و بالع‌ باهم‌ متحد شده‌، لشکرهای‌ خود را در دره‌ سدّیم‌ بسیج‌ نمودند. (دره‌ سدّیم‌ بعداً به‌ «دریای‌ مُرده‌» تبدیل‌ شد.)

100 ایشان‌ دوازده‌ سال‌ زیر سلطه‌ کدرلاعمر بودند. اما در سال‌ سیزدهم‌ شورش‌ نمودند و از فرمان‌ وی‌ سرپیچی‌ کردند.

101 در سال‌ چهاردهم‌، کدرلاعمر با پادشاهان‌ هم‌پیمانش‌ به‌ قبایل‌ زیر حمله‌ برده‌، آنها را شکست‌ داد:

102 رفائیها در زمین‌ عشتروت‌ قرنین‌، زوزی‌ها در هام‌، ایمی‌ها در دشت‌ قریتین‌، حوری‌ها در کوه‌ سعیر تا ایل‌ فاران‌ واقع‌ در حاشیه‌ صحرا.

103 سپس‌ به‌ عین‌ مشفاط‌ (که‌ بعداً قادش‌ نامیده‌ شد) رفتند و عمالیقی‌ها و همچنین‌ اموری‌ها را که‌ در حَصّون‌ تامار ساکن‌ بودند، شکست‌ دادند.

104 آنگاه‌ لشکریان‌ پادشاهان‌ سدوم‌، عموره‌، ادمه‌، صبوئیم‌ و بالع‌ (صوغر) به‌ جنگ‌ با کدرلاعمر و پادشاهان‌ هم‌پیمان‌ او،

105 تدعال‌ و امرافل‌ واریوک‌ که‌ در دره‌ سدّیم‌ مستقر شده‌ بودند، برخاستند؛ چهار پادشاه‌ علیه‌ پنج‌ پادشاه‌.

106 دره‌ سدّیم‌ پُر از چاههای‌قیر طبیعی‌ بود. وقتی‌ پادشاهان‌ سدوم‌ و عموره‌ می‌گریختند، به‌ داخل‌ چاههای‌ قیر افتادند، اما سه‌ پادشاه‌ دیگر به‌ کوهستان‌ فرار کردند.

107 پس‌ پادشاهان‌ فاتح‌، شهرهای‌ سدوم‌ و عموره‌ را غارت‌ کردند و همه‌ اموال‌ و مواد غذایی‌ آنها را بردند.

108 آنها لوط‌، برادرزاده‌ ابرام‌ را نیز که‌ در سدوم‌ ساکن‌ بود، با تمام‌ اموالش‌ با خود بردند.

109 یکی‌ از مردانی‌ که‌ از چنگ‌ دشمن‌ گریخته‌ بود، این‌ خبر را به‌ ابرامِ عبرانی‌ رساند. در این‌ موقع‌ ابرام‌ در بلوطستانِ ممری اموری‌ زندگی‌ می‌کرد. (ممری‌ اموری‌ برادر اشکول‌ و عانر بود که‌ با ابرام‌ هم‌پیمان‌ بودند).

110 چون‌ ابرام‌ از اسیری‌ برادرزاده‌اش‌ لوط‌ آگاهی‌ یافت‌، سیصد و هجده نفر از افراد کارآزموده‌ خود را آماده‌ کرد و سپاه‌ دشمن‌ را تا دان‌ تعقیب‌ نمود.

111 شبانگاه‌ ابرام‌ همراهان‌ خود را به‌ چند گروه‌ تقسیم‌ کرده‌، بر دشمن‌ حمله‌ برد و ایشان‌ را تارومار کرد و تا حوبَه‌ که‌ در شمالِ دمشق‌ واقع‌ شده‌ است‌، تعقیب‌ نمود.

112 ابرام‌، برادرزاده‌اش‌ لوط‌ و زنان‌ و مردانی‌ را که‌ اسیر شده‌ بودند، با همه‌ اموالِ غارت‌ شده‌ پس‌ گرفت‌.

113 هنگامی‌ که‌ ابرام‌ کدرلاعمر و پادشاهان‌ هم‌پیمان‌ او را شکست‌ داده‌، مراجعت‌ می‌نمود، پادشاه‌ سدوم‌ تا دره‌ شاوه‌ (که‌ بعدها دره‌ پادشاه‌ نامیده‌ شد) به‌ استقبال‌ ابرام‌ آمد.

114 همچنین‌ مَلک‌ صادق‌، پادشاه‌ سالیم‌ (اورشلیم‌) که‌ کاهن‌ خدای‌ متعال‌ هم‌ بود، برای‌ ابرام‌ نان‌ و شراب‌ آورد.

115 آنگاه‌ مَلک‌ صادق‌، ابرام‌ را برکت‌ داد و چنین‌ گفت‌: «سپاس‌ بر خدای‌ متعال‌، خالق‌ آسمان‌ و زمین‌ که‌ تو را بر دشمن‌ پیروز گردانید.

116 او تو را برکت‌ دهد.» سپس‌ ابرام‌ یک‌ دهم‌ از غنایم‌ جنگی‌ را به‌ مَلک‌ صادق‌ داد.

117 پادشاه‌ سدوم‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «مردمِ مرا به‌ من‌ واگذار، ولی‌ اموال‌ را برای‌ خود نگاهدار.»

118 ابرام‌ در جواب‌ گفت‌: «قسم‌ به‌ خداوند، خدای‌ متعال‌، خالق‌ آسمان‌ و زمین‌،

119 که‌ حتی‌ یک‌ سر سوزن‌ از اموال‌ تو را برنمی‌دارم‌، مبادا بگویی‌ من‌ ابرام‌ را ثروتمند ساختم‌.

120 تنها چیزی‌ که‌ می‌پذیرم‌، خوراکی‌ است‌ که‌ افراد من‌ خورده‌اند؛ اما سهم‌ عانر و اشکول‌ و ممری‌را که‌ همراه‌ من‌ با دشمن‌ جنگیدند، به‌ ایشان‌ بده‌.»

Chapter 15

1 بعد از این‌ وقایع‌، کلام‌ خداوند در رویا، به‌ ابرام‌ رسیده‌، گفت‌: «ای‌ ابرام‌ مترس‌، من‌ سپر تو هستم‌، و اجر بسیار عظیم‌ تو.»

2 ابرام‌ گفت‌: «ای‌ خداوند یهوه‌، مرا چه‌ خواهی‌ داد، و من‌ بی‌اولاد می‌روم‌، و مختار خانه‌ام‌، این‌ العاذار دمشقی‌ است‌؟»

3 و ابرام‌ گفت‌: «اینک‌ مرا نسلی‌ ندادی‌، و خانه‌زادم‌ وارث‌ من‌ است‌.»

4 در ساعت‌، کلام‌ خداوند به‌ وی‌ در رسیده‌، گفت‌: «این‌ وارث‌ تو نخواهد بود، بلکه‌ کسی‌ که‌ از صُلب‌ تو درآید، وارث‌ تو خواهد بود.»

5 و او را بیرون‌ آورده‌، گفت‌: «اکنون‌ بسوی‌ آسمان‌ بنگر و ستارگان‌ را بشمار، هرگاه‌ آنها را توانی‌ شمرد.» پس‌ به‌ وی‌ گفت‌: «ذُرّیت‌ تو چنین‌ خواهد بود.»

6 و به‌ خداوند ایمان‌ آورد، و او، این‌ را برای‌ وی‌ عدالت‌ محسوب‌ کرد.

7 پس‌ وی‌ را گفت‌: «من‌ هستم‌ یهوه‌ که‌ تو را از اور کلدانیان‌ بیرون‌ آوردم‌، تا این‌ زمین‌ را به‌ ارثیت‌، به‌ تو بخشم‌.»

8 گفت‌: «ای‌ خداوند یهوه‌، به‌ چه‌ نشان‌ بدانم‌ که‌ وارث‌ آن‌ خواهم‌ بود؟»

9 به‌ وی‌ گفت‌: «گوسالۀ مادۀ سه‌ ساله‌ و بز مادۀ سه‌ ساله‌ و قوچی‌ سه‌ ساله‌ و قمری‌ و کبوتری‌ برای‌ من‌ بگیر.»

10 پس‌ این‌ همه‌ را بگرفت‌، و آنها را از میان‌، دو پاره‌ کرد، و هر پاره‌ای‌ را مقابل‌ جفتش‌ گذاشت‌، لکن‌ مرغان‌ را پاره‌ نکرد.

11 و چون‌ لاشخورها بر لاشه‌ها فرود آمدند، ابرام‌ آنها را راند.

12 و چون‌ آفتاب‌ غروب‌ می‌کرد، خوابی‌ گران‌ بر ابرام‌ مستولی‌ شد، و اینک‌ تاریکی‌ ترسناک‌ سخت‌، او را فرو گرفت‌.

13 پس‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «یقین‌ بدان‌ که‌ ذُریت‌ تو در زمینی‌ که‌ از آن‌ ایشان‌ نباشد، غریب‌ خواهند بود، و آنها را بندگی‌ خواهند کرد، و آنها چهارصد سال‌ ایشان‌ را مظلوم‌ خواهند داشت‌.

14 و بر آن‌ امتی‌ که‌ ایشان‌ بندگان‌ آنها خواهند بود، من‌ داوری‌ خواهم‌ کرد. و بعد از آن‌ با اموال‌ بسیار بیرون‌ خواهند آمد.

15 و تو نزد پدران‌ خود به‌ سلامتی‌ خواهی‌ رفت‌، و در پیری‌ نیکو مدفون‌ خواهی‌ شد.

16 و در پشت‌ چهارم‌ بدینجا خواهند برگشت‌، زیرا گناه‌ اَموریان‌ هنوز تمام‌ نشده‌ است‌.»

17 و واقع‌ شد که‌ چون‌ آفتاب‌ غروب‌ کرده‌ بود و تاریک‌ شد، تنوری‌ پر دود و چراغی‌ مشتعل‌ از میان‌ آن‌ پاره‌ها گذر نمود.

18 در آن‌ روز، خداوند با ابرام‌ عهد بست‌ و گفت‌: «این‌ زمین‌ را از نهر مصر تا به‌ نهر عظیم‌، یعنی‌ نهر فرات‌، به‌ نسل‌ تو بخشیده‌ام‌،

19 یعنی‌ قینیان‌ و قَنِّزیان‌ و قَدْمونیان‌

20 و حِتّیان‌ و فَرِزیان‌ و رَفائِیان‌،

21 و اَمُوریان‌ و کنعانیان‌ و جرجاشیان‌ و یبوسیان‌ را.»

22 پس از این وقایع، کلام خداوند در رویا به اَبرام در رسیده، گفت: «ای اَبرام، مترس! من سپر تو هستم و تو را پاداشی بس عظیم خواهد بود .»

23 ولی اَبرام گفت: «ای خداوندگار یهوه، مرا چه خواهی داد، زیرا که من بی‌فرزند مانده‌ام و وارث خانه‌ام اِلعاذار دمشقی است؟»

24 و اَبرام گفت: «اینک مرا نسلی ندادی؛ پس خانه‌زادم وارث من خواهد بود.»

25 در ساعت، کلام خداوند به او دررسیده گفت: «این مرد وارث تو نخواهد بود، بلکه کسی که از صُلب تو درآید وارث تو خواهد بود.»

26 و اَبرام را بیرون برده، گفت: «به‌سوی آسمان‌ بنگر و ستارگان را بشمار، اگر بتوانی آنها را بشماری!» آنگاه به اَبرام فرمود: «نسل تو نیز چنین خواهد بود.»

27 اَبرام به خداوند ایمان آورد، و او این را برای وی پارسایی شمرد.

28 و خداوند وی را گفت: «مَنَم آن خداوند که تو را از اورِ کلدانیان بیرون آوردم تا این سرزمین را به ملکیت به تو بخشم.»

29 اما اَبرام گفت: «ای خداوندگار یهوه، از کجا بدانم که مالک آن خواهم شد؟»

30 وی را گفت: «گوسالۀ ماده‌ای سه ساله و بز ماده‌ای سه ساله و قوچی سه ساله، و قمری و جوجه کبوتری برایم بیاور.»

31 اَبرام این همه را نزد وی آورد و آنها را از میان دو پاره کرد و نیمه‌ها را در برابر یکدیگر نهاد؛ ولی مرغان را پاره نکرد.

32 و چون لاشخورها بر لاشه‌ها فرود آمدند، اَبرام آنها را راند.

33 هنگامی که خورشید غروب می‌کرد، اَبرام به خوابی عمیق فرو رفت، و اینک تاریکی سخت و ترسناکی او را فرو گرفت.

34 آنگاه خداوند به او فرمود: «یقین بدان که نسل تو در سرزمینی که از آنِ ایشان نیست، غریب خواهند بود و در آنجا بندگی خواهند کرد و چهارصد سال بر آنها ظلم خواهد رفت.

35 اما من قومی را که ایشان بندۀ آنها خواهند بود مجازات خواهم کرد، و ایشان پس از آن با اموال فراوان بیرون خواهند آمد.

36 ولی تو به سلامت نزد پدران خویش خواهی رفت و در کهنسالگیِ نیکو به خاک سپرده خواهی شد.

37 سپس در پشت چهارم به اینجا باز خواهند گشت، زیرا تقصیرات اَموریان هنوز به کمال نرسیده است.»

38 چون خورشید غروب کرد و هوا تاریک شد، هان آتشدانی پردود و مشعلی سوزان از میان آن پاره‌ها عبور کرد.

39 در آن روز خداوند با اَبرام عهد بست و فرمود: «این سرزمین را به نسل تو می‌بخشم، از رود مصر تا رود بزرگ فرات،

40 یعنی سرزمین قینیان و قِنزیان و قَدمونیان و

41 حیتّیان و فِرِزیان و رِفائیان، و

42 اَموریان و کنعانیان و جِرجاشیان و یِبوسیان را.»

43 بعد از این اَبرام رویایی دید و صدای خداوند را شنید که به او می‌گوید: «اَبرام، نترس، من تو را از خطر حفظ خواهم کرد و به تو پاداش بزرگی خواهم داد.»

44 اَبرام جواب داد: «ای خداوند، خدای من، چه پاداشی به من خواهی داد، در حالی که من فرزندی ندارم؟ تنها وارث من این الیعزر دمشقی است.

45 تو به من فرزندي ندادي و يكي از غلامان من وارث من خواهد شد.»

46 پس او شنید که خداوند دوباره به او می‌گوید: «این غلام تو الیعزر وارث تو نخواهد بود. پسر تو وارث تو خواهد بود.»

47 خداوند او را بیرون برد و فرمود: «به آسمان نگاه کن و بکوش ستاره‌ها را بشماری. فرزندان تو به همین اندازه زیاد خواهند شد.»

48 اَبرام به خداوند اعتماد کرد و به خاطر این، خداوند از او خشنود شد و او را قبول‌کرد.

49 سپس خداوند به او فرمود: «من خداوندي هستم كه تو را از اور كلدانيان بيرون آوردم تا اين سرزمين را به تو بدهم كه مال خودت باشد.»

50 امّا اَبرام از خداوند پرسید: «ای خداوند متعال، چگونه بدانم که این زمین مال خود من خواهد بود؟»

51 خداوند در جواب فرمود: «يک گوساله و يک بُز و يک قوچ كه هرکدام سه ساله باشد و يک قمري و يک كبوتر براي من بياور.»

52 اَبرام این حیوانات را برای خدا آورد، آنها را از وسط دو تکه کرد و هر تکه را نزد تکه دیگر گذاشت. امّا پرندگان را پاره نکرد.

53 لاشخورها آمدند تا آنها را بخورند ولي اَبرام آنها را دور كرد.

54 وقتی خورشید غروب می‌کرد، اَبرام به خواب سنگینی رفت. ترس و وحشت اَبرام را فراگرفت.

55 خداوند به او فرمود: «نسل تو در سرزمین بیگانه، غریب خواهند بود. آنها به غلامی دیگران درمی‌آیند و مدّت چهارصد سال بر ایشان ظلم خواهد شد.

56 امّا من ملّتي كه آنها را به غلامي خواهد گرفت، مجازات خواهم كرد. وقتي كه آنها سرزمين بيگانه را ترک كنند، ثروت فراواني با خود خواهند برد.

57 تو خودت کاملاً پیر می‌شوی و با آرامی به نزد اجداد خود خواهی رفت و دفن خواهی شد.

58 چهار نسل طول خواهد کشید تا فرزندان تو به اینجا برگردند. زیرا من اموریان را بیرون نخواهم‌کرد تا در شرارت خود به اندازه‌ای برسند که مجازات خود را ببینند.»

59 وقتی خورشید غروب کرد و هوا تاریک شد، ناگهان یک ظرف آتش و یک مشعل آتش ظاهر شد و از میان تکه‌های حیوانات عبور کرد.

60 سپس خداوند در آنجا با اَبرام پیمانی بست. او فرمود: «من قول می‌دهم که تمام این سرزمین، از مصر تا رودخانة فرات را،

61 که شامل قینیان، قنزیان، قدمونیان،

62 حِتّیان، فرزیان، رفائیان،

63 اموریان، کنعانیان، جرجاشیان و یبوسیان است، به نسل تو بدهم.»

64 بعد از این ابرام رویائی دید و صدای خداوند را شنید که به او میگوید:  «ابرام، نترس، من تو را از خطر حفظ میکنم و به تو اجر بزرگی میدهم.»

65 ابرام جواب داد:  «ای خداوند متعال، چه اجری به من میدهی در حالیکه من فرزندی ندارم؟ تنها وارث من این ایلعازَر دمشقی است.

66 تو به من اولادی ندادی و یکی از غلامان من وارث من خواهد شد.»

67 پس او شنید که خداوند دوباره به او میگوید:  «این غلام تو، ایلعازَر، وارث تو نخواهد شد. پسر تو وارث تو میشود.»

68 خداوند او را بیرون برد و فرمود:  «به آسمان نگاه کن و ببین که آیا میتوانی ستارگان را بشماری. فرزندان تو هم مثل ستارگان بیشمار میشوند.»

69 ابرام به خداوند ایمان آورد و خداوند این را برای او عدالت شمرد و او را قبول درگاه خود کرد.

70 سپس خداوند به او فرمود:  «من همان خداوندی هستم که تو را از اور بابل بیرون آوردم تا این سرزمین را به تو بدهم و تو صاحب آن شوی.»

71 اما ابرام از خداوند پرسید:  «ای خداوند متعال، چگونه بدانم که صاحب این سرزمین میشوم؟»

72 خداوند در جواب فرمود:  «یک گوساله و یک بز و یک قوچ که هر کدام سه ساله باشد و یک قمری و یک کبوتر برای من بیاور.»

73 ابرام این حیوانات را برای خدا آورد، آنها را از وسط دو تکه کرد و هر تکه را روبروی تکۀ دیگر گذاشت. اما پرندگان را پاره نکرد.

74 لاشخورها آمدند تا آنها را بخورند، ولی ابرام آنها را دور کرد.

75 هنگام غروب آفتاب ابرام به خواب سنگینی فرورفت، و ترس و وحشت ابرام را فراگرفت.

76 خداوند به او فرمود:  «نسل تو مدت چهار صد سال در کشور بیگانه در غلامی بسر خواهند برد و بر آنها ظلم و ستمی زیاد میشود.

77 اما من ملتی که آنها را به غلامی میگیرند مجازات میکنم. وقتی که آنها سرزمین بیگانه را ترک کنند، ثروت فراوانی با خود میبرند.

78 خودت در کمال پیری به آرامی میمیری و دفن میشوی و با اجدادت میپیوندی.

79 چهار نسل طول میکشد تا اولادۀ تو به اینجا برگردند. زیرا من اموریان را بیرون نمیکنم، زیرا شرارت آنها هنوز به اوج خود نرسیده است که مجازات شوند.»

80 وقتی آفتاب غروب کرد و هوا تاریک شد، ناگهان یک ظرف آتش و یک مشعل فروزان ظاهر شد و از میان تکههای حیوانات عبور کرد.

81 سپس خداوند در آنجا با ابرام عهدی بست. او فرمود:  «من قول میدهم که تمام این سرزمین، از مصر تا دریای فرات را،

82 که شامل قَینی ها، قَنِزی ها، قدمونیان،

83 حِتیان، فرزیان، رفائیان،

84 اموریان، کنعانیان، جَرجاشیان و یبوسیان است، به نسل تو بدهم.»

85 بعد از این‌ وقایع‌، خداوند در رویا به‌ ابرام‌ چنین‌ گفت‌: «ای‌ ابرام‌ نترس‌، زیرا من‌ همچون‌ سپر از تو محافظت‌ خواهم‌ کرد و اجری‌ بسیار عظیم‌ به‌ تو خواهم‌ داد.»

86 ابرام‌ در پاسخ‌ گفت‌: «خداوندا، تو می‌دانی‌ که‌ من‌ فرزندی‌ ندارم‌ تا وارثم‌ شود و اختیار اموالم‌ در دست‌ این‌ العاذار دمشقی‌ است‌. پس‌ این‌ اجر تو چه‌ فایده‌ای‌ برای‌ من‌ خواهد داشت‌؟

87 چون‌ بعد از من‌ غلام‌ من‌ که‌ در خانه‌ام‌ متولد شده‌ است‌، صاحب‌ ثروتم‌ خواهد شد.»

88 خداوند به‌ او فرمود: «این‌ غلام‌ وارث‌ تو نخواهد شد، زیرا تو خود پسری‌ خواهی‌ داشت‌ و او وارث‌ همه‌ ثروتت‌ خواهد شد.»

89 خداوند شب‌ هنگام‌ ابرام‌ را به‌ بیرون‌ خانه‌ فرا خواند و به‌ او فرمود: «ستارگان‌ آسمان‌ را بنگر و ببین‌ آیا می‌توانی‌ آنها را بشماری‌؟ نسل‌ تو نیز چنین‌ بی‌شمار خواهد بود.»

90 آنگاه‌ ابرام‌ به‌ خداوند اعتماد کرد و به‌ همین‌ سبب‌ خداوند از او خشنود شده‌، او را پذیرفت‌.

91 خدا به‌ ابرام‌ فرمود: «من‌ همان‌ خداوندی‌ هستم‌ که‌ تو را از شهر اور کلدانیان‌ بیرون‌ آوردم‌ تا این‌ سرزمین‌ را به‌ تو دهم‌.»

92 اما ابرام‌ در پاسخ‌ گفت‌: «خداوندا، چگونه‌ مطمئن‌ شوم‌ که‌ تو این‌ سرزمین‌ را به‌ من‌ خواهی‌ داد؟»

93 خداوند فرمود که‌ یک‌ گوساله‌ ماده‌ سه‌ ساله‌، یک‌ بز ماده‌ سه‌ ساله‌، یک‌ قوچ‌ سه‌ ساله‌، یک‌ قمری‌ و یک‌ کبوتر بگیرد،

94 آنها را سر بِبُرد، هر کدام‌ را از بالا تا پایین‌ دو نصف‌ کند و پاره‌های‌ هر کدام‌ از آنها را در مقابل‌ هم‌ بگذارد؛ ولی‌ پرنده‌ها را نصف‌ نکند. ابرام‌ چنین‌ کرد

95 و لاشخورهایی‌ را که‌ بر اجساد حیوانات‌ می‌نشستند، دور نمود.

96 هنگام‌ غروب‌، ابرام‌ به‌ خواب‌ عمیقی‌ فرو رفت‌.در عالم‌ خواب‌، تاریکی‌ وحشتناکی‌ او را احاطه‌ کرد.

97 در آن‌ حال‌، خداوند به‌ ابرام‌ فرمود: «نسل‌ تو مدت‌ چهارصد سال‌ در مملکت‌ بیگانه‌ای‌ بندگی‌ خواهند کرد و مورد ظلم‌ و ستم‌ قرار خواهند گرفت‌.

98 ولی‌ من‌ آن‌ مملکت‌ را تنبیه‌ خواهم‌ نمود و سرانجام‌ نسل‌ تو با اموال‌ زیاد از آنجا بیرون‌ خواهند آمد.

99 (تو نیز در کمال‌ پیری‌ در آرامش‌ خواهی‌ مُرد و دفن‌ شده‌، به‌ پدرانت‌ خواهی‌ پیوست‌.)

100 آنها بعد از چهار نسل‌، به‌ این‌ سرزمین‌ باز خواهند گشت‌، زیرا شرارت‌ قوم‌ اموری‌ که‌ در اینجا زندگی‌ می‌کنند، هنوز به‌ اوج‌ خود نرسیده‌ است‌.»

101 وقتی‌ آفتاب‌ غروب‌ کرد و هوا تاریک‌ شد، تنوری‌ پُر دود و مشعلی‌ فروزان‌ از وسط‌ پاره‌های‌ حیوانات‌ گذشت‌.

102 آن‌ روز خداوند با ابرام‌ عهد بست‌ و فرمود: «من‌ این‌ سرزمین‌ را از مرز مصر تا رود فرات‌ به‌ نسل‌ تو می‌بخشم‌،

103 یعنی‌ سرزمین‌ اقوام‌ قینی‌، قِنِزّی‌،

104 قَدمونی‌، حیتّی‌، فِرزّی‌، رِفایی‌، اَموری‌، کَنعانی‌، جِرجاشی‌ و یبوسی‌ را.»

105 اموری، کنعانی، جرجاشی،و یبوسی را.

Chapter 16

1 و سارای‌، زوجۀ ابرام‌، برای‌ وی ‌فرزندی‌ نیاورد. و او را کنیزی‌ مصری‌، هاجر نام‌ بود.

2 پس‌ سارای‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «اینک‌ خداوند مرا از زاییدن‌ باز داشت‌. پس‌ به‌ کنیز من‌ درآی‌، شاید از او بنا شوم‌.» و ابرام‌ سخن‌ سارای‌ را قبول‌ نمود.

3 و چون‌ ده‌ سال‌ از اقامت‌ ابرام‌ در زمین‌ کنعان‌ سپری‌ شد، سارای‌ زوجۀ ابرام‌، کنیز خود هاجر مصری‌ را برداشته‌، او را به‌ شوهر خود، ابرام‌، به‌ زنی‌ داد.

4 پس‌ به‌ هاجر درآمد و او حامله‌ شد. و چون‌ دید که‌ حامله‌ است‌، خاتونش‌ بنظر وی‌ حقیر شد.

5 و سارای‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «ظلم‌ من‌ بر تو باد! من‌ کنیز خود را به‌ آغوش‌ تو دادم‌ و چون‌ آثار حمل‌ در خود دید، در نظر او حقیر شدم‌. خداوند در میان‌ من‌ و تو داوری‌ کند.»

6 ابرام‌ به‌ سارای‌ گفت‌: «اینک‌ کنیز تو به‌ دست‌ توست‌، آنچه‌ پسند نظر تو باشد، با وی‌ بکن‌.» پس‌ چون‌ سارای‌ با وی‌ بنای‌ سختی‌ نهاد، او از نزد وی‌ بگریخت‌.

7 و فرشتۀ خداوند او را نزد چشمۀ آب‌ در بیابان‌، یعنی‌ چشمه‌ای‌ که‌ به‌ راه‌ شور است‌، یافت‌.

8 و گفت‌: «ای‌ هاجر، کنیز سارای‌، از کجا آمدی‌ و کجا می‌روی‌؟» گفت‌: «من‌ از حضور خاتون‌ خود سارای‌ گریخته‌ام‌.»

9 فرشتۀ خداوند به‌ وی‌ گفت‌: «نزد خاتون‌ خود برگرد و زیر دست‌ او مطیع‌ شو.»

10 و فرشتۀ خداوند به‌ وی‌ گفت‌: «ذریت‌ تو را بسیار افزون‌ گردانم‌، به‌ حدی‌ که‌ از کثرت‌ به‌ شماره‌ نیایند.»

11 و فرشتۀ خداوند وی‌ را گفت‌: «اینک‌ حامله‌ هستی‌ و پسری‌ خواهی‌ زایید، و اورا اسماعیل‌ نام‌ خواهی‌ نهاد، زیرا خداوند تظلم‌ تو را شنیده‌ است‌.

12 و او مردی‌ وحشی‌ خواهد بود، دست‌ وی‌ به‌ ضد هر کس‌ و دست‌ هر کس‌ به‌ ضد او، و پیش‌ روی‌ همۀ برادران‌ خود ساکن‌ خواهد بود.»

13 و او، نام‌ خداوند را که‌ با وی‌ تکلم‌ کرد، «اَنْتَایل‌رُئی‌» خواند، زیرا گفت‌: «آیا اینجا نیز به‌ عقب‌ او که‌ مرا می‌بیند، نگریستم‌.»

14 از این‌ سبب‌ آن‌ چاه‌ را «بِئَرلَحَی‌رُئی‌» نامیدند، اینک‌ در میان‌ قادِش‌ و بارَد است‌.

15 و هاجر از ابرام‌ پسری‌ زایید، و ابرام‌ پسر خود را که‌ هاجر زایید، اسماعیل‌ نام‌ نهاد.

16 و ابرام‌ هشتاد و شش‌ ساله‌ بود چون‌ هاجر اسماعیل‌ را برای‌ ابرام‌ بزاد.

17 و اما سارای همسر اَبرام فرزندی برای وی نیاورده بود. او را کنیزی مصری بود، هاجَر نام.

18 پس سارای به اَبرام گفت: «خداوند مرا از آوردن فرزندان باز داشته است. پس به کنیز من درآی؛ شاید به واسطه او صاحب فرزندان گردم». اَبرام به سخن سارای گوش گرفت.

19 پس زمانی که ده سال از سکونت اَبرام در سرزمین کنعان ‌گذشته بود، سارای، همسر اَبرام، کنیز مصری خویش هاجَر را گرفته او را به شوهر خود اَبرام به زنی داد.

20 اَبرام به هاجَر درآمد، و او باردار گردید. و چون هاجَر دانست که باردار است، در بانوی خویش به دیدۀ تحقیر نگریست.

21 آنگاه سارای به اَبرام گفت: «ظلمی که بر من رفته بر گردن تو باد. من کنیز خویش را به آغوش تو دادم، و او چون دید باردار است، در من به دیدۀ تحقیر می‌نگرد. خداوند میان تو و من داوری کند.»

22 اَبرام به سارای گفت: «اینک اختیار کنیزت در دست توست. هرآنچه در نظرت پسند آید با او بکن.» پس سارای با هاجَر بدرفتاری کرد، و هاجَر از نزد او گریخت.

23 فرشتۀ خداوند هاجَر را نزد چشمۀ آبی در صحرا یافت، چشمه‌ای که بر سر راه شور است؛

24 و گفت: «ای هاجَر! کنیز سارای! از کجا آمده‌ای و به کجا می‌روی؟» گفت: «من از نزد بانویم سارای می‌گریزم.»

25 آنگاه فرشتۀ خداوند به او گفت: «نزد بانوی خویش بازگرد و زیر دست او فروتن باش.»

26 و نیز گفت: «نسل تو را بسیار افزون خواهم کرد چندان که آنها را از کثرت نتوان شمرد.»

27 و فرشتۀ خداوند وی را گفت: «اینک باردار هستی و پسری خواهی زاد؛ و او را اسماعیل باید بنامی، زیرا خداوند فریاد مظلومیت تو را شنیده است.

28 او مردی همچون خرِ وحشی خواهد بود؛ دست او بر ضد همه، و دست همه بر ضد او خواهد بود، و او جدا از همۀ برادران خویش ساکن خواهد بود.»

29 هاجَر نام خداوند را که با او سخن گفته بود، «تو خدایی هستی که مرا می‌بینی» خواند، زیرا گفت: «آیا براستی در اینجا او را که مرا می‌بیند، دیدم؟»

30 از همین رو، آن چاه، که میان قادِش و بارِد است، «چاه خدای زنده‌ای که مرا می‌بیند» نامیده شد.

31 و هاجَر پسری برای اَبرام بزاد، و اَبرام پسر خود را که هاجَر زایید، اسماعیل نامید.

32 اَبرام هشتاد و شش ساله بود که هاجَر اسمائیل را برای او بزاد.

33 فرشته گفت: «برگرد و نزد بانوی خود برو و از او اطاعت کن.»

34 سپس فرشته گفت: «من نسل تو را آن قدر زیاد می‌کنم که هیچ کس نتواند آن را بشمارد.

35 تو پسری به دنیا می‌آوری و اسم او را اسماعیل می‌گذاری زیرا خداوند گریة تو را شنیده است که به تو ظلم شده است.

36 امّا پسر تو مثل گورخر زندگی خواهدکرد. او مخالف همه خواهد بود و همه مخالف او خواهند بود. او جدا از همة برادرانش زندگی خواهدکرد.»

37 هاجر از خودش پرسید: «آیا من حقیقتاً خدا را دیده‌ام و هنوز زنده مانده‌ام؟» بنابراین او نام خداوند را که با او صحبت کرده بود «خدای بینا» گذاشت.

38 به این سبب است که مردم چاهی را که در بین قادش و یارد واقع است «چاه خدای زنده و بینا» نامیده‌اند.

39 هاجر برای اَبرام پسری زایید و اسم او را اسماعیل گذاشت.

40 اَبرام در این زمان هشتاد و شش سال داشت.

41 سارای زن اَبرام فرزندی نزاییده بود. او یک کنیز مصری به نام هاجر داشت.

42 سارای به اَبرام گفت: «خداوند مرا از بچّه دار شدن محروم کرده است. چرا تو با کنیز من هاجر همخواب نمی‌شوی؟ شاید او فرزندی برای من به دنیا بیاورد.» اَبرام با آنچه سارای گفت موافقت‌کرد.

43 بنابراين ساراي هاجر را به عنوان زن صيغه به اَبرام داد. (اين واقعه پس از اينكه اَبرام ده سال در كنعان زندگي كرده بود، اتّفاق افتاد.)

44 اَبرام با هاجر همخواب شد و او حامله گردید. هاجر وقتی فهمید که حامله است، مغرور شد و سارای را کوچک شمرد.

45 پس سارای به اَبرام گفت: «این تقصیر توست که هاجر به من بی‌اعتنایی می‌کند. من خودم او را به تو دادم، ولی او از وقتی که فهمید حامله شده است، به من بی‌اعتنایی می‌کند. خداوند قضاوت کند که تقصیر با کدام یک از ماست. تقصیر من یا تو؟»

46 اَبرام در جواب گفت: «بسیار خوب او کنیز توست و زیر نظر تو می‌باشد. هر کاری که می‌خواهی با او بکن.» پس سارای، آن قدر هاجر را اذیّت نمود تا او از آنجا فرارکرد.

47 فرشتة خداوند هاجر را در بیابان، نزدیک چشمه‌ای که در راه شور است، ملاقات کرد.

48 فرشته گفت: «هاجر، کنیز سارای، از کجا می‌آیی و به کجا می‌روی؟» هاجر گفت: «من از دست بانویم فرار کرده‌ام.»

49 سارای زن ابرام نازا بود. او یک کنیز مصری به نام هاجر داشت.

50 سارای به ابرام گفت:  «خداوند مرا از اولاد محروم کرده است. چرا تو با کنیز من هاجر همبستر نمیشوی؟ شاید او فرزندی برای من به دنیا بیاورد.» ابرام با آنچه سارای گفت موافقت کرد.

51 بنابراین، سارای هاجر را به ابرام داد. (این واقعه پس از اینکه ابرام ده سال در کنعان زندگی کرده بود اتفاق افتاد.)

52 ابرام با هاجر همبستر شد و او حامله گردید. هاجر وقتی فهمید که حامله است، مغرور شد و سارای را حقیر شمرد.

53 پس سارای به ابرام گفت:  «این تقصیر تو است که هاجر به من بیاعتنائی میکند. من خودم او را به تو دادم، ولی او از وقتی که فهمید حامله شده است، به من بیاعتنائی میکند. خداوند خودش حق مرا از او بگیرد.»

54 ابرام در جواب گفت:  «او کنیز تو است و زیر دست تو میباشد. هر کاری که دلت میخواهد با او بکن.» پس سارای، آنقدر هاجر را اذیت نمود تا او از آنجا فرار کرد.

55 فرشتۀ خداوند هاجر را در بیابان نزدیک چشمه ای که در راه شور است ملاقات کرد.

56 فرشته گفت:  «هاجر، کنیز سارای، از کجا میآئی و به کجا میروی؟» هاجر گفت:  «من از خانمِ خانه ام فرار کردهام.»

57 فرشته گفت:  «برگرد و پیش خانمِ خانه ات برو و از او اطاعت کن.»

58 سپس فرشته گفت:  «من اولادۀ تو را آنقدر زیاد میکنم که هیچ کس نتواند آنرا بشمارد.

59 تو پسری به دنیا میآوری و اسم او را اسماعیل میگذاری، زیرا خداوند گریۀ تو را شنید که به تو ظلم شده است.

60 اما پسر تو مثل گورهخر زندگی میکند. او برضد همه و همه برضد او خواهند شد. او جدا از همۀ برادران خود زندگی خواهد کرد.»

61 هاجر از خود پرسید:  «آیا من براستی خدا را دیدهام و هنوز زنده ماندهام؟» بنابراین، او نام خداوند را که با او صحبت کرده بود «خدائی که مرا میبیند» گذاشت.

62 به این سبب است که مردم چاهی را که در بین قادِش و بارَد واقع است «چاهِ خدائی که مرا میبیند» نامیدند.

63 هاجر برای ابرام پسری زائید و اسم او را اسماعیل گذاشت.

64 ابرام در این زمان هشتاد و شش سال داشت.

65 اما سارای‌ زن‌ ابرام‌، بچه‌دار نمی‌شد؛

66 پس‌ او کنیز مصری‌ خود هاجر را به‌ ابرام‌ داد و گفت‌: «خداوند به‌ من‌ فرزندی‌ نداده‌ است‌، پس‌ تو با این‌ کنیز همبستر شو تا برای‌ من‌ فرزندی‌ به‌ دنیا آوَرَد.»

67 ابرام‌ با پیشنهاد سارای‌ موافقت‌ نمود. (این‌ جریان‌ ده‌ سال‌ پس‌ از ورود ابرام‌ به‌ کنعان‌ اتفاق‌ افتاد.)

68 ابرام‌ با هاجر همبستر شد و او آبستن‌ گردید. هاجر وقتی‌ دریافت‌ که‌ حامله‌ است‌، مغرور شد و از آن‌ پس‌، بانویش‌ سارای‌ را تحقیر می‌کرد.

69 سارای‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «تقصیر توست‌ که‌ این‌ کنیز مرا حقیر می‌شمارد. خودم‌ او را به‌ تو دادم‌، ولی‌ از آن‌ لحظه‌ای‌ که‌ فهمید آبستن‌ است‌، مرا تحقیر می‌کند. خداوند خودش‌ حق‌ مرا از تو بگیرد.»

70 ابرام‌ جواب‌ داد: «او کنیز توست‌، هر طور که‌ صلاح‌ می‌دانی‌ با او رفتار کن‌.» پس‌ سارای‌ بنای‌ بدرفتاری‌ با هاجر را گذاشت‌ و او از خانه‌ فرار کرد.

71 در بیابان‌، فرشتة‌ خداوند هاجر را نزدیک‌ چشمه‌ای‌ که‌ سر راه‌ «شور» است‌، یافت‌.

72 فرشته‌ خداوند پرسید: «ای‌ هاجر، کنیز سارای‌، از کجا آمده‌ای‌ و به‌ کجا می‌روی‌؟» گفت‌: «من‌ از خانه‌ بانویم‌ گریخته‌ام‌.»

73 فرشته‌ خداوند فرمود: «نزد بانوی‌ خود برگرد و مطیع‌ او باش‌. من‌ نسل‌ تو را بی‌شمار می‌گردانم‌.

74 اینک‌ تو حامله‌ هستی‌، و پسری‌ خواهی‌ زایید.

75 نام‌ او را اسماعیل‌ (یعنی‌ «خدا می‌شنود») بگذار، چون‌ خداوند آه‌ و ناله‌ تو را شنیده‌ است‌.

76 پسر تو وحشی‌ خواهد بود و با برادران‌ خود سرسازگاری‌ نخواهد داشت‌. او بر ضد همه‌ و همه‌ بر ضد او خواهند بود.»

77 هاجر با خود گفت‌: «آیا براستی‌ خدا را دیدم‌ و زنده‌ ماندم‌؟» پس‌ خداوند را که‌ با او سخن‌ گفته‌ بود «اَنتَ ایل‌ رُئی‌» (یعنی‌ «تو خدایی‌ هستی‌ که‌ می‌بینی‌») نامید.

78 به‌ همین‌ جهت‌ چاهی‌ که‌ بین‌ قادش‌ و بارد است‌ «بئرلَحَی‌ رُئی‌» (یعنی‌ «چاه‌ خدای‌ زنده‌ای‌ که‌ مرا می‌بیند») نامیده‌ شد.

79 هاجر برای‌ ابرام‌ پسری‌ زایید و ابرام‌ او را اسماعیل‌ نامید.

80 در این‌ زمان‌ ابرام‌ هشتاد و شش‌ ساله‌ بود.

Chapter 17

1 و چون‌ ابرام‌ نود و نه‌ ساله‌ بود، خداوند بر ابرام‌ ظاهر شده‌، گفت‌: «من‌ هستم‌ خدای‌ قادر مطلق‌. پیش‌ روی‌ من‌ بخرام‌ و کامل‌ شو.

2 و عهد خویش‌ را در میان‌ خود و تو خواهم‌ بست‌، و تو را بسیاربسیار کثیر خواهم‌ گردانید.»

3 آنگاه‌ ابرام‌ به‌ روی‌ در افتاد و خدا به‌ وی‌ خطاب‌ کرده‌، گفت‌:

4 «اما من‌ اینک‌ عهد من‌ با توست‌ و تو پدر اُمّت‌های‌ بسیار خواهی‌ بود.

5 و نام‌ تو بعد از این‌ ابرام‌ خوانده‌ نشود بلکه‌ نام‌ تو ابراهیم‌ خواهد بود، زیرا که‌ تو را پدر امت‌های‌ بسیار گردانیدم‌.

6 و تو را بسیار بارور نمایم‌ و امت‌ها از تو پدید آورم‌ و پادشاهان‌ از تو به‌ وجود آیند.

7 و عهد خویش‌ را در میان‌ خود و تو، و ذُریتت‌ بعد از تو، استوار گردانم‌ که‌ نسلاً بعد نسل‌ عهد جاودانی‌ باشد، تا تو را و بعد از تو ذریت‌ تو را خدا باشم‌.

8 و زمین‌ غربت‌ تو، یعنی‌ تمام‌ زمین‌ کنعان‌ را، به‌ تو وبعد از تو به‌ ذریت‌ تو به‌ مِلکیتِ ابدی‌ دهم‌، و خدای‌ ایشان‌ خواهم‌ بود.»

9 پس‌ خدا به‌ ابراهیم‌ گفت‌: «و اما تو عهد مرا نگاه‌ دار، تو و بعد از تو ذریت‌ تو در نسلهای‌ ایشان‌.

10 این‌ است‌ عهد من‌ که‌ نگاه‌ خواهید داشت‌، در میان‌ من‌ و شما و ذریت‌ تو بعد از تو هر ذکوری‌ از شما مختون‌ شود،

11 و گوشت‌ قَلَفۀ خود را مختون‌ سازید، تا نشان‌ آن‌ عهدی‌ باشد که‌ در میان‌ من‌ و شماست‌.

12 هر پسر هشت‌ روزه‌ از شما مختون‌ شود. هر ذکوری‌ در نسلهای‌ شما، خواه‌ خانه‌زاد خواه‌ زرخرید، از اولاد هر اجنبی‌ که‌ از ذریت‌ تو نباشد،

13 هر خانه‌زاد تو و هر زر خرید تو البته‌ مختون‌ شود تا عهد من‌ در گوشت‌ شما عهد جاودانی‌ باشد.

14 و اما هر ذکور نامختون‌ که‌ گوشت‌ قَلَفۀ او ختنه‌ نشود، آن‌ کس‌ از قوم‌ خود منقطع‌ شود، زیرا که‌ عهد مرا شکسته‌ است‌.»

15 و خدا به‌ ابراهیم‌ گفت‌: «اما زوجۀ تو سارای‌، نام‌ او را سارای‌ مخوان‌، بلکه‌ نام‌ او ساره‌ باشد.

16 و او را برکت‌ خواهم‌ داد و پسری‌ نیز از وی‌ به‌ تو خواهم‌ بخشید. او را برکت‌ خواهم‌ داد و امتها از وی‌ به‌ وجود خواهند آمد، و ملوک‌ امتها از وی‌ پدید خواهند شد.»

17 آنگاه‌ ابراهیم‌ به‌ روی‌ در افتاده‌، بخندید و در دل‌ خود گفت‌: «آیا برای‌ مرد صد ساله‌ پسری‌ متولد شود و ساره‌ در نود سالگی‌ بزاید؟»

18 و ابراهیم‌ به‌ خدا گفت‌: «کاش‌ که‌ اسماعیل‌ در حضور تو زیست‌ کند.»

19 خدا گفت‌: «به‌ تحقیق‌ زوجه‌ات‌ ساره‌ برای‌ تو پسری‌ خواهد زایید، و او را اسحاق‌ نام‌ بنه‌، و عهد خود را با وی‌ استوار خواهم‌ داشت‌، تا با ذریت‌ او بعد از او عهد ابدی‌ باشد.

20 و اما در خصوص ‌اسماعیل‌، تو را اجابت‌ فرمودم‌. اینک‌ او را برکت‌ داده‌، بارور گردانم‌، و او را بسیار کثیر گردانم‌. دوازده‌ رئیس‌ از وی‌ پدید آیند، و امتی‌ عظیم‌ از وی‌ بوجود آورم‌.

21 لکن‌ عهد خود را با اسحاق‌ استوار خواهم‌ ساخت‌، که‌ ساره‌ او را بدین‌ وقت‌ در سال‌ آینده‌ برای‌ تو خواهد زایید.»

22 و چون‌ خدا از سخن‌ گفتن‌ با وی‌ فارغ‌ شد، از نزد ابراهیم‌ صعود فرمود.

23 و ابراهیم‌ پسر خود، اسماعیل‌ و همۀ خانه‌زادان‌ و زرخریدان‌ خود را، یعنی‌ هر ذکوری‌ که‌ در خانۀ ابراهیم‌ بود، گرفته‌، گوشت‌ قَلَفۀ ایشان‌ را در همان‌ روز ختنه‌ کرد، چنانکه‌ خدا به‌ وی‌ امر فرموده‌ بود.

24 و ابراهیم‌ نود و نه‌ ساله‌ بود، وقتی‌ که‌ گوشت‌ قَلَفه‌اش‌ مختون‌ شد.

25 و پسرش‌، اسماعیل‌ سیزده‌ ساله‌ بود هنگامی‌ که‌ گوشت‌ قَلَفه‌اش‌ مختون‌ شد.

26 در همان‌ روز ابراهیم‌ و پسرش‌، اسماعیل‌ مختون‌ گشتند.

27 و همۀ مردان‌ خانه‌اش‌، خواه‌ خانه‌زاد، خواه‌ زرخرید از اولاد اجنبی‌، با وی‌ مختون‌ شدند.

28 چون اَبرام نود و نه ساله بود، خداوند بر او ظاهر شد و فرمود: «من هستم خدای قادر مطلق ؛ پیش روی من گام بردار و کامل باش.

29 عهد خویش را میان خود و تو خواهم بست و تو را بسیار بسیار کثیر خواهم گردانید.»

30 آنگاه اَبرام به روی درافتاد و خدا به او فرمود:

31 «و اما من! این است عهد من با تو: تو پدر قومهای بسیار خواهی بود.

32 نام تو از این پس دیگر اَبرام خوانده نخواهد شد، بلکه نام تو ابراهیم خواهد بود، زیرا که من تو را پدر قومهای بسیار گردانیده‌ام.

33 تو را بسیار بسیار بارور خواهم ساخت؛ از تو قومها پدید خواهم آورد، و پادشاهان از تو به وجود خواهند آمد.

34 عهد خویش را میان خود و تو، و نسل تو، پس از تو، استوار خواهم ساخت تا نسل اندر نسل عهد جاودانی باشد؛ تا تو را و پس از تو، نسل تو را، خدا باشم.

35 دیار غربت تو، یعنی تمام سرزمین کنعان را به تو و پس از تو به نسل تو، به ملکیت ابدی خواهم داد؛ و خدای آنان خواهم بود.»

36 آنگاه خدا به ابراهیم فرمود: «و اما تو! تو باید عهد مرا نگاه داری، آری، تو و فرزندانت، پس از تو، نسل اندر نسل.

37 این است عهد من، که باید آن را نگاه دارید، عهدی میان من و شما، و نسل تو، پس از تو: هر فرزند ذکوری از شما باید ختنه شود.

38 گوشت قلفۀ خود را ختنه کنید و این نشان عهدی خواهد بود که میان من و شماست.

39 هر پسر هشت روزه‌ای از شما باید ختنه شود، هر فرزند ذکوری در نسلهای شما، خواه خانه‌زاد، خواه زرخریدی که از فرزندان شخص بیگانه باشد و نه از نسل تو؛

40 خواه خانه‌زادِ تو و خواه زرخریدِ تو، باید حتماً ختنه شود. بدین‌سان، عهد من عهدی جاودانی در گوشت ‌تن شما خواهد بود.

41 هر فرزند ذکور نامختون که گوشت تن او ختنه نشده باشد، از قوم خود بریده خواهد شد، زیرا عهد مرا شکسته است.»

42 و نیز خدا به ابراهیم فرمود: «و اما همسرت سارای! دیگر نام او را سارای مخوان؛ بلکه نام او سارا خواهد بود.

43 من او را برکت خواهم داد، و نیز پسری از او به تو خواهم بخشید. من او را برکت خواهم داد و از او قومها به وجود خواهم آورد؛ پادشاهان قومها از او پدید خواهند آمد.»

44 ابراهیم به روی در‌افتاد و خندید و در دل خود گفت: «آیا مرد صدساله را پسری زاده شود؟ آیا سارا در نود سالگی بزاید؟»

45 و ابراهیم به خدا گفت: «کاش که اسماعیل در حضور تو زندگی کند!»

46 اما خدا گفت: «نه، بلکه همسرت سارا پسری برای تو خواهد زاد که تو باید او را اسحاق بنامی. من عهد خود را با او استوار خواهم ساخت، که برای نسل او پس از او، عهدی جاودانی خواهد بود.

47 و اما در خصوص اسماعیل، تو را اجابت کردم: اینک او را برکت داده، بارور خواهم ساخت و او را بسیار بسیار کثیر خواهم گردانید. او پدر دوازده رهبر خواهد بود، و قومی بزرگ از وی پدید خواهم آورد.

48 اما عهد خویش را با اسحاق استوار خواهم ساخت، که سارا او را سال دیگر در همین وقت برای تو خواهد زاد.»

49 و چون خدا سخنش را با ابراهیم به پایان برد، از نزد وی بالا رفت.

50 در همان روز، ابراهیم پسرش اسماعیل و همۀ خانه‌زادان و زرخریدان خود را، یعنی هر فرزند ذکوری را که در خانه داشت گرفته، گوشت قلفۀ ایشان را ختنه کرد، چنان که خدا به او فرموده بود.

51 ابراهیم نود و نه ساله بود که ختنه شد،

52 و پسرش اسماعیل سیزده سال داشت؛

53 ابراهیم و پسرش اسماعیل در همان روز ختنه شدند.

54 و همۀ مردان خانۀ ابراهیم، خواه خانه‌زاد خواه زرخرید از فرزندان بیگانه‌، با وی ختنه شدند.

55 همه باید ختنه شوند و این یک نشانة جسمانی است که نشان می‌دهد پیمان من با شما پیمان جاودانی است.

56 هر فرزند ذکوری که ختنه نشود دیگر عضو قوم من نخواهد بود، زیرا او پیمان مرا نگاه نداشته است.»

57 خدا به ابراهیم فرمود: «بعد از این نباید زن خود را "س‍ارای" صدا کنی از این به بعد اسم او "سارا"خواهد بود.

58 من او را برکت می‌دهم و به وسیلة او پسری به تو خواهم داد. من او را برکت خواهم داد و او مادر قومهای بسیار خواهد شد و در میان فرزندان او بعضی به پادشاهی خواهند رسید.»

59 ابراهیم به روی زمین افتاد و صورت خود را بر زمین گذاشت. ولی شروع کرد به خندیدن و با خود فکر کرد که آیا مردی که صد سال عمر دارد، می‌تواند بچّه دار شود؟ آیا سارا می‌تواند در نود سالگی بچّه‌دار شود؟

60 پس از خدا پرسید: «چرا نمی‌گذاری اسماعیل وارث من شود؟»